تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
خدافظ

_ _ _ _ _

 

'

چند روز پیش نوشتم ولی وقتی نوشتم خالی شدم و بهتر بود دیگه پستش نکنم.خبری خاصی نیست.یک روز از موقع مقرر میگذره و هنوز هیچی به هیچی و همین نگرانم کرده گرچه اصلا نمیتونم یه ذره هم فکر کنم که اگه بشه چیکار باید بکنیم یه جورایی هم نگرانم هم خیالم راحته.چند هفته ایه بدنم دوباره کم آورده و همش دورچشمام و کف سرم درد میکنه حالت تهوع دارم غذا نمیتونم درست بخورم همینم یکم بیشتر نگرانم میکنه ولی فعلا باید صبر کنم دوروز دیگه هم منتظر میمونم انشاءالله که به خیر بگذره.خرید ماشینمون به طور کامل کنسل شد و یه جورایی حسابی خورد توی ذوقم ولی به درک اینم زیاد مهم نیست.امشب یعنی عصری ر.ضا اومد دنبالم رفتیم بیرون کار داشت بعدم بردم تا یه چندتا فیلم ترسناک بخرم ببینم آخه من عاشق فیلمای ترسناکم البته نه از اینایی که تخلیلی هستنا از این قتلهای زنجیره ای و این حرفا خوشم میاد دو تا فیلم گرفتم یکیشو دیدم که اسمش بود افسانه های شهری ،بدک نبود فقط یکم بی سرو ته بود یه جورایی.اون یکی هم شب مردگان اسمشه که هنوزندیدم شمام فیلم ترسناک باحال سراغ دارید بگیدممنون میشم.همین الانم که دارم تایپ  میکنم کف سرم خیلی درد میکنه شاید مال کم خونیم باشه.دو تا قاب سوزن دوزی گرفتم تا برای خونه ی آیندمون بدوزمش از من که هیچ هنری ندارم و زیر صفرم بعیده ولی با پشتکار دارم اولیشو تموم میکنم خیلی خشگل شده عکسشو بدن میذارم.احتمالا اگه خدا بخواد عروسی ما میفته 25 اسفند.البته این تاریخیه که خودم تعیین کردم تولد حضرت محمد(ص)وامام صادق(ع).اینقدر توی گوش ر.ضا خوندم تا سه شنبه بیان در موردش حرف بزنیم آخه این آقا ر.ضای منو باید بعضی موقع ها هلش داد تا یذره بجنبه خودش هی غر میزنه که از این رفت و آمدا خسته شده ولی هی ور میره همه ی پس اندازمونم توی این بلاتکلیفی داریم میخوریم بره گرچه اگه به 950 هزار تومن بشه گفت پس انداز(خودتونو مسخره کنید )البته همه ی این موارد به شرطیه که کار دست خودمون نداده باشیم(وای خدایا بابا ما کاری نکردیم یه کاری کن پس).هفته ی پیش هم تقریبا تمام هفته رو خونه ی مادرشوهرم در حال رفت و امد و دعا و اینور اونور بودیم با اینکه من با خودم عهد بستم که فاصلمو حفظ کنم ولی گاهی این خواهشها و درخواستهای پشت سرهم ر.ضا باعث میشه بیش از اندازه برم اونجا که اصلا دوست ندارم چون هنوز بهشون اعتماد پیدا نکردم که دوباره همه چیز رو از اول تکرار نکنن.بگذریم چون مادرشوهرم این روزا واقعا بهتر شده و کاری بهم نداره کاش باز اونروش رو کار نذاره که دیگه حوصلشو ندارم.این روزا حالم چندان خوب نیست بد نیستم همه چیز آروم و خوبه ولی غمگینم خودم میدونم برای چیه چقدر هنوز گیجم...هرروز که با ر.ضا میریم بیرون هی عروسک و چیزای کوچولو برای در یخچال و کابینت و این چیزا میخریم خیلی خشگلن.ما هنوز خونه نداریم بریم توش زندگی کنیم اما تزییناتمون کامله.دعا کنید این نگرانی هم تموم بشه.واسمون دعا کیند همه چیز جور بشه زودتر

دوست دارم جوجه تیغی چاق من.این روزا حسود شدی حساس شدی الکی گیر میدی میدونم چه حسی داری توهم عین اولای من شدی حالا میتونم حس کنم چقدر دوستم داری فقط باید یذره روت کار کنم تا بزرگ بشی جوجه رنگیه نارنجی کوچولوی من.خودت خوب میدونی که چقدر میخامت خشگلم.ممنون که اینقدر خوبی اینقدر به فکرمی با همه ی خستگیات هرجور شده هرروز میای پیشم و نازمو میکشی.ر.ضای نازنین خیلی دوست دارممم

ستاره جون یادم نیست این اهنگه رو از کجا دانلود کردم روی لینکش کلیک کن شاید پیداش کنی.منظورت اهنگ بی کلامه وبمه یا اونی که میخونه؟یکم صبر کن مشکلهام و نگرانیام حل بشه برات پیداش میکنم فقط بگو کدومو میگی

خانوم کوچولوی عزیزم به خدا همش میام وبتون ولی کامم قاطی کده یذره هم بی حوصله شدم  صفحه ی کامنتها هم بالا نمیاد.معذرت میخوام عزیزم حتما همین روزا برات کامنت میذارم یا میل میزنم

مامان دنیل عزیز معذرت که لینکتونو هنوز رعوض نکردم حوصلم که بیاد سر جاش از خجالتتون در میام

گیتی جون آدرس وبتو .گم کردم لطف کن برام بذار عزیزم
خانومی نمیخوای بنویسی؟
دلم برای خیلیهاتون که رفتین تنگ شده وقتی فیوریتهامو باز میکنم دلم میگیره.شیوا جون کجا داری مینویسی؟

چطوری میشه فهمید چند نفر از چه سایتهایی اومدن وبلاگمون یا چه کلماتی رو سرچ کردن که اومدن اینجا؟؟/

به خاطر تمام محبتهات تمام خوبیات تمام صبر و تحملات ممنون.منو ببخش که اینهمه اذیتت کردم کاش میتونستی قلبمو بخونی

اضافه شده:خدایا شکرت.نگرانیم خدا رو شکر برطرف شد

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:11 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

این روزا نیاز به آپ خونم شدیدا زده بالا.یادمه همین چندوقت پیش بود که عین خیلی از این وبلاگها اصلا نوشتنم نمیومد و هرچقدر زور میزدم نمیتونستم بنویسم گرچه حوصله ی نوشتن هم نداشتم و یه جورایی وبلاگم کپک زده بود اما الان یه مدته هی میخوام بنویسم هی بنویسم با اینکه موضوع خاصی هم واسه ی نوشتن ندارم ولی شدیدا هم دارم وبلاگهای جدید کشف میکنم و هم خودم ور ور میکنم اینجا.الان که در خدمتتون هستم شدیدا پاهام درد میکنه از بس این روزا پیاده راه میرم این فرقونمونم که نخریدیم که حداقل یه چندتا تیر برقو درو کنیم و بعد دست و فرمونمون بیست بشه و هی بریم باهاش خیابون گردی و از دست این راه رفتنای الکی راحت بشیم.صبحی با دوستم بیرون بودم بازم چیز به دربخور خشگلی برای خونه ی کوچولوی آیندمون پیدا نکردم(همچین میگم خونه انگار نه انگار که فعلا از درد بی خونگی مجبوریم هی عروسیمونو عقب بندازیما)خلاصه ساعت 3:30 هم با آقای عزیز قرار داریم اول بریم فروشگاهشون یکم خرید بعد بریم دکتر برای دستش که درد میکنه بعدم بریم ثبت نام واسه ی رانندگی آقای عزیز(با کلی افتخار:::اینجانب گواهینامه ای دارم فاقد دل و جرات لازم پس از درو کردن تیر چراغ برق با ماشین بابای گرامی در دو سال پیش)..صبحی یه نفر زنگ زده بود خونمون واسه ی تبلیغی که برای کلاسای خصوصیم کرده بودم ولی من خونه نبودم و قراره شده بعداز ظهر زنگ بزنه که بازم من خونه نیستم البته به مامانم گفتم شمارمو بده به طرف

در مورد پست پایین و قضیه ی اجاره ی خونه ی همسایه ر.ضا کاملا و شدیدا موافق بود ولی هنوز بابا با همسایمون نحرفیده
دیشب فرشهامونو آوردن خشگلن امیدوارم بقیش هم زود جور بشه
خوب دیگه بسه خسته شدم.فعلا بای

آفتاب عزیزم خیلی تو فکرتم دلم برات یه جوریه دلم نمیخواد جات بودم و اینهمه سختی رو تحمل میکردم میدونی دعام چیه برات؟!اینکه خیلی زود بفهمه کیو کنارش داشته کاش دلت میذاشت یکم محلش نذاری تا بفهمه درد عشق چقدر سخته.دوست دارم برات دعا میکنم

مهربون شوهر من دوست دارم

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:30 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

به خاطر یکسری حرفها و بحثها و چیزایی که بازم مال قبل بود امسال هم مثل سال قبل و البته بیشتر هم به خواست خودم شب یلدا نداشتیم.عشقم ولی باهام قرار گذاشت و دوتایی رفتیم بیرون.این روزا رابطمون خدا رو شکر آروم و ساکته یه آرامشی که دوستش دارم هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر همدیگه رو درک میکنیم و حس میکنم بیشتر از قبل حتی یکماه پیش دوستم داره.گاهی وقتا که برعکس میشه و من دستمو میذارم زیر سرش و میگیرمش توی بغلم و چشمای بستش رو با انگشتام حس میکنم دلم براش میسوزه برای غریبیش برای سختیهایی که مجبوره تحمل کنه وقتی مثل یه جوجه گنجیشک کوچیک توی بغلم خوابه سرشو میچسبونم به سینم و ساعتها خوابم نمیبره و فکر میکنم.دوتایی شب یلدای خوبی داشتیم از این مراسمای اومد و رفت و تدارکات نداشتیم ولی اول رفتیم بیرون توی همون کافی شاپ توی ا.نقلاب من یه شیرموزعسلی با پسته و کیک خامه ای خوردم و ر.ضا هم مثل بیشتر موقع ها شیر داغ خورد.بعدم کلی پیاده قدم زدیم.این عروسک قشنگ خشگل هدیه ی باارزش شب یلدای منه خیلی ازم خواست چیز دیگه ای بخرم میخواستم یه چیزی برای خونه ی آیندمون بردارم ولی چیز خاصی نبود بعدم کلی پاساژا و مغازه ها رو گشت زدیم .چ.هارباغ عین همیشه قلقله بود رفت و امد مردم به آدم هیجان میده بعدم خونه ی ما و آجیل و پسته و لبو و شلغم شب یلدا که خود مهربونش خرید.واقعا برام پول مهم نیست احساس خوبی که این عروسک کوچیک بهم داد دستامون که توی هم گره خورده بود از هرچیزی توی دنیا بیشتر شادم میکرد.قراره بعداز ظهر بیاد بریم باهم بیرون خرید میخوام یه تابلو بخرم و بدوزمش برای خونه ی آیندمون.راستی اگه خدا بخواد قراره ماشین بخریم.درسته یه رنو کوچولو بیشتر نمیتونیم فعلا بخریم ولی اینم برای ما در حال حاضر عالیه یکساله از اینهمه پیاده رفتن خسته شدیم میخواستیم یه موتور فعلا برداریم تا بعد ولی دیدیم این سرما اجازه ی خرید اونو نمیده.دو سه ساله گواهینامه داریم ولی از وقتی ماشین بابامو همون دفعه ی اول زدم توی تیرچراغ برق دیگه ترسیدم و سوار نشدم.ر.ضا هنوز گواهینامه نداره پس قراره من بشم راننده ی رنوی کوچیکمون.یکم استرس دارم ولی ترسم از بین رفته و دوباره علاقه ی شدیدم به رانندگی برگشته وقتی فکر میکنم صبحها میبرمش سر کار و بعد از ظهرها هم میرم دنبالش و باهم میایم حس خوبی پیدا میکنموامیدوارم خدا بخواد و برامون جور بشه.دوتاییمون خسته شده ایم .ر.ضا داره اذیت میشه چون با اینکه ا.صفهانه ولی توی خونه ی خودشون مامانش دست از سرمون هنوز برنداشته در ظاهر با من خوبه ولی در باطن انگار هنوز حرف از گذشته هاست و تازگیها فهمیدم باز گیر داده و ر.ضا هم از خونه زده بیرون و چندشبی نرفته خونه و مونده پا.یگاه.خیلی دنبال خونه ایم پولی برای اجاره کردن نداریم و خونه های سازمانی هم اینجوری که بوش میاد حالا حالاها جور نمیشه.یه همسایه داریم که طبقه ی پایین خونشون خالیه مامان پیشنهاد داد باهاش صحبت کنیم و اگه راضی بشه که پول پیش ندیم خونشونو فعلا کرایه کنیم تا نتونیم از این وضع فعلا راحت بشیم و عروسی کنیم همسایمون مرد خیلی خوبیه وضع مالیش خوبه و طبقه ی پایینشون بدونه استفاده افتاده فکر نکنم حرفی داشته باشه ولی ر.ضا نمیدونم راضی به اینکار میشه یا نه چون فاصلش با محل کارش هم زیاد میشه.دوست ندارم زندگیمو بچینم و هنوز یک سال نگذشته مجبور بشم جابه جا بشم دعا کنید خونمون جور بشه تا مجبور به اینکار نشیم فراموش نکنم امروز این موضوع رو با ر.ضا در میون بذارم

خوب.یذرم از خودم بگم.حالم خدا رو شکر خوبه هم جسمی هم روحی.چهارشنبه هم رفتیم ی.زد .شهرهای کوچیک همیشه برام افسرده کننده هستن خیلی شهرشو دوست نداشتم ما به شلوغی خیابونا و چراغای رنگارنگ مغازه ها و رفت و آمد مردم توی شبای عید و غیر عید عادت کردیم و کلی انرژی میگیریم شهر ساکت ی.زد غمگینم میکرد.به هر حال اونم گذشت و تموم شد

پ.ن:گیتی جون میدونم شما اهل ی.زد هستید قصد توهین نداشتم فقط حسمو گفتم وگرنه میدونم هرکسی شهرش و مردمش براش عزیز هستن


راستی مشکلمونم خدا رو شکر حل شد از دعاهاتون ممنون دوست جونا


کلی از جهیزیم رو گرفتم و عکس هم گرفتم که بذارم اینجا ولی فعلا حوصله ی آپلود ندارم فقط یکمی از تزینیجاتمو عکسشو میذارم بقیش بمونه برای بعد

سماورمن

گل هدیه پریشب

تزیینات1

تزینات2      تزینات2

هدیه ی شب یلدا-جوجو

سینی(3 تیکه)

 

+ تاريخ یکشنبه یکم دی 1387ساعت 14:51 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________


""""

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان