|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
_ _ _ _ _

امروز 23 آذرماه تولد 31 سالگی ر.ضای نازنین منه.دیشب درواقع بهتر بگم دیروز عصر براش یه جشن کوچولو گرفتیم خونه ی خودشون مامان بابای منم بودن من یه ژیله ی خوشگل که چندروز قبل باهم خریده بودیم رو بهش هدیه دادم و مامان اینا هم یه الیزابت و یه ست ادکلن و مام.
بعدهم موندم ظرفها رو جمع و جور کردم و شستم و منو ر.ضا آورد خونه و خودش برگشت.این روزا همه چیز آرومه .حالا نمیدونم این آرامش قبل از طوفانه یا بعد از اون دردسرا.ولی هنوز دل من زیاد آروم نیست با اینحال خوبم خداروشکر.موهامم رنگ کردم رنگی که میخواستم نشد نرفت توی پایه ولی بدک هم نشد 4 شنبه یعنی روز عید غدیر میریم ی.زد برای عروسی دختر خالم.شوشو هم میاد خدا رو شکر بیشتر 5 شنبه ها تعطیلن وگرنه نمیتونست بیاد.یه مشکل روحی فکری کوچولو پیش اومده البته مشکل نیست انشاءالله ولی خوب به هر حال 5 روز فرصت داریم.برامون دعا کنید.
پ.ن:خانوم کوچولوی عزیزم تسلیت میگم معذرت نتونستم بیام وبت و حضورا بهتون تسلیت بگم انشاءالله زود با اتفاقهای قشنگ جبران بشه و خدا ایشونم رحمت کنه
پ.ن:خانومی تو کجایی؟؟اینقدر مشغول آقا قشنگه ای که دیگه فرصت نمیکنی بنویسی؟؟؟
پ.ن:مامان دانیل عزیز سلام.دانیلو ببوسید از طرف من
پ.ن:گیتی جون منو ر.ضا هیچ آشنایی قبلی نداشتیم و توی مراسم خاستگاری و بعدش باهم آشنا شدیم و بعد هم عقد کردیم الانم یکسال و یک ماه تمام هست که عقد هستیم اول آذرماه پارسال رفتیم محضر و 29 آذر هم جشن عقدمون بود.من امسال 25 سالم میشه عید نوروز و ر.ضا جون خوبم هم امروز 31 سالش شد.
برای برطرف شدن هرچه زودتر این مشغله ی روحی فکریمون واسمون دعا کنید
نمیدونم چرا یه حسی دارم یه حسی که زیاد خوب نیست
_ _ _ _ _
"وقتی که زندگی من هیچ چیز نبود....
هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم که باید باید باید
دیوانه وار دوستت بدارم...."
عشق من همه ی زندگی من,دوست دارم.مهربونترینم ر.ضای خوبم با تمام وجودم میخوامت و عاشقتم.این روزها که با تمام وجود داری سعی میکنی تا همه چیز رو برام قشنگتر و دوست داشتنیتر کنی,این روزها که همش سعی داری حرفی نزنی تا دلم بگیره که همه جوره داری باهام راه میای میفهمم چقدر صداقت توی تک تک مهربونیاته از ته دلم با همه ی وجودم مهرت رو لمس میکنم و غرق مزه ی شیرین عشقی میشم که بی هیچ چشم داشتی بهم هدیه میکنی.این روزها همش سعی میکنی بیشتر پیشم باشی همش سعی میکنی حتی بدخلقیها و بدغلقی هام رو تحمل کنی و با کارهات با رفتارت با مهربونیت حال و هوام رو عوض کنی.منم خیلی وقتا غر میزنم بی حوصلم حال حرف زدن و مهربونی کردن ندارم ولی تو همیشه وقتی بدخلقی میکنی یا بی حوصله ای و منم ناخواسته بی حوصله میشم هزار بار معذرت خواهی میکنی و میخوای برام جبران کنی و از دلم در بیاری اینقدری که تا نخندم و نفهمی حالم خوب شده ولم نمیکنی.با اینکه باید پس انداز کنی با اینکه برای خودت هیچ خرجی نمیکنی ولی دیشب برام عیدی خریده بودی و با مامانت اومدین خونمون.میدونم مادرت به احتمال زیاد باز هم مخالف بوده و چقدر سعی کردی مثل همیشه همه چیز رو درست کنی امروز یه شلوار و روسری قشنگ برای من خریدیم در حالی که رفته بودیم برای تولد تو یه چیزی بخریم.پلیورت چقدر قشنگ شد و چقدر توی این ژیله بانمک و دوست داشتنیتر میشی.الهی فدات بشم میدونم که داری کلی روی خودت کار میکنی چون امشب باهام اومدی خونه ی آقوجون و با اینکه فردا ساعت 5 صبح باید باز بری سرکار و امروزم خیلی خسته شدی تا وقتی همه بودن باهام نشستی و هروقت هم نگات میکردم بهم لبخند میزدی.چقدر وقتی بغلم میکنی و می بوسیم و میگی گل من ,از همه ی دخترای فامیل قشنگتر و خوشتیپ تره و توی آغوش مهربونت سرمو پنهان میکنی احساس میکنم خوش بخترین آدم روی زمینم.وقتی دوباره ظهر بغلم کردی و عین این مرده ها نگام کردی فهمیدم دوباره داره دلت برام میسوزه و یاد به قول خودت خوبیام افتادی بهت گفتم دددددد دوباره عین این مرده ها منو نگاه نکنااااااا و تو سرمو توی بغلت گرفتی.چی بگم چی بگم از خوبیات که من هیچ وقت سعی نکردم اخلاقای بدی که تو رو اذیت میکنه رو توی وجودم ریشه کم کنم ولی تو همیشه میخوای خودتو بهتر و بهتر کنی .مرد زندگی من ،عشق من ، ر.ضای من دعا میکنم خدا بهمون صبر بده قلبهامونو هرروز عاشقتر کنه و هرچه زودتر کاری کنه که خونمون جور بشه و بریم سرزندگیمون میدونم چقدر این رفت امدهای شبانه بین خونه ما و خونه ی خودتون و محل کارت خسته و داغونت میکنه از خدا میخوام جواب محبتهات صبرت پاکیهایی که توی وجود کمتر مردی وجود داره و قلب صافت رو خودش بهت بده .تولدت پیشاپیش مبارک باشه عزیزدلم امیدوارم عمر پر خیر و برکتی داشته باشی و عاقبت بخیر بشی نازنینم .خوب بخوابی عشق من.دوست دارم فدات بشم راحت و آروم بخواب عزیزدلم.مرد من بازم صبوری کن و مثل همیشه این شرایط سخت رو تحمل کن یه روزی همه چیز قشنگتر و شادتر و آرومتر میشه عزیزم
.....روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
.و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
...روزی که کمترین سرود بوسه است
.و هر انسان برای هر انسان برادری ست
روزی که دیگر درهای خا نه شان را نمی بندند
قفل افسانه ایست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است
.تا تو به خاطرآخرین حرف به دنبال سخن نگردی
روزی که آهنگ هر حرف زندگیست
تا من بخاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم
روزی که هر لب ترانه ایست
تا کمترین سرود بوسه باشد
روزی که تو بیایی...برای همیشه بیایی
.و مهربانی با زیبایی یکسان شود
روزی که ما دوباره برای کبوترها یمان دانه بریزیم
و من آنروز را انتظار میکشم
حتی روزی که دیگر نباشم
خدای عزیزم بازم هوای دوتاییمون رو داشته باش.دوست دارم خداجون
پ.ن:دعا کنید خونمونو زود بهمون بدن ر.ضا داره خیلی اذیت میشه.دعا کنید خدا بهش سلامتی و صبر بده و کمکش کنه کم نیاره و به آرزوهایی که این روزها توی دل مهربونش داره برسه.ممنون دوستون دارم
برای خواهرم خواهش میکنم دعا کنید حال روحیش بدجور خدابه تورو خدا دعا براش یادتون نره
_ _ _ _ _
سه روز بود اینترنتمون نمیدونم چه مرگش شده بود.فکر کنم مال آی اس پی ای بود که ازش استفاده میکنیم.شاگردم هم وصل نمیشد و اس زده بود ببینه مال چیه ولی حوصله ی ور رفتن با خط مسخرم که معلوم نیست چشه رو نداشتم و امروز بعد دو روز با گوشی ف.رزاد جوابشو دادم الانم شانسکی اومدم و دیدم چه عجب بعد سه روز داره وصل میشه
مامان اومد خونه پنج شنبه صبح و سوغاتیهای خوبی هم آورده بود ولی عین همیشه که اول دارم از خوشحالی ذوق مرگ میشم ولی بعدش به بی تفاوتی و بی حسی میرسم الانم حس داغ اون روزمو ندارم دیگه
جمعه جهاز برون دخترخالم بود.این روزا حوصله ندارم آقای عزیز دیروز رفت برای قضیه ی خونه و بهش گفتن که تا تیر سال دیگه که اصلا نوبتش نمیشه و حداقل حداقل باید 7 ماه دیگه صبر کنیم.ولی من دیگه خسته شدم میدونم یکسال و یه ماه زمان زیادی نیست همیشه فکر میکردم هرچقدر دوران عقد طولانیتر باشه بهتره ولی الان میبینم نه،اصلا حوصلشو ندارم.مثلا افتاد ا.صفهان شهر خودمون ولی غیر از اخر هفته ها نمیتونم درست ببینمش اونم که باید بین من و خونه ی خودشون وقتشو تقسیم کنه.حالم دیگه داره از این اوضاع به هم میخوره.از طرفی هم با اینکه مامانش فعلا دست از سرمون برداشته ولی اصلا دلم نمیخواد طرف هیچ کدوم از فامیلها و وابستگانش برم و این بدجور داره اذیتم میکنه اینکه به اجبار باید برم خونشون و عین یه غریبم اونجا. درسته مامانش فعلا تحویلم میگیره ولی خونه دسته پسراشه انگار جون میکنم وقتی میخوام برم اونجا یا باید توی آشپزخونه و مشغول پختن و شستن باشم یا عین این بیچاره ها یه گوشه نشستم و تنها ثانیه شماری میکنم برای برگشتن.معذبم و داغون نمیدونم چه مرگمه شاید خسته شده باشم.دیروز بعد از اینکه از خونه ی دختر خالم برگشتیم توی ماشین دلم خیلی گرفته بود به خاطر گیردادنهای منطقی ولی خسته کننده ی ر.ضا.ساکت بودم به خاطر یه سری موضوعات مزخرف از دست ر.ضا و مامان و بابام شاکی و بی حوصله بودم از اینکه همش باید بین اینا میانه داری کنم و غرزدنهای بابامو و بیخیالیهای مامانمو(البته به مامان حق میدم)و ساز مخالف زدنهای ر.ضا رو تحمل کنم و بین سه تاییشون تعادل برقرار کنم.توی خونه هم همین طور که دراز کشیده بودم چشمامو بستم تا ر.ضا اشکامو نبینه واقعا خستم کلی نازمو کشید بغلم کرد و قول داد کمتر گیر بده و توی مهمونیهام بیشتر همراهم باشه.با اینکه خودم خواستم ولی از اینکه یه عمر با مانتو میگشتم و روز خواستگاری هم باهاش شرط کردم ولی زیرش زد چادریم کرد از اینکه قبول کرده بود برم سر کار و حالا نمیذاره از اینکه خودم همیشه حواسم به سرووضعم بود ولی هرروز میخواد بیشتر درستم کنه خستم از اینکه هی میگه موهات یه ذرش اومده بیرون،نه اصلا هیچ جا با مانتو نه حتی مهمون هم که میاد خونمون ترجیح میده روی مانتو هم چادر بپوشم از اینکه از خاک متنفر بودم و حالا عاشق محل تولدشه و یه روستای کوچیک و خاک و آدمایی که باهاشون احساس شدید غریبگی میکنم درسته فقط تا حالا 3 بار رفتیم اونجا ولی هرفرصتی دوست داره بره اونجا درحالی که من از اونجا متنفرم به خاطر حس بدی که بهم میده خالشو دوست ندارم یه زنیه که مثل مامانش با سختی زندگی کرده و از منم حتی انتظار دارن عین اونا باشم.همین طور که گریه میکردم گفتم از تو گله ندارم چون دلایلت منطقیه از خدا گله دارم من ازش یه زندگی عادی و معمولی خواستم ما 10-12 تا دختر همسن و سال بودیم توی فامیل همه هنوز همونجوری هستن که بودن ولی من عوض شدم با اینکه اذیت شدم ولی نزدیک به چیزی شدم که تو خواستی.میریم مهمونی همه هستن تا ساعتها دور همدیگه نشستن منم میخوام باشم میخوام تا هرموقع همه هستن و دارن میگن و میخندن منم باشم ولی شوهرم شبا زود میخوابه صبا زود باید بره سرکار (حتی فردا تعطیل هم باشه شبش زود میخوابه)آخرش راضیم میکنه زود پاشم و ما برمیگردیم خونه.مراسمه فقط فامیلهای دست اولم میاد ولی من دوست دارم همه جا بریم.همه با مانتو ان همه راحتن همه کنار شوهراشون مشغول خنده ولی من با چادری که دیوونم میکنه شالمو میکشه حواسم به چادرم باشه به شالم باشه به گردنم که از زیر مانتو مشخص شده.همه فامیلای شوهر زیادی دارن با خواهر شوهرا و برادرشوهراشون مهمونی میرن مهمونی میگیرن پارک مسافرت اینور اونور ولی من پدرشوهر ندارم خواهر شوهر ندارم برادرشوهرام محلم نمیذارن فامیل نزدیکی وجود نداره یه غریبه که فقط فامیل خودشو داره که اونم بیشتر موقع ها باید با شوهرش برای رفتن هماهنگ بشه وقتی همه هستن ما نیستیم وقتی همه رفتن ما تازه میرسیم.همش باید استرس اینو داشته باشم که تو الان حوصلت سررفته و میخوای بریم خونه.خوشت نمیاد با من و مامانم و خواهرم راه بیفتی توی خیابون چون خوشت نمیاد با چندتا زن اینور اونور بری(با اینکه همیشه باهامون میای ولی چرا دوست نداری مگه چیه؟).خونه ی دخترخالم مامان میخواست بیشتر بمونه چون داشت درمورد جهاز از خالم میپرسید تا دستش بیاد برای من چیکار کنه بابام که عین همه ی فامیلش وقتی چشمش به دو تا آدم میوفته کارایی میکنه که آدم شاخ در میاره همه ی فامیلای عروس و داماد بودن بابام داشت غرمیزد به مامانم که بیا بریم و با صدای بلند میگه حالا میخوای همه رو دید بزنی تا بعد برای دخترت بخری و هرچی مامانم میگه آروم این داره بلند بلند غر میزنه اعصابم داغونه دلم برای مامانم میسوزه که همیشه بدون هامی و دست تنها بوده ر.ضا هم هی میگه کی میریم 5 دقیقیه به اذانه اگه نیاین برین من خودم میرم یا بیا ما دو تا خودمون بریم...باید دنبال مامان بدوم و هی بگم مامان یالا عجله کن زود باش آقا ر.ضا میخواد بره به بابا بگم آروم باید مامانی بلاخره بفهمه باید چیکار کنه به ر.ضا بگم صبر کن حالا یکم نمازت دیرتر بشه چیزی نمیشه اونم بگه عزیزم اخه شما که دیدین همه چیزو چرا باز وایستادین...بهش گفتم همیشه از بچگی وقتی میرفتیم عروسی همه میرفتن دنبال ماشین عروس و بوق بوق و خونه ی عروس ولی بابای ما همیشه سر ماشینو گرد میکرد و میومدیم خونه درحالی که چقدر دلمون میخواست اونجا باشیم همه ی خاله ها میرفتن مسافرت یا تا نیمه شب پارک بودن ولی بابای ما نمیومد آرزومون بود گاهی وقتا به خاطر ما این قانونای زندگیشو بشکنه مبگفت این موقع شب کدوم خری میره پارک و مارو میاورد خونه بعد خودش میرفتن با پسر عموهام پای حکم زدن.......چشمامو بسته بودم وقتی میدیدیم داره بغضم میترکه یکم حرف نمیزدم تا آرومتر بشم اشکامو پاک کردی بغلم کردی بی رحمانه بود حرف زدن از اینکه منم دلم میخواست تو فامیل داشته باشی ولی نداری گریه کردی بدجور گریه کردی سرمو گذاشتم روی سینت در گوشت با گلوم که از گریه گرفته بود گفتم بیا ما همیشه همدیگه رو دوست داشته باشیم سرتو تکون دادی چقدر اشک داشتی وقتی دلم میسوزه اشکات انگار از بارونای آسمونم بیشترن قول دادی بیشتر مراعاتمو بکنی قول دادی بیشتر بهم اهمیت بدی از خدا خواستم بازم بتونم تحمل کنم.من تو رو دوست دارم عزیزدلم مرد مهربونم اینقدر مهربونی که گاهی وقتا نمیدونم باید چیکار کنم میدونم همه ی این مشکلات ماله تنها بزرگ شدنته مال اینه توی 3 سالگی پدرت فوت کرد و مادرت از همه جداتون کرد تا بزرگتون کنه سه تا برادر و یه مادر و دیگه هیچ کس و توی 17 سالگی هم دیپلمت رو گرفتی و رفتی توی ا.ر.ت.ش .میدونم دست خودت نیست میدونم عمری تنها بودی و حالا باید بهت فرصت بدم.خدایا محبت توی دلهامونو هرروز بیشتر بکنه به ما صبر بده
پ.ن:خواهش میکنم دعا کنید مشکل خونمون زود حل بشه و بتونیم بریم سر خونه زندگیمون شاید خیلی از مشکلاتمون حل بشه
_ _ _ _ _
حوصلم سر رفته خونمون ناجور به هم ریخته بود از صبح افتادم به جونش کلی هم لباس بود که باید میشستم با اینکه ماشین لباسشویی شستشون ولی پهن کردنشون کلی طول کشید.ساعت 9:30 صبح با صدای زنگ ر.ضا بیدار شدم بعد اومدم ساعت گوشیمو روی 10:15 کوک کردم و خزیدم زیر پتو.دیشب ر.ضا پیشم موند ولی کاش مجبور نبود اینقدر همیشه زود بره ساعت 4:45 صبح پاشدم براش نیمرو درست کردم و باهم خوردیم و ر.ضا رفت سر کار منم اومدم باز خوابیدم.خلاصه ساعت گوشیمو کوک کردم تازه چشمام گرم شده بود که این تلفن لعنتی بیدارم کرد بعد باز اومدم خوابیدم ولی دیدم نخیر فایده نداره از ساعت یه ربع به 10 صبح افتادم به جون خونه.یخچالمون که اوضاعش افتضاح بود .خونه ی ما بزرگه جارو کردن سالنش به تنهایی حدود 45 مین وقت میگیره .ناهار هم کوکوسیبی پختم که خیلی دوست دارم برعکس کوکوسبزی که ازش متنفرم.الان فقط مونده یه آشپزخونه ی درهم برهم و پر از آشغال یه راه پله ی کثیف که باید دستمال کشیده بشه گلها که باید اب بدم و ف.رزان هم از دانشگاه بیاد ناهارشو بخوره تا ظرفها رو بشورم.واییی نماز ظهرمم نخوندم.مامانم به کسی نگفته رفته مسافرت.صبی خالم زنگ زد ببینه مامانم میاد برن خونه اون خالم که بهش گفتم رفته مسافرت.مامان که ظهر زنگ زد بهش گفتم که خاله گفته اگه لباس مجلسی قشنگ و مناسب دید برای مریمش بخره.به شوشو گفتن که سه میلیون و نیم بده و هرماشینی با هر قیمتی میخواد برداره و بقیشو توی 60 ماه پرداخت کنه حساب کردیم برای یه 405 تا 5 سال برجی 150 هزار.واقعا عالیه ولی بدبختانه ما یه ریالم نداریم تازه عروسیمونم در پیشه و وام یه میلیونی که ر.ضا درخواست کرده رو باید خرج خریدامون کنیم.کاش میشد چقدر عالی بود البته جوجو گواهینامه نداره و شاید بهتر باشه فعلا یه ماشین صفر نخریدیم که هرکدوممون بزنیم داغونش کنیم.چون هنوز خاطره ی ماشین بابام که زدم توی تیر چراغ برق توی ذهنمه.حیفه ماشینو داغون کنیم.یه بابابزرگ دارم وضع مالیش خوبه ولی خسیسه اما بابام میتونه ازش برامون قرض بگیره ولی باید صبر کنم مامانم برگرده و اون خودش با بابا بحرفه و البته نظرشم در مورد خریدن یا نخریدن یا یه ماشین ارزونتر فعلا برداشتن بپرسم
از بس من کم استرس دارم شمام هی بیاین توی وبتون از دختره که عقده و حامله شده و بعد بچشو قایمکی سقط کرده و بهدم از خونریزی مرده یا در مورد دختره که توی عقدش بچه دار شده و فوری عروسی کردن و بعد همه فهمیدن قضیه چی بوده بنویسید.بابا ننویسید میخواین الکی مردمو بترسونید که چی.واقعا اینقدر روی من تاثیر گذاشته بود که هفته ی پیش میخواستم الکی الکی برم دکتر.الانم هی استرس میگیرم.ننویسید آقا جان ننویسید.
من میخوام برم سر کارررر.من پول میخواممممممممممم
برامون دعا کنید برای من و شوشو برای قضیه ی خونمون برای واممون برای ماشینمون برای همین استرسی که خودتون بهم وارد کردین.آقا ما رو دعا کنیدددددد در همه ی زمینه ها محتاجیم به دعاهاتون
یکی دو روزه یه وبلاگ جدید پیدا کردم که دارم ته و توش رو در میارم ولی چقدر تلخه چه حس بدی پیدا میکنم.دختره عاشق پسریه که پسره قبلا عاشق بوده اصلا موقعیت کاریش جوریه که با دخترا زیاد سر و کار داره هنوزم تو فکر عشق قبلیشه با این دختره هم زیادی نزدیک شدن یعنی خونه پسره رفتن و ...ولی همیشه پسره گوشزد میکنه که نمیخواد باهاش ازدواج کنه و دختری که وحشتناک عاشق این پسره هرروز داره داغونتر از قبل میشه هربار تصمیم میگیره از زندگیش بره بیرون ولی دلش دیوونش کرده و نمیذاره.هرروز از اینکه پسره نیست کم میاد ببینتش یا هر دلیلی دیگه ای ناراحته و افسرده پسره دوستش داره ولی نه برای ازدواج.....واقعا خدا رو شکر میکنم که من همچین احساسی به کسی ندارم در عین لذت بخش بودن این احساس واقعا عذاب آوره.گیر کردن توی یه بلاتکلیفی عاطفی بزرگ واقعا وحشتناکه خدایا شکرت که اینجور عشقی رو توی زندگیم ندارم که نابودم کنه/منکر زیبایی عشق نمیشم منم خودم عاشق بودم و هستم ولی اینجورش واقعا سخت و وحشتناکه
برم نمازمو بخونم و یکم بخوابم و برم سر بقیه ی کارام
نمیدونم چرا یه حالی هستم یه جوری که دوستش ندارم
در مورد راهنمایی هایی که پست قبل خواستم؟!!
_ _ _ _ _
اول از همه:ممنون ازت ر.ضای خوب و مهربونم امیدوارم دندونت زود خوب بشه.خوشحالم که امشب پشم میمونی چقدر خبری که بهم دادی عالی بود چقدر خوشحالم کرد
یادم باشه فردا در موردش با مامانی صحبت کنم خدا بزرگه.دوست دارم عزیزم
مامان خشگلم رفته یه مسافرت دو سه روزه.البته احتمالا فردا دیگه برمیگرده.الان من سرآشپز و همه کاره ی خونه ی چهار نفریمون هستم.با اینکه همیشه از کارای خونه متنفر بودم و با لجبازی و غرولند و بی میلی و انزجار انجامشون میدادم ولی امروز احساس دیگه ای داشتم با کلی ذوق و شوق راه افتادم رفتم خرید:یه دونه زر ماکارونی دو تا دونه سوسیس دو تا دونه فلفل دلمه ای ربع کیلو قارچ.قرار بود ناهار ماکارونی درست کنم و از آقای خونه ی خودمم دعوت کرده بودم ظهر ناهار شرفیاب بشن خونمون.جاتون خالی خوشمزه شده بود خودم که خیلی دوست داشتم حالا یکم دیگش هم مونده که شب گرم میکنیم و میخوریم
جای مامانی بدجوری خالیه.از وقتی ازدواج کردم دیگه شبا برای آینده ای که مامانمو از دست میدم گریه نکرده بودم ولی دیشب شاید از دلتنگی بود که باز موقع خواب برای مامان مهربونم گریه کردم.وای با توجه به اینکه شبا خیلی هم بلند و طولانیه مامان که نیست انگار هیچ کس خونمون نیست.ف.رزانه که توی اتاق سر درساش بود ف.رزاد هم خواب بود من و بابا فقط توی سالن بودیم تی وی هم هیچی نداشت هرموقع دیگه ای بود پامیشدم میومدم سر کامپیوترم ولی دیشب بابام هم تنها بود پس موندم تا ساعت 10:30 اینا که رفت خوابید خیلی وقتا دلم برای بابابم میسوزه دلیل خاصی نداره یه سری مشکلات کوچیک و بزرگ.امیدوارم خدا همیشه هردو تاییشونو سالم برام حفظشون کنه و عاقبت به خیر بشن واقعا مامان بابای خوب و فداکاری هستن مخصوصا مامان خشگلم که از صبح هم چندمرتبه ای از اونجا زنگ زده و درمورد لیست بلند بالایی که براش نوشتیم که برامون بخره بیاره حرف زدیم.نمیدونم چطوری با این اوضاع دلتنگی ما میخواد روز عرفه هم 6-7 روزی بره مشهد.دیشب ف.رزانه هم میگفت جای مامانی خالیه مامانشو از من میخواست.منم این چندروز هی به ر.ضا خودمو لوس میکنم و با همون لوس بازیه این جور موقع هام میگم من مامانمو میخوامممممممم اونم از پشت تلفن قربون صدقم میره ولی من باز میگم نههه کمه یذره بیشتر من آخه خیلی مامانمو میخوام باید بیشتر نازمو بکشی و اونم مسخره بازی در میاره و هی قربون صدقم میره
ولی از شوخی گذشته دلم برای مامانم تنگیده چقدر خوبه که فردا برمیگرده.امیدوارم خدا نگهادار همه ی مسافرا باشه...
چشمم بجوری اون پلیوره رو گرفته من حتما باید اونو برای ر.ضا بخرم بدجوری بهش میومد اینجا قیمتش زیاد بود به مامان گفتم اگه اونجا ارزونتر دید برام بخره وگرنه میرم از همین جا میخرمش دیگه طاقتشو ندارمـ(چشمک)
میخوام موهامو یا رنگ کنم یا مش.موهای خودم قهوه ای هستن پوستمم سفیده مایل به زرد تقریبا.شما چه رنگی یا مشی رو پیشنهاد میکنه میخوام خشگل و شیک باشه اخه یه عروسی آبرومندانه و یه عمه جانه مکه رفته توی راه داریم.چه رنگی ؟چه طرحی؟؟؟؟
میخوام مبلهامو راحتی بردارم ولی چیز قشنگ و مناسبی ندیدم شما مبلهاتون چه شکلین؟مدلشون چه طوریه؟قیمتشون چقدره ؟ژیشنهادی برای این نوعروس در اینده سر خانه و زندگی اش میروده دلتنگ مادر نداری؟!!!
_ _ _ _ _
ساعت 12:30 شبه.حدود یک ساعتی میشه که دارم وبگردی میکنم.دلم برای ر.ضا تنگ شده دوروزه ندیدمش امروز سه بار بهم زنگ زد فکر کنم اونم بدجوری دلتنگه.فردا صبح باید برم ثبت احوال اینبار باید تنهایی برم میخواست مرخصی بگیره و همراهم بیاد ، خودم قبول نکردم از این 30 روز مرخصی یه سالش ،یه روزشو الکی حروم کنه .امروز رو تا فردا صبح شیفتش بود قرار شده اگه سه شنبه رو بهش مرخصی بدن فردا شب بعد از باشگاهش بیاد و پیشم بمونه.خدایا شکرت که دوباره دل دوتاییمونو آروم کردی و گرمای عشقمونو دوباره به دلهامون برگردوندی.خوشحالم که فردا سرم گرمه و امیدوارم بذارن فردا شب بیاد پیشم
.امروز مادرشوهرمم زنگ زد و حالم پرسید و پرسید چیزی احتیاج دارم یا نه.خدا رو شکر فعلا اوضاع آرومه گرچه خودمم تصمیم گرفتم تا جایی که قلبم راضی بشه دوباره باهاشون مهربون باشم و پنج شنبه هم عصر رفتیم با ر.ضا اونجا خودم به تنهایی برای شام سوسیس و سیب سرخ کرده درست کردمو که خیلی طول کشید و روی پام بند بودم همش بعدم تعارف کردم به مامانش که ظرفا رو بشورم و اونم رفت کنار و من تنهایی شستم.نمیخوام دوباره خیلی بهشون نزدیک بشم که یدفعه اذیت کردنشون روح و روانمو دوباره بریزه بهم ولی کم محلی منم اوضاع رو بدتر میکنه و این وسط عشقم بدجور اذیت میشه چون خونوادش اذیتش میکنن وقتی بامن سرسنگین باشن.فعلا دیگه رفتار منم بستگی پیدا کرده به رفتار اونا اگه باهام خوب باشن و با رفتار و کارهاشون اذیتم نکنن میرم خونشون و میام وگرنه منم محلشون نمیذارم گرچه خیلی وقته دیگه کاری به کار برادر شوهرای از خود راضیم ندارم امیدوارم خیلی زود ازدواج کنن و بفهمن چطور ما رو توی این دوران سوزوندن و اذیت کردن.امیدوارم مادرشوهرم یه روزی بفهمه من خیلی سعی کردم رابطمون خوب و صمیمی باشه ولی نذاشت.با برادراش مخصوصا اون آدم از خودراضی فقط یه سلام میکنم و تمام.بهش نشون میدم که برای هرکسی آدمه برای من هیچ خری نیست.خیلی بهشون احترام گذاشتم این مدت ولی لیاقتشو نداشتن و نشونش میدم که اگه عزیزدردونه ی مامانشه اگه توی خونشون دستور میده و حتی مامانش ازش میترسه و حساب میبره اگه میتونه سرهر کسی خواست داد بزنه و دستور بده و از بالای بینیش همه ی مردم رو نگاه کنه اگه ازش حساب میبرن بهش حالی میکنم که برای من هیچی نیست هیچی.وقتی توی خونشون عین این خانها و بزرگهای قبیله ها میشینه روی صندلی مخصوصش و قلیونشو براش آماده میکنن و تلفنی داره با مثلا زیردستاش حرف میزنه و مامانش براش توی یه ظرف جدا از بقیه داره شام میکشه من بدونه اینکه محلش بذارم بیخیال از جلوش رد میشم و میرم یه شیرینی برمیدارم میخورم رد میشم و میرم توی آشپزخونه دیس شلغمی که برای همه اماده کردمو میارم میذارم روی میز جلوی ر.ضا که داره کیفشو برسی میکنه و به مامانش هم که مامان صداش میکنم میگم بیاد بخوره و به ظرفی که به دستور مامانش برای شازده جدا شلغم گذاشتیم هیچ کاری ندارم به من چه که براش بیارم و مشغول خوردن میشم و مامانش از توی آشپزخونه ظرفشو میاره میذاره جلوش.میخوام جواب بی احترامیاشو بدم میخوام بهش حالی کنم وقتی فهمیدم لیاقت احترامی که بهت میذاشتمو نداری و فکر میکنی همه وظیفشونه بهت احترام بذارن دیگه آدم حسابت نمیکنم من قانون مزخرف خونتون رو میشکنم و تو رو آدم میکنم
پ.ن:برادر شوهرام هردو از ر.ضا کوچیکترند ولی دومی همه کاره ی خونشونه و فکر میکنه یه پا خانه برای خودش
پ.ن:هنوز معلوم نیست کی خونمونو میدن برامون دعا کنید
پ.ن:خرید لوازم آرایش و لباس برای عروسی برای عروس دامار چیاست یعنی ما چیا باید برای ر.ضا بخریم و وانا برای من چیا؟باید مانتو و لباس مجلسی اینام برام بخرن؟اصلا لوازم آرایش چه مارکی خوبه یکم بهم اطلاعات بدین؟!
_ _ _ _ _
پ.ن:برامون دعا کنید
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: