نازنین ر.ضای خوبم نمیدونم چی باید بهت بگم بخاطر اینهمه مهر و لطف و محبت و عشق نمیدونم چی باید بهت بگم به خاطر تمام سختیهایی که میکشی و بازهم بهم لبخند میزنی و آغوش گرمت رو برام باز میکنی وقتی دستمو توی دستات میگیری و همراه خودت با محبت همه جا میکشونی و من لج میکنم و دستمو از دستت میکشم بیرون و نمیذارم دستمو بگیری و تو با عشق سرسختی میکنی و انگشتامو بین دستای مهربونت میگیری و باز با اینکه میدونی دوست ندارم اینکار رو بکنی ولی یواشکی و توی یه حرکت غافلگیرکننده به بهانه عطسه کردن انگشتامو روی لبات میذاری و میبوسی.چی بگم عشق من چی بگم به خاطرمشکلات و بدیهای آدما و روزگار که داغونم میکنه و یادم میره چطور عاشقانه میپرستمت و چطور تمام روزهای نبودنت کنارم با دل غمگین و تنهام چشم به راهت مینشستم تا برای یکی دوروزی بتونم باز ببینمت و پیشت باشم چطور فراموش میکنم بهم گفتی بعد از خدا همه کس ات هستم چطور این همه ی وجودت غر میزنه و لجبازی میکنه و محلت نمیذاره الهی برات بمیرم الهی برای اون گردن زخم شدت بمیرم الهی برای همه ی تنهاییهات بمیرم الهی بمیرم که نفهمیدم دوباره باهات دعوا کردن و میخوان از خونشون بری بیرون چطور گردن مهربونتو کبود کردن و بهم گفتی شیشه ی قاب عکس روش افتاده و شکسته و گردنتو زخم کرده چطور تحمل کنم اون قطره اشکایی که از گوشه ی چشمت روی زانوم میچکید الهی بمیرم برات که هیچ کس تو رو نمیفهمه چطور محلت نذاشتم و اومدی خوابیدی روی زانوم نگات کردم دوست داشتم بغلت کردم چشماتو بسته بودی مثل همیشه با دستم موهاتو ریختم بهم صورتتو نوازش کردم قربون اون صورت معصومت برم من..دعوا کردیم سرم داد کشیدی منم گریه کردم از اینکه میام خونتون و محلم نمیذارن از اینکه هرچقدر کاری به کارشون ندارم دست از سرم برنمیدارن از اینکه مامانت هرروز یه آشوبی درست میکنه و زندگیمونو زهرمار میکنه از اینکه دست از سر مامان بابام بر نمیداره داشتیم باهم بستنی میخوردیم تو دیگه نخوردی من همشو خالی کردم توی ظرفشویی رفتی سراغ تلفن داد میکشیدی کشیدمت کنار تلفن افتاد ولی زورم بهت نمیرسید میخواستی بیان بشینن باهم حرف بزنن تا دست از سر ما بردارن اما من میدونستم فایده نداره میدونستم باز مامانت نمیذاره جیغ میزدم که نمیذارم زنگ بزنی به مادرت سیم تلفنو در آوردم رفتی توی اتاق و درو زدی بهم .فکر میکردی گوشیم توی اتاقه اما گوشیم پبشم بود روی اپن آشپزخونه برش داشتم گذاشتمش زیر پیرهنم و قایمش کردم رفتم توی اون یکی اتاق تا تلفن بی سیم رو هم قایم کنم توی همین حال گفتم نگرد گوشی دست منه اومدی بیرون اومدی طرفم گفتم به خدا نمیدم بهت بغلم کردی سرمو گذاشتی روی شونه هات دوتاییمون از خستگی و کشمکش نفس نفس میزدیم من گریه کردم تو گریه کردی از این وضع گریه کردیم نشستیم تویسالن همدیگه رو بغل کردیم حرف زدیم قلبمون دوباره پر از گرمای عشقی شد که بقیه داشتن سردش میکردن بوسم کردی گفتی ببخش سر تو داد نزدم از دست همه چیز فریاد میکشیدم .چقدر دلم برات میسوخت وقتی فهمیدم همون موقع که من محلت نذاشتم توی خونتونم دعواتون شده و مامانت میخواسته وسایلتو بریزه بیرون که بهت گفتن برگرد برو کی از این خونه میری از خونه ای که مال خودته عزیزدلم هرکس دیگه ای بود میگفت اینجا خونه ی منه شماها باید برید بیرون اما تو گفتی مادرمه نمیتونم.عشق من عشق من عشق من آخه چرا اینقدر مهربون و خوبی.شب پیشم موندی توی بقل گرم و مهربونت خوابیدم امروز باهم خندیدیم گشتیم خوردیم خرید کردیم دست تو دست هم و ای کاش من صبرم بیشتر از این بود ای کاش من دیگه عذابت نمیدادم وقتی بهم میگم منو ببخش دعوام میکنی میگی تو خوبی مهربونی صبوری ولی عزیزدلم کاش بهتر بودم کاش مهربونتر بودم کاش بی انصاف نبودم.دوست دارم دوست دارم مرد زندگی من فرشته ی خوبم دوست دارم که با قلب پاکت تک تک سختیها رو تحمل میکنی به خاطر زندگیمون ممنون که دوستم داری ممنون که میگی بهم افتخار میکنی از خدا میخوام جواب و پاداش تمام مهربونیهای قلبت رو خودش بهت بده دعا میکنم درک و فهمم بیشتر باشه تا درکت کنم تا بفهمم کی رو خدا بهم هدیه داده.ر.ضای من کاش بیفتی همین جا ا.صفهان تا بریم سر زندگیمون تا تو هم از این وضع راحت بشی و اینقدر اذیت نشی.خواهش میکنم برامون دعا کیند برای ر.ضای خوبم دعا کنید.بادبادک قشنگی که برام خریدی و با خط خشگلت روشو برام از عشقت پر کردی بالای میزم تکون میخوره و من دلم گریه میخواد
+ تاريخ
سه شنبه سی ام مهر 1387
ساعت 21:55
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
دلم خیلی گرفته خیلی
ازتون متنفرم ازتون متنفرمممممم
حالم از تک تکتون به هم میخوره حالم ازتون به هم میخوره از تمام بدجنسیاتون از عذابایی که به دوتاییمون میدین از تو مامان عوضی متنفرممممم
ازتون متنفرممممممم کثافتای مزخرف آشغالللل
ازتون متنفرمممم
+ تاريخ
یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387
ساعت 22:58
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
سلام به همگی.صبح بخیر.چه خبرمبرا؟مام خوبیم خدا رو شکر.ر.ضا هم الان یه یه هفته ایه اینجاست و بعدش 7 آبان باید خودشو ت.هران برای تقسیم معرفی کنه که همگی امیدواریم بندازنش همینجا ا.صفهان.احتمالا از دوم سوم آبان باهاش منم میام ت.هران تا هفتم بره دنبال کاراش و بعدش باهم برگردیم.این روزها هم باهم مشغول اینور اونور رفتنیم دوتاییمونم که بیکار و الافیم فعلا ولی اگه بشه حتما باید فردا برم خونه ی شاگردم یه سری بزنم.البته ما چون هنوز هیچ وسیله ای نداریم و مجبوریم پیاده و با تاکسی اینور اونور بریم واقعا خسته و کسل میشیم اما دیشب با موتور داداش ر.ضا جاتون خالی ساعت 8 شب سوسیس درست کردیم و یه فلاسک چایی و میوه و دو تا کاپشن گرم و نرم هم پوشیدیم و زدیم بیرون واکمنمونم با خودمون بردیم و همون آهنگهای خاطره انگیزمونو توی اولین سفرمون باهم گوش کردیم خیلی خوش گذشت من قبلش خیلی غرغرو شده بودم و هرچقدر هم ر.ضا میگفت پاشو بریم بیرون یکم تا حالت بهتر بشه میگفتم من نمیام واقعا ازش ممنونم که منو تحمل میکنه و اینقدر صبر میکنه تا اخلاق سگیم برگرده با حالت اولش

.تا ساعت 11 بیرون بودیم بعدش یه بادکنک گندههههه هم واسه ی من خریدیم و آوردیم بچمونو خونه الانم این روبروم بالای مانیتورم آویزونه و هی تکون تکون میخوره.امروز هم ر.ضا مونده خونشون تا یکم به حیاطشون برسه و سنگهای کف حیاط رو جمع کنه و شن بریزه کفش.احتمالا تا عصر دستش بنده همین الان زنگ زد و بهم یادآوری کرد سهم کیک خامه ایش رو نخورم تا بیاد.مامان من یه قالی دست باف خچگل داره که الان 3 ساله داره میبافتش .و دیروز بلاخره تموم شد و به افتخار این اتمام قالی خشگلش دیشب شیرینی خریده بود که ما نبودیم و سهممون مونده برای امروز که منم علشق شیرینی خامه ای و بعید میدونم تا عصر که حاج آقامون تشریف میارن بتونم جلوی شیکممو بگیرم.
همین روزا خرید جهاز رو انشاءالله قراره دیگه شروع کنیم البته قبل از عید یه سری رفتیم یخچال اینامو. دیدیم ولی چون پولشو نقد میخواستن موند برای بعدا و دیگه نشد از خریدن وسایل بزرگم مثل یخچال و گاز و لباسشویی و مبل و تخت و اینا کلی لذت میبرم اما متفرم از توی بازار چرخیدن و دنبال وسایل خرده ای و ریز بودن اصلا حوصلشو ندارم کاش یه آدم بیکار و البته باسلیقه پیدا میشد جهاز منو میخرید و بهم تحویل میداد حوصله ی گشتن ندارم.راستی شماها مارک این وسایل بزرگتون چیه چیا بهترن بابا یکم اطلاعات بدید دیگه باسلیقه ها عکس مبل و تخت ایناشونو بذارن ماما ببینیم عبرت بگیریم
پ.ن:حوصله ی نوشتن این روزا ندارم اینا رو هم برای خالی نبودن عریضه و اینکه بعدها بخونم و یادآوری بشه نوشتم.راستی چرا شماها همتون عین من تنبل شدین چرا آپ هاتون اینقدر طولانی و دیر به دیر شده
+ تاريخ
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387
ساعت 10:22
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
شوشو دیشب رفته ش.یراز و برگرده. امروز قرار بوده طرح تقسیمشون بیاد با اینکه همیشه میگفتم دوری و دوستی اما حالا که موقعش رسیده میزنم زیر حرفم.از دیروز شروع میکنم به صلوات فرستادن نذر میکنم که بیفتیم همین جا ا.صفهان.عصر موقع خداحافظی باهم میریم میدون امام تمام مدتی که داریم باهم بستنی میخوریم تمام مدتی که داره بلال میخوره و من نگاهش میکنم تسبیحش توی دستای منه و دارم دعا میکنم برای امروز .برای امروز که خدا به دوتاییمون رحم کنه و این دوریها تموم بشه و بیاد اینجا دیگه.برای فردا که نگن 6-5 سال باید خانوادم و تمام زندگیمو ول کنم و برم یه شهر دیگه.ساعت 6:30 صبحه گوشیم زنگ میخوره تازه رسیده ش.یراز باهم حرف میزنیم کلی یادآوری میکنه که داروهامو یادم نره و سرساعت بخورمشون انگار قراره هزار سال دیگه نیاد پیشم که اینقدر با نگرانی نصیحتم میکنه مواظب باشم تا زود دهنم خوب بشه.بهش میگم به محض اینکه خبری شد بهم زنگ بزنه و خداحافظی میکنیم.قراره امروز صبح برم خونه ی شاگردم.حالشو ندارم ولی برای گذروندن زمان بد نیست.ساعت 8:30 گوشیم زنگ میزنه و بیدارم میکنه ولی خاموشش میکنم و میخوابم ساعت 9:30 میپرم بالا.بله دیرم شده زنگ میزنم شاگردم میگم که تا 10 میرسم خونشون.میشینم سریع صبحونه بخورم و برم که باز گوشیم زنگ میخوره شاگردمه میگه حتما توی اینکه خوابتون برده مصلحتی بوده چون همین الان برق رفته بیخیال کلاس میشیم و قرار میزاریم برای ساعت 4:30 بعد از ظهر.صبحونمو میخورم و ظرفهاشو میشورم هنوز رختخوابم وسط اتاق پهنه.این یه هفته ای که ر.ضا اینجا بوده حسابی اتاقم ریخته پاشیده شده تمام کرمها و لوازمم روی میز ریخته شدن سی دی ها و فیلمها و کتابا و مجله ها و کلی لباس و خرت و پرت دور اتاقم پخش شدن میخوام ناهار ماکار.نی درست کنم میخوام اتاقمو جمع و جور کنم میخوام قبل از اینکه برم خونه ی شاگردم یه نگا به جزوم بندازم ولی میگیرم میخوابم وسط رختخواب گرم و نرمم و پتو رو تا شونه هام میکشم بالا و کتاب اسکارلت رو که هزار بار گرفتم که بخونم و نخوندم رو بر میدارم و شروع میکنم به خوندن.هی ازش سانسور میکنم فقط جاهایش که دوست دارم رو میخونم اینقدر میخونم تا تموم میشه.ساعتو نگاه میکنم دیگه باید پاشم ناهار درست کنم مامان غر میزنه که داره دیر میشه دلم برای شوشو تنگ شده.شب خوابی که پریروز باهم خریدیم رو خاموش میکنم و میرم ناهار درست کنم.شوشو هنوز زنگ نزده...
اضافه شده در روز ۲شنبه:شوشو جونم از بین ۳۰۰ نفر نفر پنجم شده.چهارشنبه دیگه مشخص میشه کجا میفته لطفا برامون دعا کنید
+ تاريخ
شنبه سیزدهم مهر 1387
ساعت 11:39
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
ر.ضا پنج شنبه شب بلاخره این دوره ی آموزشیه یک سالش تموم شد و به عنوان مرخصی آخر ماهش یک هفته اومد خونه یعنی امروز دقیقا 4 روزه که اینجاست.دیشب هم خونمون پیشم بود و همین الان رفت تا یکم به کاراش برسه و برای خونشون یکم خرید کنه و برای منم شیرین عسل و کیک شکلاتی بخره(لوسم خودتی(چشمک))امشب برای افطار خونشون دعوتم البته دعوت که نه .ولی مامانش دو روز پیش گفته بود دوشنبه برای افطار خانوم ایکستو بیار خونه من روزه نیستم اگه ماه رمضان 30 روز باشه میتونم روز آخرشو روزه بگیرم وگرنه دیگه نمیتونم قراره ر.ضا ساعت 3:30 بیاد دنبالم تا برم اگه مامانش کار داره کمکش کنم گرچه رویشون رو عوض کردن و خودش و پسراش از عمد نمیذارن من به هیچی دست بزنم و یه جوری میخوان بهم بگن لازم نیست من کاری کنم.پریشب سر همین موضوع باز کلی ناراحتی کشیدمو غر زدم و پشت سرشون پیش ر.ضا شکایت کردم که چرا با اینکه بازم بدیهاشون رو نادیده گرفتم و رفتم خونشون اینجوری باهام برخورد میکنن و داداشش عمدا بی محلی میکنه انگار من ارث بابشون رو خوردم و ر.ضا ناراحت شد و گفت فکر نکن من اینا رو نمیفهمم خودم به محض اینکه رفتیم اونجا فهمیدم تصمیم گرفتن اینجوری کنن ...خیلی وقته از روزی که اون جر و بحث ها و دعواها پیش اومد خونشون رفتنمو خیلی خیلی کم کرده ام اصلا پام پیش نمیره هرچقدر ازشون دارم دورتر میشم کمتر هم دلم میخواد ببینمشون.قبلنا هرموقع ر.ضا میومد هرروز دوتایی خونشون بودیم اینقدری که من خسته میشدم اما الان دیگه فقط یکی دوبار میرم اونجا و بیشتر موقع ها ر.ضا اینجاست.نمیدونم جاهای دیگه هم از این رسمها دارن یا نه ولی اینجا سال اول ازدواج که عروس و داماد عقد هستن توی عیدهای خاص مثل نیمه ی شعبان مثل عید نوروز یا مناسبتهایی مثل شب یلدا یا شب 27 ماه رمضان برای عروس خانواده ی داماد کادو و شیرینی میبرن ولی برای من فقط یدفعه همون اوایل بردنم خونشون و اونجا خود ر.ضا به جای شیرینی چون میدونست من کیک خامه ای خیلی دوست دارم برام یه کیک سفارش داده بود و مامانش هم یه نیم سکه بهم داد و فردای عقدمون هم که شب یلدا بود هیچ اتفاق خاصی نیفتاد من این چیزا برام هیچ اهمیتی نداره با اینکه همزمان با من دختر خالم هم عقده و توی همه ی این مناسبتها مامان بابای شوهرش با اینکه ا.صفهان نیستن از ت.هران پامیشن میان اینجا و کلی طلا و شیرینی و این مزخرفات براش میارن و چون ما همزمان عقدیم خودتون میفهمید چی میگم دیگه.گرچه خاله هام از همون اوایل فکر کنم بو بردن که برای من از این خبرا نیست برای همین هیچ وقت غیر از همون اوایل ازم نپرسیدن چی برات آوردن عیدی.با اینکه شب 27 ماه رمضان هم منتظر نبودم ولی حس خاصی داشتم اصلا دلخور نیستم غصه ی چیزای مزخرفی مثل اینو نمیخورم ولی دلم میسوزه که....بگذریم .
من و ر.ضا هیچ مشکلی باهم نداریم ولی بارها سرخانوادش باهم بحث کردیم و از دست هم دلخور شدیم و دفعه ی پیش هم دوروز قهر بودیم اینبار هم باز الکی جر و بحث کردیم حرف ر.ضا اینه که چرا پشت سر خانوادم حرف میزنی حرف منم اینه که اگه اذیتم کنن در حالی که کاری به کارشون ندارم یا اذیتشون میکنم یا اگه دارم جلوی خودمو میگیرم و کوتاه میام توقع نداشته باش که کارهاشونو ببینم و همه چیز رو بریزم توی خودم من مامان بابای خودمم اگه اذیتم کنن غر میزنم و غیبتشونو میکنم تازه من اگه به تو نگم که ازشون دلخورم به کی باید بگم اگه میخوای پشت سرشون حرف نزنم منم عین خودشون میشم و زندگیشونو مثل زندگی من که دارن جهنم میکنن جهنم میکنم.دیشب تا سحر بیدار بودیم و باهم در مورد رفتارهامون و برخوردهامون و این چیزا حرف میزدیم خدا رو شکر ما زبون همدیگه رو خوب میفهمیم فقط یه سری بچه بازی این وسط در میاریم که باید حتما درستشون کنیم.مادرش دختر نداره و همیشه آرزو داشته عروس بیاره و عروسش عین دخترش باشه اما خودش نمیذاره خودشو توی تنهاییهاش غرق کرده و نمیذاره کسی بهش نزدیک بشه اونوقت میشینه گریه میکنه ر.ضا نیگفت دیروز توی خونه به یه جایی زل زده بود و گریه میکرد راستشو بگم اصلا دلم براش نسوخت فکر نکنید من آدم عوضی ای هستم من 8 ماه خودمو به این آدم چسبوندم و خواستم مثل دخترش باشم ولی نذاشت حوصله ی حرف زدن از قبل رو ندارم توی پستهای قبلیم راجع به کارهاش نوشتم.مادر شوهر من آدمیه که باید فاصلت رو باهاش حفظ کنی و زیاد بهش نزدیک نشی تا بخوادت وگرنه میزنه فکت رو پیاده میکنه.دفعه ی آخر که گل گرفتیم به مامانم بریم خونشو و راهمون نداد که هیچ دیشب هم بازم مامانم هیچی به دل نمیگیره دیشب زنگ زد دعوتشون بکنه برای افطار بیان اینجا ولی مامانش قبول نکرد و نیومد.آدمی که خودش خودشو کنار میکشه چرا باید براش دل سوزوند آدمی که خودش تمام بندهای محبت بینتون رو پاره میکنه حسادت میکنه پشت سرت حرف میزنه جلوت از مامانت و خواهرت به ناحق بد میگه جلوت میگه ا.صفهانیا زناشون بدجنسن فلانن اخه آدم باید با همچین آدمی چه برخوردی بکنه؟منی که از روی سادگی بهش گفتم رفتیم جاهازمو ببینیم و یه یخچال بزرگ بابام برام پسندیده ولی ر.ضا میگه بزرگه و اگه قرار باشه ما بریم یه شهر دیگه جابجاییش برامون سخته اونوقا این آدم پا میشه زنگ میزنه به بابای من که آقا سید شما کاری به حرفتی ر.ضا نداشته باشیدا ر.ضا ساده ست عین قضیه ی کت و شلوار نشه یه موقع...بابامو کاردش میزدی خونش در نمیومد گفت آخه زنیکه مگه من برای پسر تو میخوام جهاز بخرم که اینجوری پامیشه به من زنگ میزنه.منم به خودم گفتم خاک بر سرت که صادقانه میشینی مثل یه دختر میخوای با مادرت حرف بزنی که اینجوری از حرفات سواستفاده نکنن.بگذریم داره ساعت 3:30 میشه ولی اصلا دلم نمیخواد برم اونجا.ر.ضا میخواد روز عید فطر بره روستای خالش اینا ولی من اونجا رو اصلا دوست ندارم دوست ندارم برم جایی که هر دفعه که میرم بهم میگن تو از همین جا با مادر شوهرت برگرد ا.صفهان تا ر.ضا هم بره ش.یراز و مجبور نباشه تو رو بیاد برسونه و برگرده نصیحتم میکنند و چرندیاتی میگن که منه زبون دراز باید خفه بشم و هیچی نگم من اونجا رو دوست ندارممممم که راهش دوره و نمیشه رفت یه سر زد و برگشت و باید موند من میخوام شب عید خونمون باشم.من هیچ کدومشونو دوست ندارم اینجوری نبودم اینجوریم کردن
پ.ن:از این جور نوشتن بدم میاد پست مزخرفی شد
پ.ن2:پیشاپیش عیدتون مبارک برای ماهم دعا کنید لطفا
پ.ن3:یه هفته ی دیگه مشخص میشه که من برای 6 سال قراره کدوم شهر برم به تنهایی با شوشوم زندگی کنم
-------------------------------------------------------------------------------
تقدیم با عشق.ازت ممنونم از اینکه سعی میکنی زندگی خوبی رو برام بسازی از اینکه دوستم داری و همه ی سختیها رو به خاطر زندگیمون به خاطر عشقمون تحمل میکنی.عشق من ر.ضای من امیدوارم یه روزی همه چیز درست و قشنگ و آروم بشه.عاشقتم عشق من
+ تاريخ
دوشنبه هشتم مهر 1387
ساعت 13:56
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________