|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _
برم.اتاقمون کثیف و نامرتبه تمرینای فلشمو دو هفته ست انجام ندادم و حوصلشم ندارم ساعت 10 صب از خواب بیدار شدم اما الان باز دلم میخواد بخوابم ولی کلی کار دارم الانه که صدای مامانی در بیاد.امیدوارم پست بعدیم پر از آرامش و احساس اطمینان و خوشی باشه.
_ _ _ _ _
مدتی کارم شده بود خوندن و خوندن.کتاب به دربخور فقط چشمهایش بزرگ علوی رو خوندم و بادبادک باز خالد حسینی رو.وداع با اسلحه رو اصلا دوست نداشتم همین طور الکی ورق زدم تا تموم شد.راهنمایی که بودم یه کتاب از کتابخونه ی مدرسه گرفتم به اسم چشمه ی آب حیات.کتابه رو خیلی دوستش داشتم یادمه داستان قشنگ و عجیب غریبی بود چندنفر که برای پیدا کردن چشمه ی آب حیات وسط یکی از کویرهای ایران یه شهر ناشناخته و مخفی رو پیدا میکنن و مرگی که در اثر این کنجکاوی برای پیدا کردن این چشمه سراغشون میاد و آدمای عجیب غریبی توی اون شهر دفن شده و.... خیلی دلم میخواد کتابه رو دوباره بخونم اما متاسفانه حتی اسم نویسندش رو هم نمیدونم خیلی از قسمتهای داستان رو هم فراموش کرده ام.کتاب شبح اپرا و طالع نحس هم از همون دسته کتابایین که یه زمانی دوستشون داشتم.کتاب هزار خورشید درخشان خالد حسینی رو هم تعریفشو خیلی شنیدم اما هنوز نتونستم پیداش کنم و بخونم..کتابایی مثه عشق هرگز نمیمیرد یا همون بربلندیهای بادگیر و بربادرفته و اسکارلت و چیزایی توی این مایه ها کتابای جالب و قشنگین که تقریبا کسی نیست به خوندن رمان علاقه داشته باشه و نخونده باشدشون.شاید ژول ورن و چارلزدیکنز اولین نویسنده های محبوب دوران بچگیم باشن.دیوید کاپرفیلد کتابی بود که توی دوران بچگیم شدیدا روم تاثیر گذاشته بود همیشه دلم برای آگنز میسوخت دیوید رو دوست داشتم.بعد هم جزیره ی ناشناخته و دور دنیا در هشتاد روز و پنج هفته پرواز با بالن و اووووو یادش بخیر عجب عشقی میکردم با خوندنشون.یادمه اطراف خونمون کتاب فروشی ای که بتونم اینا رو ازش بخرم نبود به خاطر همین مجبور میشدم راه بیفتم برم سراغ کتاب فروشی محبوب خودم الان حتی اسم کتاب فروشیه رو یادم نمیاد.همون سالها صاحبش فروختش به یه طلافروش و رفت پی کارش.حیف بچگیمون که کم کم از دست رفت.هنوز بابالنگ دراز رو که شبکه ی دو گاهی پخش میکنه کلی خوشحال میشم و کیف میکنم از دیدنش.گوش مروارید و پسر شجاع و بامزی و این حاج(؟)زنبور عسل که آخرش نفهمیدم مامانشو پیدا کرد یا نه. چندوقت پیش یکی از دوستام یه میل برام زده بود که عکس تمام این شخیصیتهای محبوب کارتنیمون توش بود آدم یه حس خاصی پیدا میکنه وقتی دوباره این کارتونها رو میبینه.حنا دختری در مزرعه.هی جوونی کجایی که یادت بخیر.کم کم این زندگی مسخره از تمام رویاهای بچگیمون دورمون کرد یه روزی آرزوم داشتنه کتاب دزد و مرغ فلفلی بود اینقدر که شبا خوابش رو میدیدم اما حالا چی؟حالا یه کتاب میتونه نهایت آرزوهام باشه؟
پ.ن:صب حالم زیاد خوب نبود اما حالا ارومم.جا داره به خاطر حس خوبم از وب در اغوشم خواهی ماند البته از نویسندش تشکر مخصوص کنم چون همیشه نوشته هاش حس خوبی بهم میده و تحریکم میکنه که باز بنویسم.مرسی
به امید روزای قشنگتر
اضافه شده ساعت ۱۲ شب:یکی دو ساعت قبل از ش.یراز زنگ زد.الان حالم خیلی خوبه.حس میکنم دوستش دارم.خدایا شکرت
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: