29 آذرمصادف بود با روز عرفه و ما جشن عقدمون بود.اين يكي دو هفته رو همش مريض احوال بودم با اينكه يك ماه براي انجام دادن كاراي عقدمون فرصت داشتيم اما اين مريضي بد موقع همه چيز را ريخت به هم حتي حوصله ي انتخاب لباسم رو هم نداشتم خدا رو شكر از نظر من همه چيز خوب و عالي بود آرايشم/لباسم/ماشينمون/جشنمون همه رو دوست داشتم حيف كه بي انصافها اينقدر سفارش كردم آخرش يادشون رفت به خودم هم بستني جشنمون رو بدن. .
احساسات ضد و نقیض زیادی دارم در حال حاضر هم تنها جمعه ها و گاهی هم پنج شنبه ها که میاد اینجا میتونیم همدیگه رو ببینیم و بقیش رو با اس ام اس در ارتباطیم .بچه ی پاک و مهربون و خوبیه اما من نمیدونم چرا اینهمه تغییر کرده ام اون دختر شر و شیطون و یکدنده تبدیل شده به یه ادم ساکت که خودشم نمیدونه چرا اینقدر تغییر کرده.زندگی ای که واردش شده ام خانواده ای که قراره دیگه جزیی از زندگیم باشن 180 درجه با خانواده و زندگی قبلی خودم متفاوت اند و من میون اینهمه تفاوت گیر کرده ام.در حال حاضر که دارم اینا رو مینویسم دلم براش خیلی تنگ شده امروز امتحان داشت و ظهر که اومده بود اس ام لس زد و بعدش هم قرار شد بره کمی استراحت کنه.5شنبه قراره مرخصی بگیره و بیاد اما روزها چقدر کند میگذرن از خودم تعجب میکنم اما فوق العاده صبور شده ام در مقابل خیلی از رفتارها در مقابل دوری کوتاه میام و خودمم نمیدونم داره چی میشه اخلاقیاتش عادتهاش عادتهای خانوادگیشون فامیلها و اشناهاشون طرز برخوردشون همه و همه با زندگی قبلی من متفاوته خیلی هم متفاوته.مواظب چیزایی که میگم هستم چون دلم نمیاد دلشو بشکنم.در مورد بعضي چيزا مسائل كوچيكي پيش اومد.فعلا حوصله ي نوشتنشو ندارم
+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 22:42 توسط |
نظر بدهید
+ تاريخ
دوشنبه دهم دی 1386
ساعت 22:50
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________