|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
اگه خدا بخواد یکی دوروز دیگه اسباب کشی میکنیم خونه ی جدید.البته درسته بازم خونه ی خودمون نیست ولی یکی از مزیتهاش اینه که فقط ۴۰ تومن کرایه ازمون کم میشه و اینکه آپارتمانی هم نیست و ۴۰۰ مترو حیاط داره و دیگه اینکه تا شوشو منتقل بشه(که امیدوارم هیچ وقت منتقل نشه شهرهای دیگه)توی این خونه موندگاریم و بهترین مزیتش هم اینه که از اینجا یکمی دور میشیم وحتی اگه بازم مجبور به رفت و آمد با مامانش بشیم ازش دوریم و هرروز یه دستور صادر نمیکنه...این خونهه خیلی بزرگه البته ساختش قدیمیه چون خونه های ساز.مانی همشون قدیمی هستن ولی پر از درختای انگور خشگله و اینکه این یکی خونه استثنا آدم قبلی که توش نشسته بوده بهش رسیده و راست و ریستش کرده.خلاصه خوشحالم چون دارم همه ی وسایلمو بعد از این ۸ ماه عروسی دوباره تمیز و جمع و جور میکنم و خونه ی جدید اینقدر بزرگ هست که جا برای همه ی وسایلم داره و همه چیزمو میتونم دست بگیرم و یه خونه تکونی درست حسابی میخوام بکنم.خیلی خوبه نه؟همه چیز باز نو و تمیز میشه!.امروزم دارم شستشو و وایتکسی و تمیزکاری میکنم تا کم کم با مامانم وسایلمو جمع کنیم چون من بلد نیستم چطوری کارتن کنمو و جمع و جور کنم.
یک ماهی میشه که ماشین خریدیم .من سه سال پیش گواهیناممو گرفتم ولی اصلا نشستم پشت ماشین برای همین هیچی هیچی یادم نمونده.الان یکی دوروزی هست با ر.ضا میریم تمرین رانندگی .ر.ضا میگه خوب کار میکنم ولی از نظر خودم خیلی بده به خاطر همین یه جورایی دلزده شدم از رانندگی یاد گرفتن اصلا اون اشتیاق و ذوق و شوق و اعتماد به نفس سه سال پیشمو ندارم نمیدونم چرا اینجوری شدم.امروز قرار بود صبح ببرمش سرکارش تا یکم رانندگی کنم ولی حوصلشو نداشتم و نرفتم.کاش روحیه و اعتماد به نفسم باز برگرده وگرنه ترجیح میدم اصلا رانندگی یاد نگیرم.ولی چقدر بد میشه...
سرکار رفتنم بعد از یک ماه کنسل شد.چون یکسره تا ۵ بعد از ظهر بود ر.ضا اذیت میشد و خودمم خیلی خسته میشدم حالا انشاءالله رفتیم شا.هین ش.هرمیخوام هم یه کار نیمه وقت پیدا کنم هم حتما حتما برم کلاس ورزشی چیزی چون ناجور از شکم دارم چاق میشم و چقدرهم آدم بی ریخت میشه.البته کامپیوتر خودم که اینجا خونه ی مامانم اینا میمونه چون درسته یه روزی بابام برای من خریده بود ولی الان مال همه ی خانوادست پس قراره یکی دو ماه دیگه یکم پس انداز کنیم و کامپیوتر برای خودمون بخریم اینجوری میتونم خصوصی کامپیوتر هم مثل قبل تدریس کنم یه برنامه ی دیگه هم که دارم اینه که رانندگیمو درست کنم و سرویس مدرسه بشم.خوبه ها؟!برای خانوما به نظر من یه منبع درآمد راحت و خوبیه درسته همچین کارش کلاس نداره و یه جوریه ولی اگه آدم بیکار باشه به نظر من که کار خوبیه براش.حالا تا ببینیم خدا چی میخواد.
ر.ضا آدم بچه دوستیه و عاشق بچه هاست یه مدته داره زمزمه میکنه که دلش بچه میخواد و همه ی دوستای هم سن و سالش حالا دیگه بچه دارن و داره براش دیر میشه و بچه دوست داره و این حرفا البته از نظر سنی دوتاییمون سنمون برای بچه دار شدن خوبه.ر.ضا ۳۲ سالشه منم که ۵ ماهه دیگه ۲۶ سالم میشه ولی تازه ۸-۹ ماهه عروسی کردیم و به نظر من زوده.حالا قراره تا عید فکرامو بکنم و یواش یواش آمادگی بچه داری و بچه ی خوب تربیت کردنو پیدا کنم تا اگه خدا خواست تیر اینا کم کم بریم توی فکرشو یه نی نی بیاریم.البته منم بچه دوست دارم ولی ر.ضا با بچه بزرگ کردنش دهن آدمو سرویس میکنه.همین الان هنوز هیچی نشده هی میگه این کارو نکن پس فردا بچمون از مامانش یاد میگیره ها این حرفو نزن بچه از مامانش حرف زدنو یاد میگیره اینو بخور کم خونی برای بعدنت خوبه ها اینو نخور اووووووو.....قربون بابای خوبش من برم![]()
![]()
خوب برم که کلی کار دارم.ببخشید کامنت نمیذارم چون فعلا فقط خواننده هستم تا خودمون کام بخریم و سرفرصت بتونم براتون کامنت بذارم.امیدوارم پاییز و زمستون پربرف و بارونی داشته باشید.ا.صفهان که چندروز پیش حسابی بارونی بود و همه از خوشحالی ریخته بودن بیرون.آب ز.اینده رودمونم که باز کردن البته خیلی گلی هست ولی شهر بازم زنده شده .خدارو شکر.
روز خوبی داشته باشید...
همه چيز خوب و آرومه.زندگي مهربون آروم و قشنگه.همه چيز خوبه خيلي خوبه
يه هفته اي هست ميرم سركار.وقتي برميگردم خونه كوفته و داغونم.از صبح تا ۵ بعد از ظهر...ولي دوستش دارم.همه چيز خوبه خيلي خوبه
شوشو رو خيلي دوست دارم اونم منو دوست داره.خيلي خيلي دوست داره.ميخوايم ماشين بخريم.قراره بازم از اين خونه اسباب كشي كنيم.ار همه چيز دور ميشم ولي كرايمون نصف ميشه ميتونيم كلي پس انداز كنيم.قسط فرشمونم تموم ميشه خيلي خوبه خيلي خوب
همه چيز خوبه همه چيز آرومه.
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
خدايا شكرت...
پ.ن:دوست دارم عشق من.خیلی خیلی دوست دارم
_ _ _ _ _
پ.ن:دلم براي خيلي چيزا تنگ شده
پ.ن:امروز اگه بشه بعد از ظهر ر.ضا جونم يکم استراحت کنه و براي روحيمون بريم يکم بيرون.شايد برسيم بريم دل خون رو ببينيم.کاش زود بياد خونه.دلم براش تنگ شده.دلم آغوش مهربونشو ميخواد
_ _ _ _ _
پ.ن:برای همسرم برای همراه زندگیم برای عشق همیشگیم ر.ضا که توی این روزهای سخت همش هوامو داشت و دلداریم داد و کمکم کرد کمتر غصه بخورم.برای هر روزش که بغلم میکرد و امیدواریم میداد.عشق من ر.ضای خوب و مهربونم این روزا هزار بار بهت گفتم نمیدونستم اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم.نامه ی ژارسال همین موقعت رو داشتم میخوندم که از هم دور بودیم.چقدر خدا رو شکر میکنم که ژیشمی.هزار بار میگم دوست دارم و بازم با مسخرگی توی بغلت تنگ گوشت میگم:what whoud i do without you
من هنوز کار پيدا نکردم .آقا چرا هيچ کاري با شرايط منه بيچاره پيدا نميشه آخههه.شايد از بزرگترين آرزوهام اين باشه که بتونم يه کار خوب و آبرومندانه و البته با حقوق خوب که دوستشم داشته باشم پيدا کنم
دارم چربي ميارم از شکمم هي دارم چاق ميشم و آقاي عزيز هم هي غر ميزنه.ميخوام برم کلاس ايروبيک ها ولي از خونمون دوره تنهايي ام ميترسم صبحها برم آخه چند وقت پيش از همون مسير يه پسره ي عوضي رواني مزاحمم شد و چرندياتي ميگفت که داشتم سکته ميکردم از اون روزم ميترسم تنهايي از اون مسير برم و بيام
من رابطمو به طور کامل با مادرشوهرم اينا قطع کردم نه ميرم نه ميان اينجوري اعصابمم خيلي راحتره حداقل از عروس جديد و رفتارهاشون هيچ خبري ندارم که عصبي و افسرده بشم.ر.ضا خودش گاهي خونشون يه سري ميزنه ولي خيلي خيلي کم.مثلا حداکثر يه نيم ساعتي ميمونه و مياد.هرروز که ميگذره بيشتر کارهاشون يادم مياد و بيشتر ازشون متنفر ميشم.خانوم هروقت با پسرش کار داره يا زنگ ميزنه محل کار ر.ضا يا به گوشي.هيچ وقت خونه زنگ نميزنه.منم به ر.ضا گفتم اگه يدفعه ديگه زنگ زد به گوشي و ر.ضا نبود عمدا خاموشش ميکنم تا بفهمه با کي طرفه.بگذريم خير سرمون از ديروز تصميم گرفتم به کمک شوشو ديگه غيبت نکنما.اما شماها که نميشناسيدشون مگه نه.
کاش يه کاري پيدا ميکردم.اين بانکها هم نميدونم ديگه استخدام ندارن که هيچ خبري ازشون نيست؟!!
چقدر بده.من از آرايش و اين حرفا اصلا سر در نميارم کل هنرم يه رژ زدنه و يذره هم پشت چشمامو رنگي رنگي کنم.دستم ميلرزه اصلا که خط چشم نميتونم بکشم اينقدر دلم ميخواد بلد بودم حوصله ي دوره ي خودارايي رفتن ندارم تازه زورمم مياره پول بدم براي اين کار.خودمم هنري ندارم که با تمرين بشه درستش کرد.البته اگه پول خوداراييش کم بود ميرفتما اما يه دوستام ميره اصلا خوشم از کارشون نيومد کلي پول ميگرفتن خيلي هم زشت و بيخود کار يادش ميدادن
دلم تنگ شده با دوستام برم بيرون.اما هيچ کدومشون بيکار و در دسترس نيستن.ديشب نميدونم چرا خواب يه دختري رو ميديدم که دبستان باهمديگه هم کلاسي بوديم اسمش زهره بود.آقا يه چاخانهايي تحويل من ميداد و منم باورم ميشد هرچقدر مامانم ميگفت مامان الکي ميگه ميگفتم نخري.مثلا بهم ميگفت من يه رختخواب دارم که يه سوييچ داره هروقت سوييچشو ميزنم پهن ميشه و بعدم خودش جمع ميشه يا يه جعبه مداد رنگي دارم که مثلا ميگم زرد خود مداد زرد ميپره بالا و ميگه سلام زهره ...خلاصه ما عالمي داشتيم اون روزا با اين زهره خانوم.تا آخر دبستانم بيشتر باهم نبوديم البته بعدنا هم گاهي از اين و اون ازش خبر ميگرفتم ميدونم يکي دو سال پيش ازدواج کرده رفته شمال.اما چرا ديشب يهويي خوابشو ديدم؟؟؟؟دلم براي دبستانم براي مهر صدافرينهامون براي گچ و پاي تابلو رفتنها تنگ شده...هيچ وقت دلتنگي براي گذشته رو دوست ندارم چون حسش که ديگه قابل بازگشت نيست عذابم ميده
اومدم وبلاگ همتون معذرت کامنت نذاشتم لينکهامو يکي يکي سرزدم و به بچه هاي ديگه هم که توي فيوريتهام هستن و وبهاشونو دوست دارم هم سرزدم.ممنون يه جوري مينويسيد که آدمو به هوس ميندازيد که باز بنويسه.همتونو با اينکه هيچ وقت نديدم و شايد هيچ وقت هم نبينم دوست دارم
دوباره سلام.قسمت بالا رو دیروز داشتم خونه ی مامان اینا مینوشتم که یهویی برق رفت .الان 9 صبحه و قبل از اینکه داداش کوچیکه ی فضولم بیاد سر کامپیوتر اومدم پستش کنم و از روی سیستم پاکش کنم.برم که خیلی گرسنمه.امروزم دوباره ظهری شوشو نمیاد خونه و من باز تنهایی باید ناهار بخورم![]()
چقدر مسنجر خلوت شده.همه ی چراغها خاموشن.فضای وب خیلی غریبانه و تنها شده.چقدر بده.
از شمیم عزیزم ممنون که دیروز خوندن وبش باعث شد حال و هوام عوض بشه
خدایا کمکم کن روحیمو حفظ کنم و بتونم همیشه آروم و مهربون و صبور باشم
ر.ضای خوبم خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم عزیزدلم خشگلم مهربونم![]()
![]()
![]()
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: