تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
 
همیشه از این خونه به اون خونه پریده ام.دوسال توی خونه ی پر ستارم نوشتم و بعد با دستای خودم خرابش کردم و ازش گذشتم و حالا در اولین روزای دوسالگی خونه ی جدیدم باز کوچ کردم و اومدم اینجا.مدتهاست نوشتنم دیگه نمیاد گاهی با خوندن مطلبی یا دیدن رمانی تحریک میشم و مینویسم و گاهی تا یک ماه هم میشه که نوشتنم نمیاد.این روزا زندگیم نه به بطالت اما اتفاق خاصی هم توش رخ نمیده.اومدن به یه خونه ی جدید یه جورایی آرامش بخشه حس خوبی داره .یه صفحه ی خالی بدونه هیچ نوشته و لینکی.یه صفحه ی سفید جدید انگار آدم اومده توی یه خونه ی جدید که هنوز خالیه خالیه اسباب و وسایلشو هنوز نچیدن تازه نقاشی شده تمیز و جمع و جوره وسطش ادم وایمیسته و نفس عمیقی میکشه ,احساس آرامش و راحتی و سبکی میکنه و یه تنهایی خوب.این خونم با خونه های قبلیم یه تفاوت عمده داره و اونم اینه که توی خونه های قبلیم همیشه تنها نوشتم و فقط از خودم گفتم از فکرام و آرزوهام از زندگیم دوستام اما اینجا شاید اگه خدا بخواد یه هم خونه هم یواش یواش پیدا کنم.همیشه فکر میکردم اینایی که ازدواج میکنن دیگه بزرگ شدن و آدم حسابی ان و همه چیز حالیشونه.حالا که نوبته خودم شده یه جورایی گیجم اصلا نمیدونم دارم چکار میکنم نمیدونم آینده قراره چی بشه.گاهی بدونه هیچ احساسی هستم گاهی سرد سردم میگم میخواد بشه میخواد نشه گاهی از ته دل حس میکنم یه جورایی با اینکه مدت کمیه میشناسمش اما دوستش دارم و دلم نمیخواد که نشه وقتی این حسو دارم میترسم نکنه توی این یکی دوماهی که نیستش سرد بشه بعد با خودم فکر میکنم یعنی اون چه حسی داره یا اونم میترسه یا نه.یه جورایی یکم هم میترسم چون توی این 23 سال راحت زندگی کردم به فکر هیچ چیزی نبوده ام همین طور خر تو خر شب و روزمو گذروندم اما اگه اینکار درست بشه باید صد و هشتاد درجه عوض بشم آروم بشم مودب بشم به خیلی چیزا فکر کنم یا فکر نکنم.کلا اضطراب آوره اما با همه ی این اضطراباش من آرومم انگار نه انگار که این زندگی منه که داره میوفته توی یه مسیر جدید.هیجان رو دوست دارم دلم میخواد کم کم بشناسمش و آدمی باشه که بتونم خیلی خیلی دوستش داشته باشم و یه انگیزه ای بشه برام تا از تنهایهای وجود خودم خلاص بشم یه دوست خوب باشه نه آدمی که همیشه از بودنش مضطرب بشم.نمیدونم چرا روزی که رفتیم انگشتر رو بخریم دلم گرفته بود مثل همه ی وقتایی که دلم میگیره آروم میشم آروم شده بودم نمیدونم چرا خورده بود توی ذوقم خیلی به حسی که داشتم فکر کردم احساس غریبی و تنهایی میکردم باهاشون .شب قبلش که رفته بودیم خونشون اینجوری نبودم تا حرف میزد حس میکردم دوستش خواهم داشت اما فرداش حس خوبی نداشتم و بعد ساکت شدم ساکته ساکت.دیشب رفت ش.یراز نمیدونم کی برمیگرده.یه شماره تلفن عمومی روی گوشیمون افتاده شاید خودش بوده .الان احساس خاصی ندارم,آرومم من نمیدونم امیدوارم خدا خودش بهترینها رو پیش بیاره برامون.(نمیدونم چرا الان باز یه دلشوره و اضطراب مزخرفی اومده سراغم)
همیشه دلم یه جشن خوب و خوشگل میخواست یه آدمی که باهام صمیمی و دوست باشه اما نمیدونم قراره چی بشه.اصلا قراره دو ماه کاراش طول بکشه یا چهار ماه.این وسط یه جورایی بلاتکلیفم گیجم سردرگمم.کاش بتونه دلگرمم کنه و این احساس دلهره و سرد رو ازم بگیره.

برم.اتاقمون کثیف و نامرتبه تمرینای فلشمو دو هفته ست انجام ندادم و حوصلشم ندارم ساعت 10 صب از خواب بیدار شدم اما الان باز دلم میخواد بخوابم ولی کلی کار دارم الانه که صدای مامانی در بیاد.امیدوارم پست بعدیم پر از آرامش و احساس اطمینان و خوشی باشه.

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:15  توسط   |  نظر بدهید
+ تاريخ شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:27 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

بچگی

_ _ _ _ _

 
نوشتن رو دوست دارم خوندن رو هم دوست دارم از بچگی عاشق خوندن بودم با اینکه این روزا حس و حال خوندن از وجودم پرزده یه رمان میگیرم دستم ولی هردو صفحش رو به علاقه ی خودم سانسور میکنم البته اگه کتابه درست حسابی باشه که عین آدم قشنگ از اول تا اخرش رو میخونم.وبلاگ خوندن هم از وقتی کامپیوتردار شدم شد کار همیشگیم وقتی دلم گرفته بود وقتی خیلی خوشحال بودم وقتی احساس تنهایی میکردم همیشه یه وب خوب سرحالم میاورده.یادمه بچگیم با کیهان بچه ها گذشت هنوزم بعضی داستانهاشو کامل یادمه.اون موقع ها کیهان دونه ای ده تومن بود.علی آقا به سفارش بابا هروقت برای اکرم پنج شنبه ها کیهان بچه ها میخرید یدونم برای من میخرید.پنج شنبه ها همیشه منتظر بودم میخواستم ببینم ادامه ی نخودی چی میشه.هنوز شعر کیف و کتاب و مدرسه رو حفظ حفظم.داستانها رو میخوندم و بعد جمعه ها خونه ی آقاجون کنفرانس و شب قصه داشتیم بچه ها  جمع میشدن دورم و من شاه و پری رو براشون تعریف میکردم .ف.رزاد همیشه با اینکه ده بار براش تعریف کرده بودم ولی بازم قصه ی چربیها رو میخواست و من با عشق قصه رو دوباره از اول تعریف میکردم .این روزا م

مدتی کارم شده بود خوندن و خوندن.کتاب به دربخور فقط چشمهایش بزرگ علوی رو خوندم و بادبادک باز خالد حسینی رو.وداع با اسلحه رو اصلا دوست نداشتم همین طور الکی ورق زدم تا تموم شد.راهنمایی که بودم یه کتاب از کتابخونه ی مدرسه گرفتم به اسم چشمه ی آب حیات.کتابه رو خیلی دوستش داشتم یادمه داستان قشنگ و عجیب غریبی بود چندنفر که برای پیدا کردن چشمه ی آب حیات وسط یکی از کویرهای ایران یه شهر ناشناخته و مخفی رو پیدا میکنن و مرگی که در اثر این کنجکاوی برای پیدا کردن این چشمه  سراغشون میاد و آدمای عجیب غریبی توی اون شهر دفن شده و.... خیلی دلم میخواد کتابه رو دوباره بخونم اما متاسفانه حتی اسم نویسندش رو هم نمیدونم خیلی از قسمتهای داستان رو هم فراموش کرده ام.کتاب شبح اپرا و طالع نحس هم از همون دسته کتابایین که یه زمانی دوستشون داشتم.کتاب هزار خورشید درخشان خالد حسینی رو هم تعریفشو خیلی شنیدم اما هنوز نتونستم پیداش کنم و بخونم..کتابایی مثه عشق هرگز نمیمیرد یا همون بربلندیهای بادگیر و بربادرفته و اسکارلت و چیزایی توی این مایه ها کتابای جالب و قشنگین که تقریبا کسی نیست به خوندن رمان علاقه داشته باشه و نخونده باشدشون.شاید ژول ورن و چارلزدیکنز اولین نویسنده های محبوب دوران بچگیم باشن.دیوید کاپرفیلد کتابی بود که توی دوران بچگیم شدیدا روم تاثیر گذاشته بود همیشه دلم برای آگنز میسوخت دیوید رو دوست داشتم.بعد هم جزیره ی ناشناخته و دور دنیا در هشتاد روز و پنج هفته پرواز با بالن و اووووو یادش بخیر عجب عشقی میکردم با خوندنشون.یادمه اطراف خونمون کتاب فروشی ای که بتونم اینا رو ازش بخرم نبود به خاطر همین مجبور میشدم راه بیفتم برم سراغ کتاب فروشی محبوب خودم الان حتی اسم کتاب فروشیه رو یادم نمیاد.همون سالها صاحبش فروختش به یه طلافروش و رفت پی کارش.حیف بچگیمون که کم کم از دست رفت.هنوز بابالنگ دراز رو که شبکه ی دو گاهی پخش میکنه کلی خوشحال میشم و کیف میکنم از دیدنش.گوش مروارید و پسر شجاع و بامزی و این حاج(؟)زنبور عسل که آخرش نفهمیدم مامانشو پیدا کرد یا نه. چندوقت پیش یکی از دوستام یه میل برام زده بود که عکس تمام این شخیصیتهای محبوب کارتنیمون توش بود آدم یه حس خاصی پیدا میکنه وقتی دوباره این کارتونها رو میبینه.حنا دختری در مزرعه.هی جوونی کجایی که یادت بخیر.کم کم این زندگی مسخره از تمام رویاهای بچگیمون دورمون کرد یه روزی آرزوم داشتنه کتاب دزد و مرغ فلفلی بود اینقدر که شبا خوابش رو میدیدم اما حالا چی؟حالا یه کتاب میتونه نهایت آرزوهام باشه؟

پ.ن:صب حالم زیاد خوب نبود اما حالا ارومم.جا داره به خاطر حس خوبم از وب در اغوشم خواهی ماند البته از نویسندش تشکر مخصوص کنم چون همیشه نوشته هاش حس خوبی بهم میده و تحریکم میکنه که باز بنویسم.مرسی

به امید روزای قشنگتر

 

اضافه شده ساعت ۱۲ شب:یکی دو ساعت قبل از ش.یراز زنگ زد.الان حالم خیلی خوبه.حس میکنم دوستش دارم.خدایا شکرت 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 18:59  توسط   |  3 نظر
+ تاريخ شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:15 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________


""""

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان