|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
خوب!!امروز از چی بنویسم؟!دلم خیلی این چندوقت نوشتن میخواد دوباره ولی چیزی ندارم که ازش بنویسم.فقط اینکه امروز عمه جان سادات جان گفتن بریم خونشون واسه ی سبزی آش پاک کردن آخه هفته ی دیگه قراره به سلامتی برن مکه.با اینکه همیشه از جمعهای خاله زنکی بدم میومده ولی گاهی شدیدا بهشون نیاز پیدا میکنم.نیاز پیدا میکنم که بشینم پیش دخترعمه هام و هی غیبت کنیم و چرند بگیم و از اینکه کی قراره بلاخره عروسی کنم براشون بگما و توی زندگی این و اون یکم سرک بکشیم تا بلکه یذره از فکر خیلی چیزا بیام بیرون.خوشحالم که امروز میرم توی جمعی از ارازل عین خودم گرچه از هیچ کدومشون نمیتونم بپرسم آقا منابع آزمون ارشد دبیری زبان چیه؟!!فقط میتونم یکم اطلاعات درمورد شوهر داری و طرز بزرگ کردن بچه و درست کردن خیارشور و ماست کیسه انداختن ازشون بگیرم .خوب اینم خوبه همه چیز که ارشد و زبان و این چیزا نمیشه که! قبلش میخوام برای اینکه دل شوهر بیچاره یذره خوش بشه یکم خرمالو چیدم ببرم برای مامانش بعدشم دخترعموی عزیز که یکی از عروسهای همین عمه ی نامبرده است دیروز کامپیوتر خریده و رفتم خونشون برای راه انداختن و آموزش و این کاراش و امروز بازهم احضارشده ام اونجا نکته ی جالب قضیه هم اینه که تا به دیروز این دختر عموی عزیز توی خونه تنهایی حوصلش سر نمیرفته ولی از دیروز بدجور احساس تنهایی میکنه و شوهرشون دیشب از بنده خواهش کردن که برای اینکه الهام تنها نباشه و اینجانب هم که فعلا کلاس شاگردام تموم شده برم اونجا پیشش تا الهام جون هم از تنهایی در بیاد هم یه کوچولو کامپیوتر یادش بدم...اوضاع بین خودم و ر.ضا هم نمیدونم چطوریه...چند وقته پیش که اومده بود با شوشو ت.هران همین جوری که توی خیابون پرسه میزدم یه لاک دیدم که تقریبا یه رنگیه بین سبز و آبی براق.یکم از قیمتش زورم اورد ولی دیروز بلاخره فرصتش پیش اومد و مالیدمش به ناخونام بلاخره.خیلی خشگله توی روز و نور خورشید سبز میشه و شبا ابی فقط یه مشکلی که دارم اینه که چون میخوام این لاکم با لباسام رنگش ست بشه مجبور میشم توی این هوای سرد مانتو سبزمو بپوشم و اونم که نازک.یخ میزنم تاره یه جوراب جینگول خشگلم براش خریدم امروز همشو باهم میپوشم و میرم خونه ی عمه جان.امیدوارم از رفتن پشیمون نشم و بهم خوش بگذره.دیشب شوشو رو بیرون یه 10 دقیقه ای دیدم خندید و گفت آهان پس لاکت رو زدی که توی این هوا این مانتو رو پوشیدی.خوب دیگی چی بگم؟!!!پریشبا خواب میدیدم که دارن شوهرم میدن و من بین دونفر و انتخابشون گیرکرده بودم پسره داشت میبردم اتاقشو نشونم بده که شوشو زنگ زد و از خواب بیدارم کرد حیف شد از پسره خوشم اومده بودا.
یه چندنفریه که یه مدتیه میخوام لینکشونو بذارم این کنار از خوندن وبهاشون همیشه خوشم میومده میخواستم الان براشون کامنت بذارم و اجازه بگیرم و لینکشونو اضافه کنم ولی بازم نشد.انشا ءالله بمونه برای عصر یا فردا
پ.ن:کسی میدونه منابع آزمون ارشد دبیری چیاست؟؟
پ.ن:من با چرند نوشتنتون درمورد پول دوستی زنا تحریک نمیشم که وقتمو برای جواب دادن حروم کنم
چرا من هیچی مینویسم خالی نمیشمممممممممممممم؟؟!!!
تولد ر.ضا نزدیکه و من دلم یه خونه میخواد براش بسازم با هزار تا شمع روشن و یه کیک صورتی و یه عالمه بادبادک قرمز و صورتی و یه پلیور دو یقه ی خردلی ولی حیف خونه ای در کار نیست
_ _ _ _ _
پریشب که با هم رفته بودیم بیرون وقتی برگشتم خونه موقع خواب یدفعه یادم اومد دستبندم دستم بوده و حالا نیست امروز صبح با مامانم رفتیم همه ی جاهایی که اونشب رفته بودیمو گشتیم و سراغ گرفتم اما دستبند خشگلم آب شده رفته توی زمین.حیف خیلی دوستش داشتم.دلم میسوزه .
این دوستایی که کارمند هستن و ا.صفهانی هستن.بابا یه کمکی بکنید من هرچقدر دنبال کار میگردم پیدا نمیکنم خسته شدم دارم توی این روزای پاییزی و ابری از توی خونه موندن دیوونه میشم شماها کجا کار میکنید همکار جدید نمیخواید؟کلاس شاگردمم تموم شد دارم دیوونه میشم از بیکاریییییی
بازم دلم میخواد بنویسم اما چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه ولی چرا هنوز نوشتن آرومم نکرده؟چی مونده که نگفتم هنوز آیا؟!
_ _ _ _ _
ادامه دارد...
.
.
.
مامان دانیل عزیزم از راهنماییهای همیشگیتون ممنون.حق با شماست من باید با سیاست و درایت بیشتری با مسائل برخورد کنم الان باز من و ر.ضا هردو فهمیدیم که اشتباه کردیم و هردو خوب میدونیم بیشتر مشکلاتمون به خاطر این مسایل و دوریمون از همدیگه ست امشب باهم رفتیم بیرون خیلی خوب بود الان هم من آرومم هم فکر کنم ر.ضا .برامون لطفا دعا کنید .دعا کنید هرچه زودتر به ر.شا خونه بدن تا از دست خیلی از این مسایل راحت بشیم
_ _ _ _ _
امروز سالگرد ازدواج من و توئه.امشب من و بابا و مامانم یه گل خریدیم و با کادوهایی که برای من و تو گرفته بودن اومدیم به خواست تو خونتون.پریروز که زنگ زدی خونمون به من چیزی نگفتی و با مامانم حرف زدی تا بابامو راضی کنه و شب سالگرد ازدواجمون به بهانه ی یکسالگی پیوندمون بیایم خونتون تا برای هزارمین بار تلاشی کرده باشی برای درست کردن رابطه ای که نه برام مهمه و نه میخوام که دیگه درست بشه چون میدونم مامانت یکی دو ماهه دیگه باز همه چیز رو از اول شروع میکنه.من هیچ حرفی نزدم چون دلم از همتون حتی خونواده ی خودمم گرفته چون دیگه نمیخوام هی زور بزنم که بفهمید چطور روحم داره داغون میشه میخوام آروم باشم میخوام دیگه از دست تو که حرف خودتو باز میزنی و خودتو به نفهمی میزنی که نمیخوای بفهمی چی میگم دوباره موهامو نکنم و گریه نکنم نمیخوام دوباره لیوانو پرت کنم توی دیوار که از طرف حتی خونواده ی خودمم به همه چیز متهم بشم که نگن حق داری ولی.....جای من نیستن توام نیستی...از اول از خیلی چیزایی که خواسته و آرزوی خیلی دختراست گذشتم و حالا تو به چه چیزهایی متهمم کردی نمیدونم چرا از دستت ناراحت نیستم ولی پر از غمم مرتب چشمام از اشک پر میشه.هنوز کارایی که از دید تو وظیفه نیست و یه لطفه و میشه هروقت مصلحت نیست ترکش کرد رو برات انجام میدم هنوز وقتی زنگ میزنی از پله ها میام پایین و منتظرت میشم و باهات میام بالا هنوز وقتی میخوای بری حتی هزار بارم که بری و بیای از پله ها میام پایین و دم در بدرقت میکنم هنوز موقع نمازت جانمازتو پهن میکنم برات...میوه برات میارم باهات حرف میزنم ولی دیگه دلم باهات نیست دلم ازت گرفته فقط از تو نه به خاطر تو از همه گرفته.با اینکه هنوز دلم میخواد باشی ولی دیگه ازت نمیپرسم پس کی میای.دیگه نمیگم زوده یکم دیگه پیشم بمون نمیخوام دیگه متهمم کنی به اینکه میخوام نذارم بری خونتون میخوام نذارم بری سراغ مامانت.چقدر وقتی تمام بیخیالیهای گذشتمو توی هر قضیه ای یادم میاد دلم میسوزه و اشکم سرازیر میشه.چوقتی یادم میاد هرموقع میخواستی بمونی و زنگ میزدی خونتون و میدیدم دودلی میگفتم اگه دلت اونجا و پیشه مامانته برو اشکالی نداره...با مامان اینام اومدم امشب خونتون مخالفت نکردم چون دیگه نمیخوام همون ف.هیمه ی پرحرف شادابت باشم اومدم گل تو دستم بود دادم به مامانت دلم یذره هم اونجا نبود حتی پیش توام نبود زورکی میوه خوردم شیرینی خوردم که همه چیزو گند نزنم ولی آروم نشستم دلم گرفته بود دلم ازت خیلی گرفته پسر بی انصاف من.خوش به حالش که دلت براش میسوزه.کاش بلد بودم عین خیلیا هی قهر کنم و خودمو برات لوس کنم.هنوزم خیلی دوست دارم چون میدونم حرفات از روی عصبانیت بود ولی خیلی بی انصافی کردی ر.ضا خیلی.
_ _ _ _ _
چيز زيادي براي گفتن ندارم فقط اينکه امروز اولين سالگرد دومين تاسيس دوباره ي وبلاگمه اين روزا خونم يکساله شده حوصله نداشتم نگاه کنم ببينم تاريخ دقيقش کي هست پس امروز رو به تنهايي براش جشن ميگيرم اميدوارم باشم و بتونم سالها توي اين خونه ي کوچيکم زندگي کنم و بنويسم و نکته ي ديگه هم اينکه يه 8 روزي بود با شوشو ت.هران بودم و ديشب برگشتيم و خدا رو شکر از لطف و محبت خدا و دعاهاي کسايي که دوستمون داشتن شوشو افتاد همينجا ا.صفهان.(دست و هوراااااااا بزن اون دست قشنگه رو هورااااااااا هيپيپ ر.ضا هيپيپ ر.ضا دست دست دست دست)و انشاءالله سه شنبه شوشو خودشو اينجا معرفي ميکنه و مشغول کار ميشه فردا هم صبح قراره بريم باهم تا من براش يه پليور خشگل بخرم.قراره کادوي تولدشو يک ماه و نيم جلوتر بهش بدم (چشمک)اين روزهاي پاييز ابانهماه سالگرد آشنايي و خاستگاري ماست و روز 18 آذر هم روزي بود که رفتيم و برام حلقه ي نشون خريد و به اصطلاح خانوادش منو نشون کرده ي آقا کردن و شوشو برگشت ش.يراز و روز اول آذر که مصادف با تولد امام رضا(ع) بود هم برگشت و رفتيم محضر عقد کرديم و 29 آذر هم(روز عرفه) جشن گرفتيم.اين روزا من و شوشو داريم يکساله ميشيم يعني زندگي آروم ما داره وارد يکسالگيش ميشه اميدوارم روزها و ثانيه هاي خوب و قشنگي رو تا اخر عمر کنارهمديگه بگذرونيم.آمين.احتمالا آخراي امسال يا عيد نوروز هم به اميد خدا عروسي ميکنيم و ميريم سرخونه زندگي خودمون.من هن.ز حتي يک تيکه از جهازمو نخريدم و اگه بشه فردا قراره بريم واسه ي يخچال و اجاق گاز و ماشين لباسشويي.خوشحالم از خريد وسايلم لذت ميبرم.شب بخير.خوب بخوابيد و خواباي خوب ببينيد.التماس دعا
_ _ _ _ _
عشق تنهاست
وقت آن است كه مهرباني را صدا بزنيم...!
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: