تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من

_ _ _ _ _

سلام
اين قسمت بالاي بالا پست امروزمه.بازم خوندن وبهاتونون وسوسم کرده.چيکار کنم ديگه مام زود جوگير ميشيم.ميگم نميدونم چرا تازگيا از قيافم منم چندان راضي نيستم.راستش حدود يه ماه پيش نشسته بوديم فيلم نامزديمونو با ر.ضا ميديديم که يدفعه اي آه از نهادم بلند شد.واي چقدر ابروهام خشگل بوده چقدر موهام مشکي و براق بوده.اييييي خدا الان بعد از يک سال و شش هفت ماه از ابروهاي بيچارم که چيزي نمونده موهامم از بس رنگ کردم اصلا معلوم نيستن چه رنگي ان نيمه کوتاه قهوه اي زرد عسلي.خلاصه خيلي دپرس شدم مخصوصا براي ابروهام آخه يادمه اون روزا هر جا ميرفتم توي فاميل بهم ميگفتن چقدر خشگل شدي ابروهات خيلي خوب شدن .يه چندتا عکس داريم دقيقا مال روز بعد از عقدمونه.با مانتو مشکي ام هستم هواهم اومده سرد بشه يه کاپشن آبي روشن کوتاه و مقنعه.اينقدر عکسهاشو دوست دارم اينقدر صورتم صاف و تميز و براقه.بعد هرچقدر جلوتر رفتم هي ابروهامو دادم دست اين آرايشگر اون آرايشگر آخه هيچ کدومشونو اينقدر کارشونو قبول نداشتم که براي هميشه برم پيشش.خلاصه مخصوصااااا فيلم روز عقد محضرم که ديگه نگو اينقدر خوبم.اما حالاچي؟!!خلاصه از اون روز ابروهامو گذاشتم در بياد يکي دو ماهي دستش نميزنم من ابروهاي خشگل خودمو ميخوام دارم هي  رزماري(براي تقويت موي سر و ابرو و جلوگيري از ريزششونه)استفاده ميکنم.موهاي سرمم شروع کردن به سفيد شدن(من وراثتي از 19-20 سالگي موهاي سرم شروع به سفيد شدن کردن)ولي اصلا دستشون نزدم رنگشونم نميکنم تا رنگ طبيعي موهام برگردن تا درست و قشنگ يه فکري به حالشون ميکنم.آقا هرروز ميرم سر آينه و وايميستم ابروهامو نگاه ميکنم و برسي ميکنم که تلاشم در جهت تقويت ابروهام و دوباره رشد کردنشون در چه حاله.يه ذره بيريخت شدما اما همين انگيزه ي کوچولو هم کلي سرمستم کرده اين روزا الان حدود يه ماهه کارم اينه.کاش خوب بشن


من هنوز کار پيدا نکردم .آقا چرا هيچ کاري با شرايط منه بيچاره پيدا نميشه آخههه.شايد از بزرگترين آرزوهام اين باشه که بتونم يه کار خوب و آبرومندانه و البته با حقوق خوب که دوستشم داشته باشم پيدا کنم

دارم چربي ميارم از شکمم هي دارم چاق ميشم و آقاي عزيز هم هي غر ميزنه.ميخوام برم کلاس ايروبيک ها ولي  از خونمون دوره تنهايي ام ميترسم صبحها برم آخه چند وقت پيش از همون مسير يه پسره ي عوضي رواني مزاحمم شد و چرندياتي ميگفت که داشتم سکته ميکردم از اون روزم ميترسم تنهايي از اون مسير برم و بيام

من رابطمو به طور کامل با مادرشوهرم اينا قطع کردم نه ميرم نه ميان اينجوري اعصابمم خيلي راحتره حداقل از عروس جديد و رفتارهاشون هيچ خبري ندارم که عصبي و افسرده بشم.ر.ضا خودش گاهي خونشون يه سري ميزنه ولي خيلي خيلي کم.مثلا حداکثر يه نيم ساعتي ميمونه و مياد.هرروز که ميگذره بيشتر کارهاشون يادم مياد و بيشتر ازشون متنفر ميشم.خانوم هروقت با پسرش کار داره يا زنگ ميزنه محل کار ر.ضا يا به گوشي.هيچ وقت خونه زنگ نميزنه.منم به ر.ضا گفتم اگه يدفعه ديگه زنگ زد به گوشي و ر.ضا نبود عمدا  خاموشش ميکنم تا بفهمه با کي طرفه.بگذريم خير سرمون از ديروز تصميم گرفتم به کمک شوشو ديگه غيبت نکنما.اما شماها که نميشناسيدشون مگه نه.

کاش يه کاري پيدا ميکردم.اين بانکها هم نميدونم ديگه استخدام ندارن که هيچ خبري ازشون نيست؟!!

چقدر بده.من از آرايش و اين حرفا اصلا سر در نميارم کل هنرم يه رژ زدنه و يذره هم پشت چشمامو رنگي رنگي کنم.دستم ميلرزه اصلا که خط چشم نميتونم بکشم اينقدر دلم ميخواد بلد بودم حوصله ي دوره ي خودارايي رفتن ندارم تازه زورمم مياره پول بدم براي اين کار.خودمم هنري ندارم که با تمرين بشه درستش کرد.البته اگه پول خوداراييش کم بود ميرفتما اما يه دوستام ميره اصلا خوشم از کارشون نيومد کلي پول ميگرفتن خيلي هم زشت و بيخود کار يادش ميدادن

دلم تنگ شده با دوستام برم بيرون.اما هيچ کدومشون بيکار و در دسترس نيستن.ديشب نميدونم چرا خواب يه دختري رو ميديدم که دبستان باهمديگه هم کلاسي بوديم اسمش زهره بود.آقا يه چاخانهايي تحويل من ميداد و منم باورم ميشد هرچقدر مامانم ميگفت مامان الکي ميگه ميگفتم نخري.مثلا بهم ميگفت من يه رختخواب دارم که يه سوييچ داره هروقت سوييچشو ميزنم  پهن ميشه و بعدم خودش جمع ميشه يا يه جعبه مداد رنگي دارم که مثلا ميگم زرد خود مداد زرد ميپره بالا و ميگه سلام زهره ...خلاصه ما عالمي داشتيم اون روزا با اين زهره خانوم.تا آخر دبستانم بيشتر باهم نبوديم البته بعدنا هم گاهي از اين و اون ازش خبر ميگرفتم ميدونم يکي دو سال پيش ازدواج کرده رفته شمال.اما چرا ديشب يهويي خوابشو ديدم؟؟؟؟دلم براي دبستانم براي مهر صدافرينهامون براي گچ و پاي تابلو رفتنها تنگ شده...هيچ وقت دلتنگي براي گذشته رو دوست ندارم چون حسش که ديگه قابل بازگشت نيست عذابم ميده

اومدم وبلاگ همتون معذرت کامنت نذاشتم لينکهامو يکي يکي سرزدم و به بچه هاي ديگه هم که توي فيوريتهام هستن و وبهاشونو دوست دارم هم سرزدم.ممنون يه جوري مينويسيد که آدمو به هوس ميندازيد که باز بنويسه.همتونو با اينکه هيچ وقت نديدم و شايد هيچ وقت هم نبينم دوست دارم

+ تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:46 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

سلام
امروز آقاي عزيز سرکار بود و منم ناهار رو اومدم خونه ي مامانم.احساس ميکنم فضاي وبم خيلي غمگين و بد شده.اصلا دوستش ندارم .مدتي بود که حال و حوصله ي نوشتن نداشتم امروزم قصدم سرزدن به وبلاگها و نوشتن نبود يذره هم دلتنگ و دپرس بودم اما همين طور که داشتم کامي رو يه کنترلي ميکردم چشمم افتاد به چند تا عکس از  يکي دو هفته ي پيش که رفته بوديم باغ يکي از دوستاي پدرم.من  و آقايي کنار همديگه در حالتهاي مختلف در حالي که همه جا داريم ميخنديم و توي بغل همديگه ايم.خدا رو شکر ميکنم که زندگي خوبي دارم خدا رو به خاطر داشتن همسر خوب و مهربونم شکر ميکنم همسري که در همه حال توي هرکاري پشتيبان و مشوق و همراهمه.وقتي عکسشو ديدم با اون لبخند زيباش چقدر دلم براش تنگ شد آخه يکي دو روزي ميشه که بازرسي دارن و از شش صبح که ميره شش و نيم هفت شب مياد خونه و من بايد تنهايي ناهار بخورم.من در کل هميشه توي خونه بچه ي شيطون و پر ادا اطواري بودم الانم که کم کم دارم وارد 26 سالگيم ميشم هنوزم همون جور کارهاي بچگانم ادامه داره البته شوهري جون کلي از اين مسخره بازيهام خوشش مياد و کلي باهم ميخنديم مثلا اين روزا کارم شده اينکه وقتي صداي شوش رو ميشنوم که داره وارد خونه ميشه يه جايي قايم ميشم و ميترسونمش پريروز وقتي فهميدم داره مياد داخل رفتم دمپايهامو از پشت در قايم کردم و چادرمم از وسط سالن برداشتم ولي گوشيمو يادم رفت قايم کنم ميخواستم ر.ضا فکر کنه رفتم يه سري خونه ي مامانم ايناوخلاصه دمپاييها و چادر توي دستام پشت در آشپزخونه قايم شدم و کمين کردم به محض اينکه شوشو اومد بره توي اتاق خواب،آقا چنان پريدم بيرون و پخي کردم توي دلش که يک متر و نيم پريد بالا و جيغ کشيد واي داشتم از خنده ميمردم اونم نامردی نکرد و گوشمو تا تونست تابوند

دوباره سلام.قسمت بالا رو دیروز داشتم خونه ی مامان اینا مینوشتم که یهویی برق رفت .الان 9 صبحه و قبل از اینکه داداش کوچیکه ی فضولم بیاد سر کامپیوتر اومدم  پستش کنم و از روی سیستم پاکش کنم.برم که خیلی گرسنمه.امروزم دوباره ظهری شوشو نمیاد خونه و من باز تنهایی باید ناهار بخورم

چقدر مسنجر خلوت شده.همه ی چراغها خاموشن.فضای وب خیلی غریبانه و تنها شده.چقدر بده.

از شمیم عزیزم ممنون که دیروز خوندن وبش باعث شد حال و هوام عوض بشه

خدایا کمکم کن روحیمو حفظ کنم و بتونم همیشه آروم و مهربون و صبور باشم

ر.ضای خوبم خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم عزیزدلم خشگلم مهربونم

+ تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:16 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

دلم برات تنگ شده
+ تاريخ چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 13:29 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

با اینکه خونمون درست روبروی روبروی خونه ی مامانمه ولی نمیدونم چرا اصلا حوصله ندارم پاشم بیام سر کامپیوترم که اینجا جامونده.امروز سرم یکم درد میکنه اومدم اینجا دنبال یه کاری ولی سرک کشیدم توی وبهای بچه ها.نمیدونم ولی حوصله ی حتی خوندن ندارم حتی نوشتنم نمیاد برای اینکه بعدنا بخونم مینویسم که مادرشوهرم داره عروس جدید میاره و از همین الان با دو تا پسراش منو کامل حذف کردن.خانوادشو کلی تحویل میگیره همه ی ادا اطوارایی که برای من و خانواده ی بدبختم درآوردن تعطیل شده سیصد هزار تومن گل تا حالا خریده شده برای عروس خوشبختشون و برای اینکه نمیدونم منو خر کنن یا وجدان خودشونو آروم کنن به منی که دو ماه از موقع خاستگاری تا عقد رسمیمون طول کشید میگن گل خریدنشون برای من به این خاطر توی این یک سال و نیم تنها یکبار بوده که موقعیتش پیش نیومده.من و ر.ضا نادیده گرفته میشیم و بعد از چهار ماه که اتفاقی برادرشوهری که بعد از شوهر منه کوچیکتره ولی خان داداش نام دارد رو با نامزدشون توی خیابون میبینیم فرداش زنگ میزنن و خبر نامزدیشونو به ما هم میگن.مراسم باشکوه تعیین مهریه و مهریه ی زیاد عروس جدید و برادر شوهر کوچکم که میفرمایند این مهریه در مقابل مهریهی خانوادگی عروس خانم چیزی نبوده و یادشون میره که برای من مهریه منو با مهریه ی دختر دایی خودشون مقایسه کردن و نسبت به اون تعیین شد.منی که یک هفته باهام قهر بودن و فقط ر.ضا رو اجازه میدادن بره خونشون(خونه ای که مال من و ر.ضاست ولی اونا توش زندگی میکنن و ما اجاره نشین تشریف داریم)یدفعه باهام آشتی میکنن و فرشی که بهمون به عنوان هدیهی عروسی مادرشوهر عزیز داده رو میان میبرن برای تزیین خانه ی خان داداش...انفجار من بعد از یک سال و نیم خفه خون گرفتن و تحمل کردن وقتی باز پای مامان بیگناهم وسط کشیده میشه و دعوای من با مادرشوهر و پسر کوچکترش و اینکه چرا این جوجه اردک خیگی که یک سال و نیمه توی زندگی ما دخالت میکنه.شکایت به مادرشوهرم از خان داداشی که بدون دلیل سه ماه به من و سلامهام محل نمیذاشته بدونه اینکه بدونم چیکار کردم و بعد بفهمم که یک بار حواسم نبوده و جلوی پای آقا بلند نشده ام و حالا که موقع خرحمالی ها شده منم آدم شدم و جواب مادرشوهر که:عزیزم هرکسی یه اخلاقی داره و سوختن من...

من و ر.ضا با هم خوبیم زندگیمون خوبه.ر.ضا بینهایت کمک و همراهیم میکنه اصلا از بابت کنترل زندگی توی فشار نیستم دوستم داره دوستش دارم بوسه هاش پر از محبته ولی خانوادش یک سال و نیمه داغونم کردن.فکر میکردم عروس بیاره میفهمه من چقدر گذشت کردم به خاطرشون ولی خوب عروس جدید پولداره و پول همه چیز زندگیه...

ازتون متنفرم.
اگه تو عادلی اگه عدالت دسته توییه پدرشونو در بیار بهشون بفهمون این مادر و دو تا پسر چطور زندگی منو داغون کردن چطور شب عروسیمو با گریه و جیغ و داد پر کردن چطور کاری کردن که هر عروسی منو به گریه مینداره و توی هر مراسمی باید بغض کنم...

چطور میتونی با پسر بزرگ خودت پسری که از ۱۷ سالگی ازت دور بوده از شهر و زندگیش همیشه سختی کشیده اینجوری رفتار کنی چطور اجازه میدی اینجوری نادیده گرفته بشه؟میشونمتون سر جاتون تک تکتونو نابود میکنم تا بفهمین با ما چیکار کردین.تازه شروع کاره...

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:26 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

سلام

_ _ _ _ _

سلام دوست جونا

ما بلاخره عروسی کردیم و رفتیم سر خونه زندگیمون .زیاد خوب نبود ولی به هر حال تموم شد

کامپیوتر خونه نداریم و نمیتونم زود زود آپ کنم یه جورایی حوصلشم ندارم

وقتی حوصلش برگشت آپ میکنم از خونه ی مامانم.

+ تاريخ یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 22:50 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

ساعت دقیقا 12:16 دقیقه ی نیمه شبه.بعد از زیر و رو کردن وبلاگهایی که میخونم و دوستشون دارم و کشف چندتا وبلاگ جدید و انداختنشون توی سبد فیوریتهای کامم،هوس میکنم یذره بنویسم البته ناگفته نماند که دلیل غیبتم سوخته شدن پاور کیس عزیز و تنبلی در تعمیر و یذره هم شاید بی پولی بود.همون جوری که توی پست قبل خدمتتون عرض نمودیم بلاخره بعد از بدبختیهای این یک سال عقدمون تصمیم گرفتم شوشو رو مجبور کنم تا بجنبه و بتونیم 25 اسفند (مناسبتشو خودتون توی تقویم ببینید)بریم سر خونه زندگیمون و از شر همه ی این بدبختیها و حرف و حدیثها راحت بشیم.بگذیرم که کلی اعصاب خوردی باز پیش اومد و من دو ماه زده بود به سرم و حال روحیم داغون بود همش گزیه میکردم وقتی میومدم حرف بزنم اشکام میریخت پایین دلخور و خسته بودم از همه ی این بی انصافیها و حرف و حدیثهای خانوادش و همه چیز خسته و داغون بودم اینقدری که دو هفته ی پیش یه روز بعد از ظهر معده دردم بدتر شد و بی ادبی نباشه استفراق و...حالم خیلی بد بود کلی هم مهمون داشتیم رفتیم دکتر که گفت ماله اعصابمه خدا رو شکر که این روزا بهترم واقعا داشتم داغون میشدم.خلاصه سرم و آمپول و فشارم که اومده بود پایین و ر.ضا نمیتونست رگ دستمو پیدا کنه و دفعه ی دوم که رگم پیدا شد یه لحظه رگ پاره شد و با یه ذره خونی که ازم رفت فشارم افتاد و بالا آوردم دوباره یادمه فقط گریه میکردم و میگفتم دیگه نمیخوام دیگه نمیذارم سرم بزنی من سرم نمیخوام.بیچاره ر.ضا نمیتونست ببینه درد میکشم و هی میخواست مراعاتمو بکنه برای همین دلش نمیومد عین دکترا با بی رحمی اینقدر سرنگو توی دستم بچرخونه تا رگمو پیدا کنه.خلاصه دو تا امپولامو زد و شب پیشم موند

 ولی عین همیشه با اینکه خیلی زور زد و سعی کرد در عرض چندثانیه خوابش برد ساعت حدود 3:30 صبح بود که باز ار سنگینی معده بیدار شدم یکم بعدش ر.ضا هم بیدار شد و باز همون وضع دیشب و رنگم که به قول مامانم عین ماست شده بود خلاصه دلو زدم به دریا و بهش گفتم سرممو بزنه و خدا رو شکر اینبار رگم پیدا شد...خلاصه که بازم در رابطه با عروسی کلی دردسر پیش اومد و بلاخره قراره مامان اینام روز جهازبرونم فامیل خودمونو شام بدن و بعدشم بدونه جشن یا مسافرت ما بریم خونمون.خانوادم راضی نیستن.حق میدم بهشون من بچه ی اولشونم و از اول تمام ارزوهاشون برام نابود شد ولی دیگه خسته شدم میخوام راحت بشمو و شبا توی بغل عشقم خوابم ببره گرچه بین خودمون باشه به قول یکی از دوستام مراسم عروسیهای الان فرمالیته ست(چشمک).فعلا این تقریبا 20-25 روز باقیمونده ر.ضا رو تحریم کردم تا پیش هم نخوابیم تا عروسی مام برامون حداقل یه حس خوبی داشته باشه البته فکر نمیکنم این تحریم دوام چندانی بیاره چون من خودم از ر.ضا بدترم.فکر نکنم بیشتر از یکی دو روز بتونم دوری از بغل گرم و نرمشو تحمل کنم.این روزا همش مشغول جهاز خریدنم راستی امشب هم یه موتورسیکلت خریدیم که عید آواره نباشیم همش بعد از ظهرا با هم ولوییم توی خیابونا تا من ظرفای جینگولوی رنگی و وسایل تزیینی بخرم و الحق هم که ر.ضای خوبم پا به پاممیاد امشبم دو تا ظرف خیلی خشگل نارنجی خریدیم تا با میوه ی تازه تزیینش کنیم و برای جهازم بذارم توی یخچال کلی از این گلهای ژله ای و شمع و گل خشک و اینا خریدیم با هم تازه امروز یه چادر مسافرتی 8 نفره خریدیم اینقدر خشگله رنگش صورتی خیلی نازیه اگه فردا هوا خوب بود میخوایم بریم شهرضا ات و آشغال و کندله مندله بخریم و شبم چادر بزنیم همون جا و سه شنبه برگردیم خونه.از جهازمم چوبیهام مونده و سرویس نسوزم و بلورم و توی ویترینم البته همشو پسندیدم.ر.ضا هم تی ویش رو با زیرش چندروز پیش خرید یه ال سی دی 22 اینچ سامسونگ بعدم با مامانش و خانوم یه دوستاش و سارا یکی از فامیلاشون رفتیم خرید لوازم ارایشم که بدبختانه از لباس خوابم چندان خوشم نیومد با اینکه خودم پسندیدمش ولی چیزی رو که میخواستم گیر نیاوردم اصلا ازش خوشم نمیاد عین لباسای حاملگیه.ر.ضا میگه بیا بریم یکی دیگه بخر ولی من زورم میاه اخه اینقدر لباس میخوام چیکار کنم...متاسفانه به ر.ضا خونه دادن شاهین.شهر اما چه خونه ای افتضاح بود و ما مجبور شدیم خونه ی همسایه ی روبروی خودمونو اجاره کنیم که زنش یکم مشکل اعصاب داره و دو تا بچه ی مزخرف و جیغ جیغو اصلا حوصله ی زنشو ندارم دلم اصلا راضی نیست تازه نزدیک مادرشوهرمم هستم و دوست ندارم اینو ترجیح میدم از خانوادمم که شده دور باشم ولی از دست خانوادش راحت باشم.خوب بسه دیگه خوابم گرفت شب بخیر برای ماهم دعا کنید.به همتون سرزدم ولی حوصله و وقت کامنت گذاشتن ندارم از همتون معذرت میخوام قول میدم اوضاع یکم اروم تر که شد کامنت بذارم

پ.ن:برای تمام کسایی که دوست داشتیم و از این دنیا پرکشیدند و رفتند و نتونستند بمونن و روزهای خوشمون رو ببینند لطفا یه فاتحه بخونید.امیدوارم همشون اروم خوابیده باشن

همه ی زندگی من دوست دارم.رضای ِمن با تمام وجودم میخوامت از اینهمه مهربونیت ممنون عشق تنهای من

+ تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:58 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

خدافظ

_ _ _ _ _

 

'

چند روز پیش نوشتم ولی وقتی نوشتم خالی شدم و بهتر بود دیگه پستش نکنم.خبری خاصی نیست.یک روز از موقع مقرر میگذره و هنوز هیچی به هیچی و همین نگرانم کرده گرچه اصلا نمیتونم یه ذره هم فکر کنم که اگه بشه چیکار باید بکنیم یه جورایی هم نگرانم هم خیالم راحته.چند هفته ایه بدنم دوباره کم آورده و همش دورچشمام و کف سرم درد میکنه حالت تهوع دارم غذا نمیتونم درست بخورم همینم یکم بیشتر نگرانم میکنه ولی فعلا باید صبر کنم دوروز دیگه هم منتظر میمونم انشاءالله که به خیر بگذره.خرید ماشینمون به طور کامل کنسل شد و یه جورایی حسابی خورد توی ذوقم ولی به درک اینم زیاد مهم نیست.امشب یعنی عصری ر.ضا اومد دنبالم رفتیم بیرون کار داشت بعدم بردم تا یه چندتا فیلم ترسناک بخرم ببینم آخه من عاشق فیلمای ترسناکم البته نه از اینایی که تخلیلی هستنا از این قتلهای زنجیره ای و این حرفا خوشم میاد دو تا فیلم گرفتم یکیشو دیدم که اسمش بود افسانه های شهری ،بدک نبود فقط یکم بی سرو ته بود یه جورایی.اون یکی هم شب مردگان اسمشه که هنوزندیدم شمام فیلم ترسناک باحال سراغ دارید بگیدممنون میشم.همین الانم که دارم تایپ  میکنم کف سرم خیلی درد میکنه شاید مال کم خونیم باشه.دو تا قاب سوزن دوزی گرفتم تا برای خونه ی آیندمون بدوزمش از من که هیچ هنری ندارم و زیر صفرم بعیده ولی با پشتکار دارم اولیشو تموم میکنم خیلی خشگل شده عکسشو بدن میذارم.احتمالا اگه خدا بخواد عروسی ما میفته 25 اسفند.البته این تاریخیه که خودم تعیین کردم تولد حضرت محمد(ص)وامام صادق(ع).اینقدر توی گوش ر.ضا خوندم تا سه شنبه بیان در موردش حرف بزنیم آخه این آقا ر.ضای منو باید بعضی موقع ها هلش داد تا یذره بجنبه خودش هی غر میزنه که از این رفت و آمدا خسته شده ولی هی ور میره همه ی پس اندازمونم توی این بلاتکلیفی داریم میخوریم بره گرچه اگه به 950 هزار تومن بشه گفت پس انداز(خودتونو مسخره کنید )البته همه ی این موارد به شرطیه که کار دست خودمون نداده باشیم(وای خدایا بابا ما کاری نکردیم یه کاری کن پس).هفته ی پیش هم تقریبا تمام هفته رو خونه ی مادرشوهرم در حال رفت و امد و دعا و اینور اونور بودیم با اینکه من با خودم عهد بستم که فاصلمو حفظ کنم ولی گاهی این خواهشها و درخواستهای پشت سرهم ر.ضا باعث میشه بیش از اندازه برم اونجا که اصلا دوست ندارم چون هنوز بهشون اعتماد پیدا نکردم که دوباره همه چیز رو از اول تکرار نکنن.بگذریم چون مادرشوهرم این روزا واقعا بهتر شده و کاری بهم نداره کاش باز اونروش رو کار نذاره که دیگه حوصلشو ندارم.این روزا حالم چندان خوب نیست بد نیستم همه چیز آروم و خوبه ولی غمگینم خودم میدونم برای چیه چقدر هنوز گیجم...هرروز که با ر.ضا میریم بیرون هی عروسک و چیزای کوچولو برای در یخچال و کابینت و این چیزا میخریم خیلی خشگلن.ما هنوز خونه نداریم بریم توش زندگی کنیم اما تزییناتمون کامله.دعا کنید این نگرانی هم تموم بشه.واسمون دعا کیند همه چیز جور بشه زودتر

دوست دارم جوجه تیغی چاق من.این روزا حسود شدی حساس شدی الکی گیر میدی میدونم چه حسی داری توهم عین اولای من شدی حالا میتونم حس کنم چقدر دوستم داری فقط باید یذره روت کار کنم تا بزرگ بشی جوجه رنگیه نارنجی کوچولوی من.خودت خوب میدونی که چقدر میخامت خشگلم.ممنون که اینقدر خوبی اینقدر به فکرمی با همه ی خستگیات هرجور شده هرروز میای پیشم و نازمو میکشی.ر.ضای نازنین خیلی دوست دارممم

ستاره جون یادم نیست این اهنگه رو از کجا دانلود کردم روی لینکش کلیک کن شاید پیداش کنی.منظورت اهنگ بی کلامه وبمه یا اونی که میخونه؟یکم صبر کن مشکلهام و نگرانیام حل بشه برات پیداش میکنم فقط بگو کدومو میگی

خانوم کوچولوی عزیزم به خدا همش میام وبتون ولی کامم قاطی کده یذره هم بی حوصله شدم  صفحه ی کامنتها هم بالا نمیاد.معذرت میخوام عزیزم حتما همین روزا برات کامنت میذارم یا میل میزنم

مامان دنیل عزیز معذرت که لینکتونو هنوز رعوض نکردم حوصلم که بیاد سر جاش از خجالتتون در میام

گیتی جون آدرس وبتو .گم کردم لطف کن برام بذار عزیزم
خانومی نمیخوای بنویسی؟
دلم برای خیلیهاتون که رفتین تنگ شده وقتی فیوریتهامو باز میکنم دلم میگیره.شیوا جون کجا داری مینویسی؟

چطوری میشه فهمید چند نفر از چه سایتهایی اومدن وبلاگمون یا چه کلماتی رو سرچ کردن که اومدن اینجا؟؟/

به خاطر تمام محبتهات تمام خوبیات تمام صبر و تحملات ممنون.منو ببخش که اینهمه اذیتت کردم کاش میتونستی قلبمو بخونی

اضافه شده:خدایا شکرت.نگرانیم خدا رو شکر برطرف شد

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:11 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

این روزا نیاز به آپ خونم شدیدا زده بالا.یادمه همین چندوقت پیش بود که عین خیلی از این وبلاگها اصلا نوشتنم نمیومد و هرچقدر زور میزدم نمیتونستم بنویسم گرچه حوصله ی نوشتن هم نداشتم و یه جورایی وبلاگم کپک زده بود اما الان یه مدته هی میخوام بنویسم هی بنویسم با اینکه موضوع خاصی هم واسه ی نوشتن ندارم ولی شدیدا هم دارم وبلاگهای جدید کشف میکنم و هم خودم ور ور میکنم اینجا.الان که در خدمتتون هستم شدیدا پاهام درد میکنه از بس این روزا پیاده راه میرم این فرقونمونم که نخریدیم که حداقل یه چندتا تیر برقو درو کنیم و بعد دست و فرمونمون بیست بشه و هی بریم باهاش خیابون گردی و از دست این راه رفتنای الکی راحت بشیم.صبحی با دوستم بیرون بودم بازم چیز به دربخور خشگلی برای خونه ی کوچولوی آیندمون پیدا نکردم(همچین میگم خونه انگار نه انگار که فعلا از درد بی خونگی مجبوریم هی عروسیمونو عقب بندازیما)خلاصه ساعت 3:30 هم با آقای عزیز قرار داریم اول بریم فروشگاهشون یکم خرید بعد بریم دکتر برای دستش که درد میکنه بعدم بریم ثبت نام واسه ی رانندگی آقای عزیز(با کلی افتخار:::اینجانب گواهینامه ای دارم فاقد دل و جرات لازم پس از درو کردن تیر چراغ برق با ماشین بابای گرامی در دو سال پیش)..صبحی یه نفر زنگ زده بود خونمون واسه ی تبلیغی که برای کلاسای خصوصیم کرده بودم ولی من خونه نبودم و قراره شده بعداز ظهر زنگ بزنه که بازم من خونه نیستم البته به مامانم گفتم شمارمو بده به طرف

در مورد پست پایین و قضیه ی اجاره ی خونه ی همسایه ر.ضا کاملا و شدیدا موافق بود ولی هنوز بابا با همسایمون نحرفیده
دیشب فرشهامونو آوردن خشگلن امیدوارم بقیش هم زود جور بشه
خوب دیگه بسه خسته شدم.فعلا بای

آفتاب عزیزم خیلی تو فکرتم دلم برات یه جوریه دلم نمیخواد جات بودم و اینهمه سختی رو تحمل میکردم میدونی دعام چیه برات؟!اینکه خیلی زود بفهمه کیو کنارش داشته کاش دلت میذاشت یکم محلش نذاری تا بفهمه درد عشق چقدر سخته.دوست دارم برات دعا میکنم

مهربون شوهر من دوست دارم

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:30 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

به خاطر یکسری حرفها و بحثها و چیزایی که بازم مال قبل بود امسال هم مثل سال قبل و البته بیشتر هم به خواست خودم شب یلدا نداشتیم.عشقم ولی باهام قرار گذاشت و دوتایی رفتیم بیرون.این روزا رابطمون خدا رو شکر آروم و ساکته یه آرامشی که دوستش دارم هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر همدیگه رو درک میکنیم و حس میکنم بیشتر از قبل حتی یکماه پیش دوستم داره.گاهی وقتا که برعکس میشه و من دستمو میذارم زیر سرش و میگیرمش توی بغلم و چشمای بستش رو با انگشتام حس میکنم دلم براش میسوزه برای غریبیش برای سختیهایی که مجبوره تحمل کنه وقتی مثل یه جوجه گنجیشک کوچیک توی بغلم خوابه سرشو میچسبونم به سینم و ساعتها خوابم نمیبره و فکر میکنم.دوتایی شب یلدای خوبی داشتیم از این مراسمای اومد و رفت و تدارکات نداشتیم ولی اول رفتیم بیرون توی همون کافی شاپ توی ا.نقلاب من یه شیرموزعسلی با پسته و کیک خامه ای خوردم و ر.ضا هم مثل بیشتر موقع ها شیر داغ خورد.بعدم کلی پیاده قدم زدیم.این عروسک قشنگ خشگل هدیه ی باارزش شب یلدای منه خیلی ازم خواست چیز دیگه ای بخرم میخواستم یه چیزی برای خونه ی آیندمون بردارم ولی چیز خاصی نبود بعدم کلی پاساژا و مغازه ها رو گشت زدیم .چ.هارباغ عین همیشه قلقله بود رفت و امد مردم به آدم هیجان میده بعدم خونه ی ما و آجیل و پسته و لبو و شلغم شب یلدا که خود مهربونش خرید.واقعا برام پول مهم نیست احساس خوبی که این عروسک کوچیک بهم داد دستامون که توی هم گره خورده بود از هرچیزی توی دنیا بیشتر شادم میکرد.قراره بعداز ظهر بیاد بریم باهم بیرون خرید میخوام یه تابلو بخرم و بدوزمش برای خونه ی آیندمون.راستی اگه خدا بخواد قراره ماشین بخریم.درسته یه رنو کوچولو بیشتر نمیتونیم فعلا بخریم ولی اینم برای ما در حال حاضر عالیه یکساله از اینهمه پیاده رفتن خسته شدیم میخواستیم یه موتور فعلا برداریم تا بعد ولی دیدیم این سرما اجازه ی خرید اونو نمیده.دو سه ساله گواهینامه داریم ولی از وقتی ماشین بابامو همون دفعه ی اول زدم توی تیرچراغ برق دیگه ترسیدم و سوار نشدم.ر.ضا هنوز گواهینامه نداره پس قراره من بشم راننده ی رنوی کوچیکمون.یکم استرس دارم ولی ترسم از بین رفته و دوباره علاقه ی شدیدم به رانندگی برگشته وقتی فکر میکنم صبحها میبرمش سر کار و بعد از ظهرها هم میرم دنبالش و باهم میایم حس خوبی پیدا میکنموامیدوارم خدا بخواد و برامون جور بشه.دوتاییمون خسته شده ایم .ر.ضا داره اذیت میشه چون با اینکه ا.صفهانه ولی توی خونه ی خودشون مامانش دست از سرمون هنوز برنداشته در ظاهر با من خوبه ولی در باطن انگار هنوز حرف از گذشته هاست و تازگیها فهمیدم باز گیر داده و ر.ضا هم از خونه زده بیرون و چندشبی نرفته خونه و مونده پا.یگاه.خیلی دنبال خونه ایم پولی برای اجاره کردن نداریم و خونه های سازمانی هم اینجوری که بوش میاد حالا حالاها جور نمیشه.یه همسایه داریم که طبقه ی پایین خونشون خالیه مامان پیشنهاد داد باهاش صحبت کنیم و اگه راضی بشه که پول پیش ندیم خونشونو فعلا کرایه کنیم تا نتونیم از این وضع فعلا راحت بشیم و عروسی کنیم همسایمون مرد خیلی خوبیه وضع مالیش خوبه و طبقه ی پایینشون بدونه استفاده افتاده فکر نکنم حرفی داشته باشه ولی ر.ضا نمیدونم راضی به اینکار میشه یا نه چون فاصلش با محل کارش هم زیاد میشه.دوست ندارم زندگیمو بچینم و هنوز یک سال نگذشته مجبور بشم جابه جا بشم دعا کنید خونمون جور بشه تا مجبور به اینکار نشیم فراموش نکنم امروز این موضوع رو با ر.ضا در میون بذارم

خوب.یذرم از خودم بگم.حالم خدا رو شکر خوبه هم جسمی هم روحی.چهارشنبه هم رفتیم ی.زد .شهرهای کوچیک همیشه برام افسرده کننده هستن خیلی شهرشو دوست نداشتم ما به شلوغی خیابونا و چراغای رنگارنگ مغازه ها و رفت و آمد مردم توی شبای عید و غیر عید عادت کردیم و کلی انرژی میگیریم شهر ساکت ی.زد غمگینم میکرد.به هر حال اونم گذشت و تموم شد

پ.ن:گیتی جون میدونم شما اهل ی.زد هستید قصد توهین نداشتم فقط حسمو گفتم وگرنه میدونم هرکسی شهرش و مردمش براش عزیز هستن


راستی مشکلمونم خدا رو شکر حل شد از دعاهاتون ممنون دوست جونا


کلی از جهیزیم رو گرفتم و عکس هم گرفتم که بذارم اینجا ولی فعلا حوصله ی آپلود ندارم فقط یکمی از تزینیجاتمو عکسشو میذارم بقیش بمونه برای بعد

سماورمن

گل هدیه پریشب

تزیینات1

تزینات2      تزینات2

هدیه ی شب یلدا-جوجو

سینی(3 تیکه)

 

+ تاريخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:51 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

امروز 23 آذرماه تولد 31 سالگی ر.ضای نازنین منه.دیشب درواقع بهتر بگم دیروز عصر براش یه جشن کوچولو گرفتیم خونه ی خودشون مامان بابای منم بودن من یه ژیله ی خوشگل که چندروز قبل باهم خریده بودیم رو بهش هدیه دادم و مامان اینا هم یه الیزابت و یه ست ادکلن و مام.بعدهم موندم ظرفها رو جمع و جور کردم و شستم و منو ر.ضا آورد خونه و خودش برگشت.این روزا همه چیز آرومه .حالا نمیدونم این آرامش قبل از طوفانه یا بعد از اون دردسرا.ولی هنوز دل من زیاد آروم نیست با اینحال خوبم خداروشکر.موهامم رنگ کردم رنگی که میخواستم نشد نرفت توی پایه ولی بدک هم نشد 4 شنبه یعنی روز عید غدیر میریم ی.زد برای عروسی دختر خالم.شوشو هم میاد خدا رو شکر بیشتر 5 شنبه ها تعطیلن وگرنه نمیتونست بیاد.یه مشکل روحی فکری کوچولو پیش اومده البته مشکل نیست انشاءالله ولی خوب به هر حال 5 روز فرصت داریم.برامون دعا کنید.

پ.ن:خانوم کوچولوی عزیزم تسلیت میگم معذرت نتونستم بیام وبت و حضورا بهتون تسلیت بگم انشاءالله زود با اتفاقهای قشنگ جبران بشه و خدا ایشونم رحمت کنه
پ.ن:خانومی تو کجایی؟؟اینقدر مشغول آقا قشنگه ای که دیگه فرصت نمیکنی بنویسی؟؟؟
پ.ن:مامان دانیل عزیز سلام.دانیلو ببوسید از طرف من
پ.ن:گیتی جون منو ر.ضا هیچ آشنایی قبلی نداشتیم و توی مراسم خاستگاری و بعدش باهم آشنا شدیم و بعد هم عقد کردیم الانم یکسال و یک ماه تمام هست که عقد هستیم اول آذرماه پارسال رفتیم محضر و 29 آذر هم جشن عقدمون بود.من امسال 25 سالم میشه عید نوروز و ر.ضا جون خوبم هم امروز 31 سالش شد.

برای برطرف شدن هرچه زودتر این مشغله ی روحی فکریمون واسمون دعا کنید
نمیدونم چرا یه حسی دارم یه حسی که زیاد خوب نیست

+ تاريخ شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 13:38 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________


""""

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان