تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من

_ _ _ _ _

خوب!!امروز از چی بنویسم؟!دلم خیلی این چندوقت نوشتن میخواد دوباره ولی چیزی ندارم که ازش بنویسم.فقط اینکه امروز عمه جان سادات جان گفتن بریم خونشون واسه ی سبزی آش پاک کردن آخه هفته ی دیگه قراره به سلامتی برن مکه.با اینکه همیشه از جمعهای خاله زنکی بدم میومده ولی گاهی شدیدا بهشون نیاز پیدا میکنم.نیاز پیدا میکنم که بشینم پیش دخترعمه هام و هی غیبت کنیم و چرند بگیم و از اینکه کی قراره بلاخره عروسی کنم براشون بگما و توی زندگی این و اون یکم سرک بکشیم تا بلکه یذره از فکر خیلی چیزا بیام بیرون.خوشحالم که امروز میرم توی جمعی از ارازل عین خودم گرچه از هیچ کدومشون نمیتونم بپرسم آقا منابع آزمون ارشد دبیری زبان چیه؟!!فقط میتونم یکم اطلاعات درمورد شوهر داری و طرز  بزرگ کردن بچه و درست کردن خیارشور و ماست کیسه انداختن ازشون بگیرم .خوب اینم خوبه همه چیز که ارشد و زبان و این چیزا نمیشه که! قبلش میخوام برای اینکه دل شوهر بیچاره یذره خوش بشه یکم خرمالو چیدم ببرم برای مامانش بعدشم دخترعموی عزیز که یکی از عروسهای همین عمه ی نامبرده است دیروز کامپیوتر خریده و رفتم خونشون برای راه انداختن و آموزش و این کاراش و امروز بازهم احضارشده ام اونجا نکته ی جالب قضیه هم اینه که تا به دیروز این دختر عموی عزیز توی خونه تنهایی حوصلش سر نمیرفته ولی از دیروز بدجور احساس تنهایی میکنه و شوهرشون دیشب از بنده خواهش کردن که برای اینکه الهام تنها نباشه و اینجانب هم که فعلا کلاس شاگردام تموم شده برم اونجا پیشش تا الهام جون هم از تنهایی در بیاد هم یه کوچولو کامپیوتر یادش بدم...اوضاع بین خودم و ر.ضا هم نمیدونم چطوریه...چند وقته پیش که اومده بود با شوشو ت.هران همین جوری که توی خیابون پرسه میزدم یه لاک دیدم که تقریبا یه رنگیه بین سبز و آبی براق.یکم از قیمتش زورم اورد ولی دیروز بلاخره فرصتش پیش اومد و مالیدمش به ناخونام بلاخره.خیلی خشگله توی روز و نور خورشید سبز میشه و شبا ابی فقط یه مشکلی که دارم اینه که چون میخوام این لاکم با لباسام رنگش ست بشه مجبور میشم توی این هوای سرد مانتو سبزمو بپوشم و اونم که نازک.یخ میزنم تاره یه جوراب جینگول خشگلم براش خریدم امروز همشو باهم میپوشم و میرم خونه ی عمه جان.امیدوارم از رفتن پشیمون نشم و بهم خوش بگذره.دیشب شوشو رو بیرون یه 10 دقیقه ای دیدم خندید و گفت آهان پس  لاکت رو زدی که توی این هوا این مانتو رو پوشیدی.خوب دیگی چی بگم؟!!!پریشبا خواب میدیدم که دارن شوهرم میدن و من بین دونفر و انتخابشون گیرکرده بودم پسره داشت میبردم اتاقشو نشونم بده که شوشو زنگ زد و از خواب بیدارم کرد حیف شد از پسره خوشم اومده بودا.

یه چندنفریه که یه مدتیه میخوام لینکشونو بذارم این کنار از خوندن وبهاشون همیشه خوشم میومده میخواستم الان براشون کامنت بذارم و اجازه بگیرم و لینکشونو اضافه کنم ولی بازم نشد.انشا ءالله بمونه برای عصر یا فردا

پ.ن:کسی میدونه منابع آزمون ارشد دبیری چیاست؟؟
پ.ن:من با چرند نوشتنتون درمورد پول دوستی زنا تحریک نمیشم که وقتمو برای جواب دادن حروم کنم

چرا من هیچی مینویسم خالی نمیشمممممممممممممم؟؟!!!

تولد ر.ضا نزدیکه و من دلم یه خونه میخواد براش بسازم با هزار تا شمع روشن و یه کیک صورتی و یه عالمه بادبادک قرمز و صورتی و یه پلیور دو یقه ی خردلی ولی حیف خونه ای در کار نیست 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:28 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

دیشب ر.ضا حدود ساعت 6:15 اینا اومد پیشم تازه از سر کار برگشته بود و از بس روی پاش وایستاده بود زانوش درد میکرد منم داشتم نماز میخوندم و بعدش داشتم صلواتایی که براش نذر کرده بودمو میگفتم. یه لیوان شیر برای خودش ریخت و یکم خرما و یه سیب هم پوست گرفت و در همین حال هم زنگ زد داداشش بیاد دنبالش بره خونه در کل حدود یه ربع پیشم بود و قول داد امروز بیاد پیشم که ظهر زنگ زد و گفت نمیتونه و فردا میاد منم برای اینکه حوصلم سر نره و اعصابم خورد نشه با مامان بابام رفتیم عصری دنبال خرید بقیه ی جهازم و پلاستیکهامو خریدم منظورم سطل آشغال و تشت و بادبزن و سیخ و میز اتو و صندلی کوچیک و بزرگ پلاستیکی و وسایل پلاستیکی آشپزخونه و حمامه.رنگشونو صورتی انتخاب کردم.خشگل شدن.ازشون عکس گرفتم که اگه شد سرفرصت میذارمشون اینجا.بدم نمیاد عین وبلاگ دوکبوتر یه لیست جهیزیه جور کنم و لیست جهیزیم رو با عکساش بذارم توش.دو هفته ی پیشم وسایل برقیمو خریدم و تقریبا لیست وسایل برقیم کامل شد یخچالم از این سامسونگ ها شد ازش خیلی خوشم میاد سعی میکنم وسایل مزخرف اضافی رو مثل چای ساز و قهوه جوش و سرخ کن و این چیزا که به نظرم به هیچ دردی نمیخورن و فقط پول حروم کردنن رو نخرم.حس خیلی خوبی از خرید وسایلم دارم مخصوصا وسایل امشبم که به رنگ مورد علاقم یعنی صورتین.سرویس نسوزمو هم رفتم دیدم و احتمالا یه سری نسوز نارنجی خیلی خوش رنگ دیدم اونا رو برمیدارم ولی موندم توی وسایل و سری غذاخوریم.میخوام آرکوپال بردارم ولی مشکلی که دارم اینه که سرویس غذاخوریهایی که هست سرشون بشقاب اینای اضافی نیست که اگه یکی از بشقابا یه روزی شکست بتونم جاشو بخرم و به سرویسم اضافه کنم و اونایی هم که به صورت عمده فروشی هستن و میتونم هرچندتا بشقاب اضافه بر سرویس هم ازشون بردارم اصلا خشگل نیستن و قدیمی اند حالا موندم چیکار کنم.شما نظری ندارید.سرویس غذاخوریه شما چه جوریه؟مشکلی باهاش ندارین؟!!

پریشب که با هم رفته بودیم بیرون وقتی برگشتم خونه موقع خواب یدفعه یادم اومد دستبندم دستم بوده و حالا نیست امروز صبح با مامانم رفتیم همه ی جاهایی که اونشب رفته بودیمو گشتیم و سراغ گرفتم اما دستبند خشگلم آب شده رفته توی زمین.حیف خیلی دوستش داشتم.دلم میسوزه .

این دوستایی که کارمند هستن و ا.صفهانی هستن.بابا یه کمکی بکنید من هرچقدر دنبال کار میگردم پیدا نمیکنم خسته شدم دارم توی این روزای پاییزی و ابری از توی خونه موندن دیوونه میشم شماها کجا کار میکنید همکار جدید نمیخواید؟کلاس شاگردمم تموم شد دارم دیوونه میشم از بیکاریییییی

بازم دلم میخواد بنویسم اما چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه ولی چرا هنوز نوشتن آرومم نکرده؟چی مونده که نگفتم هنوز آیا؟!

+ تاريخ یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 23:36 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

آشتی 1

_ _ _ _ _

گاهی اوقات نمیدونم آیندمون چه رنگیه.سیاهه یا سفید شایدم اصلا بیرنگ و بی روح باشه.دوشنبه موقع برگشتن از خونه ی مادرشوهرم یه الیزابت با یه کارت پستال بهم به عنوان هدیه ی سالگرد ازدواجمون دادن الیزابته فکر کنم حدود 12 هزار خریده شده باشه که مطمئنا خود ر.ضا خریده بود و از طرف مامانش دادن به من.درسته که رسم اینجا اینه که هرعید برای عروس عیدی النگو و سکه با انواع میوه و شیرینی میبرن ولی توی این یه سال سعی کردم این چیزا رو چیزیش نگیرم چون غیر از اینکه اعصابمو داغون کنه هیچی برام نداره درواقع اصلا برام اهمیت نداره.از اون روز از دست ر.ضا بدجور دلم گرفته بود حرف میزدیم بیرون میرفتیم ولی سعی میکردم دیگه زیاد حرف نزنم.چهارشنبه قرار بود بعد از ظهر که از سر کار میاد بیاد باهم بریم بیرون و یکم کارامونو انجام بدیم.ظهر حمام بودم که تماس گرفت و چون نمیتونستم باهاش از توی حمام حرف بزنم با بابام صحبت کرد وقتی اومدم بیرون بابام گفت گفته دیگه نمیتونه تماس بگیره و داره میره ماموریت و قرارمون باشه برای فردا.دلم گرفت این روزای ابری و بیکار توی خونه و...پنج شنبه ر.ضا صبح قرار گذاشت و رفتیم به کارامون رسیدیم و رفتیم ثبت احوال تا سادات منو به اسمم اضافه کنن و توی شناسنامم ثبت بشه که کارش یکمش موند برای اینهفته ظهر هم اومدیم خونه و ناهار خونه ی ما بودیم بعدش هم خوابیدیم کنارهم و یه فیلم گذاشتیم ببینیم که من اصلا حواسم به فیلمه نبود و توی دلم همش با خودم دعوا میکردم بعدش هم گفتم خوابم میاد و پشتمو کردم به ر.ضا و خوابیدم دلم میخواست بغلم کنه با اینکه به خودم قول داده بودم تا یکماه دیگه محلش نذارم ولی از این وضع هم خسته شده بودم توی دلم به خودم گفتم تا 10 میشمورم بغلم کن و شروع کردم به شمردن به چهار نرسیده بودم که انگشتای پاهام که یخ یخ بود رو گذاشت انگشتای پاشو روش منم اصلا عکس العملی نشون ندادم باید بهش نشون میدادم که از دستش عصبانی و ناراحتم میدونستم خودشم اینو خوب میدونه

ادامه دارد...

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 10:31 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

خدایا ممنونم که به دعاهامون گوش میکنی

.

.

.

مامان دانیل عزیزم از راهنماییهای همیشگیتون ممنون.حق با شماست من باید با سیاست و درایت بیشتری با مسائل برخورد کنم الان باز من و ر.ضا هردو فهمیدیم که اشتباه کردیم و هردو خوب میدونیم بیشتر مشکلاتمون به خاطر این مسایل و دوریمون از همدیگه ست امشب باهم رفتیم بیرون خیلی خوب بود الان هم من آرومم هم فکر کنم ر.ضا .برامون لطفا دعا کنید .دعا کنید هرچه زودتر به ر.شا خونه بدن تا از دست خیلی از این مسایل راحت بشیم

+ تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:31 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

امروز سالگرد ازدواج من و توئه.امشب من و بابا و مامانم یه گل خریدیم و با کادوهایی که برای من و تو گرفته بودن اومدیم به خواست تو خونتون.پریروز که زنگ زدی خونمون به من چیزی نگفتی و با مامانم حرف زدی تا بابامو راضی کنه و شب سالگرد ازدواجمون به بهانه ی یکسالگی پیوندمون بیایم خونتون تا  برای هزارمین بار تلاشی کرده باشی برای درست کردن رابطه ای که نه برام مهمه و نه میخوام که دیگه درست بشه چون میدونم مامانت یکی دو ماهه دیگه باز همه چیز رو از اول شروع میکنه.من هیچ حرفی نزدم چون دلم از همتون حتی خونواده ی خودمم گرفته چون دیگه نمیخوام هی زور بزنم که بفهمید چطور روحم داره داغون میشه میخوام آروم باشم میخوام دیگه از دست تو که حرف خودتو باز میزنی و خودتو به نفهمی میزنی که نمیخوای بفهمی چی میگم دوباره موهامو نکنم و گریه نکنم نمیخوام دوباره لیوانو پرت کنم توی دیوار که از طرف حتی خونواده ی خودمم به همه چیز متهم بشم که نگن حق داری ولی.....جای من نیستن توام نیستی...از اول از خیلی چیزایی که خواسته و آرزوی خیلی دختراست گذشتم و حالا تو به چه چیزهایی متهمم کردی نمیدونم چرا از دستت ناراحت نیستم ولی پر از غمم مرتب چشمام از اشک پر میشه.هنوز کارایی که از دید تو وظیفه نیست و یه لطفه و میشه هروقت مصلحت نیست ترکش کرد رو برات انجام میدم هنوز وقتی زنگ میزنی از پله ها میام پایین و منتظرت میشم و باهات میام بالا هنوز وقتی میخوای بری حتی هزار بارم که بری و بیای از پله ها میام پایین و دم در بدرقت میکنم هنوز موقع نمازت جانمازتو پهن میکنم برات...میوه برات میارم باهات حرف میزنم ولی دیگه دلم باهات نیست دلم ازت گرفته فقط از تو نه به خاطر تو از همه گرفته.با اینکه هنوز دلم میخواد باشی ولی دیگه ازت نمیپرسم پس کی میای.دیگه نمیگم زوده یکم دیگه پیشم بمون نمیخوام دیگه متهمم کنی به اینکه میخوام نذارم بری خونتون میخوام نذارم بری سراغ مامانت.چقدر وقتی تمام بیخیالیهای گذشتمو توی هر قضیه ای یادم میاد دلم میسوزه و اشکم سرازیر میشه.چوقتی یادم میاد هرموقع میخواستی بمونی و زنگ میزدی خونتون و میدیدم دودلی میگفتم اگه دلت اونجا و پیشه مامانته برو اشکالی نداره...با مامان اینام اومدم امشب خونتون مخالفت نکردم چون دیگه نمیخوام همون ف.هیمه ی پرحرف شادابت باشم اومدم گل تو دستم بود دادم به مامانت دلم یذره هم اونجا نبود حتی پیش توام نبود زورکی میوه خوردم شیرینی خوردم که همه چیزو گند نزنم ولی آروم نشستم دلم گرفته بود دلم ازت خیلی گرفته پسر بی انصاف من.خوش به حالش که دلت براش میسوزه.کاش بلد بودم عین خیلیا هی قهر کنم و خودمو برات لوس کنم.هنوزم خیلی دوست دارم چون میدونم حرفات از روی عصبانیت بود ولی خیلی بی انصافی کردی ر.ضا خیلی.

+ تاريخ دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 22:34 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

آپ مربوط به 5-6 روز پیش:

 چيز زيادي براي گفتن ندارم فقط اينکه امروز اولين سالگرد دومين تاسيس دوباره ي وبلاگمه اين روزا خونم يکساله شده حوصله نداشتم نگاه کنم ببينم تاريخ دقيقش کي هست پس امروز رو به تنهايي براش جشن ميگيرم اميدوارم باشم و بتونم سالها توي اين خونه ي کوچيکم زندگي کنم و بنويسم و نکته ي ديگه هم اينکه يه 8 روزي بود با شوشو ت.هران بودم و ديشب برگشتيم و خدا رو شکر از لطف و محبت خدا و دعاهاي کسايي که دوستمون داشتن شوشو افتاد همينجا ا.صفهان.(دست و هوراااااااا بزن اون دست قشنگه رو هورااااااااا هيپيپ ر.ضا هيپيپ ر.ضا دست دست    دست دست)و انشاءالله سه شنبه شوشو خودشو اينجا معرفي ميکنه و مشغول کار ميشه فردا هم صبح قراره بريم باهم تا من براش يه پليور خشگل بخرم.قراره کادوي تولدشو يک ماه و نيم جلوتر بهش بدم (چشمک)اين روزهاي پاييز ابانهماه سالگرد آشنايي و خاستگاري ماست و روز 18 آذر هم روزي بود که رفتيم و برام حلقه ي نشون خريد و به اصطلاح خانوادش منو نشون کرده ي آقا کردن و شوشو برگشت ش.يراز و روز اول آذر که مصادف با تولد امام رضا(ع) بود هم برگشت و رفتيم محضر عقد کرديم و 29 آذر هم(روز عرفه) جشن گرفتيم.اين روزا من و شوشو داريم يکساله ميشيم يعني زندگي آروم ما داره وارد يکسالگيش ميشه اميدوارم روزها و ثانيه هاي خوب و قشنگي رو تا اخر عمر کنارهمديگه بگذرونيم.آمين.احتمالا آخراي امسال يا عيد نوروز هم به اميد خدا عروسي ميکنيم و ميريم سرخونه زندگي خودمون.من هن.ز حتي يک تيکه از جهازمو نخريدم و اگه بشه فردا قراره بريم واسه ي يخچال و اجاق گاز و ماشين لباسشويي.خوشحالم از خريد وسايلم لذت ميبرم.شب بخير.خوب بخوابيد و خواباي خوب ببينيد.التماس دعا

+ تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 23:21 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

فردا شب شب میلاد امام رضا علیه السلام و اولین سالگرد ازدواج من و توئه.فردا شب من و تو یکساله میشیم فردا شب یکسال میگذره از روزی که عسل زندگیمونو  با انگشتم دهنت گذاشتم و به قول خودت دلت مور مور شد و قلبت ریخت پایین.نمیدونم زمان مناسبی بود برای این دعوای مسخره.به بابام گفتی داد زدی و گفتی بانگشتتو گرفتی طرفمو با خشم گفتی به والله طلاقت میدم منم همین جوری که اشکم بی صدا پایین میریخت داد زدم به درکککککک.بعد همه چیز باز آروم شد از دستت ناراحت نیستم چون منم مقصر بودم و البته از دید تو بار تقصیر من این وسط بیشتر بود.همه چیز بهم جلوی مامان بابام گفتی گفتی مامانم هرکاری میکنه حق داره اصلا دلش میخواد بکنه گفتی این وظیفم نیست که کفشاتو جلوی پات بذارم خونمونم دلم نمیخواد بذارم گفتی پول خودمه خودم کار کردم نمیخواستم بذارم به حساب تو.خیلی بی انصافی پسرک من.خودت خوب میدونستی من چی میگم اما جلوی مامان بابام جوره دیگه جلوشون دادی.از دستت یذره هم ناراحت نیستم چون میدونم عصبانیت کرده بودم و طبق معمول چرند میبافتی به هم ولی دیگه نمیذارم پولتو به رخم بکشی توی بی اصافی که خودت خوب میدونی به تنها چیزیت که چشم داشت نداشتم و ندارم پولته که منی که زنتم هنوز تا یکهفته ی پیش نمیدونستم حقوقت چقدره چون خودم نمیخواستم بپرسم.بگذریم میدونم از خیلی حرفات پشیمونی ولی یه چیزایی رو بدجوری بهم یادآوری کردی.سعی میکنم جلوی قلبمو که هر لحظه برای تاپ تاپ میکنه رو بگیرم و دیگه اون ف.هیمه ای نباشم که از شدت عشق از سرو کولت بالا میرفت و قربون صدقت میرفت میخوام آروم و ساکت بشم آرومه آروم.یکسالگی عشقمون یکسالگی خونه ی مجازیمون مبارک عشق من

عشق تنهاست

وقت آن است كه مهرباني را صدا بزنيم...!

+ تاريخ شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:50 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

فرصت نوشتن ندارم کامپیوترم خرابه و دارم از خونه ی شاگردم آپ میکنم فقط اسنو بگم که ما افتادیم ا.صفهاننننننن هوراااااا
+ تاريخ چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 10:45 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________


""""

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان