تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من
ساعت دقیقا 12:16 دقیقه ی نیمه شبه.بعد از زیر و رو کردن وبلاگهایی که میخونم و دوستشون دارم و کشف چندتا وبلاگ جدید و انداختنشون توی سبد فیوریتهای کامم،هوس میکنم یذره بنویسم البته ناگفته نماند که دلیل غیبتم سوخته شدن پاور کیس عزیز و تنبلی در تعمیر و یذره هم شاید بی پولی بود.همون جوری که توی پست قبل خدمتتون عرض نمودیم بلاخره بعد از بدبختیهای این یک سال عقدمون تصمیم گرفتم شوشو رو مجبور کنم تا بجنبه و بتونیم 25 اسفند (مناسبتشو خودتون توی تقویم ببینید)بریم سر خونه زندگیمون و از شر همه ی این بدبختیها و حرف و حدیثها راحت بشیم.بگذیرم که کلی اعصاب خوردی باز پیش اومد و من دو ماه زده بود به سرم و حال روحیم داغون بود همش گزیه میکردم وقتی میومدم حرف بزنم اشکام میریخت پایین دلخور و خسته بودم از همه ی این بی انصافیها و حرف و حدیثهای خانوادش و همه چیز خسته و داغون بودم اینقدری که دو هفته ی پیش یه روز بعد از ظهر معده دردم بدتر شد و بی ادبی نباشه استفراق و...حالم خیلی بد بود کلی هم مهمون داشتیم رفتیم دکتر که گفت ماله اعصابمه خدا رو شکر که این روزا بهترم واقعا داشتم داغون میشدم.خلاصه سرم و آمپول و فشارم که اومده بود پایین و ر.ضا نمیتونست رگ دستمو پیدا کنه و دفعه ی دوم که رگم پیدا شد یه لحظه رگ پاره شد و با یه ذره خونی که ازم رفت فشارم افتاد و بالا آوردم دوباره یادمه فقط گریه میکردم و میگفتم دیگه نمیخوام دیگه نمیذارم سرم بزنی من سرم نمیخوام.بیچاره ر.ضا نمیتونست ببینه درد میکشم و هی میخواست مراعاتمو بکنه برای همین دلش نمیومد عین دکترا با بی رحمی اینقدر سرنگو توی دستم بچرخونه تا رگمو پیدا کنه.خلاصه دو تا امپولامو زد و شب پیشم موند

 ولی عین همیشه با اینکه خیلی زور زد و سعی کرد در عرض چندثانیه خوابش برد ساعت حدود 3:30 صبح بود که باز ار سنگینی معده بیدار شدم یکم بعدش ر.ضا هم بیدار شد و باز همون وضع دیشب و رنگم که به قول مامانم عین ماست شده بود خلاصه دلو زدم به دریا و بهش گفتم سرممو بزنه و خدا رو شکر اینبار رگم پیدا شد...خلاصه که بازم در رابطه با عروسی کلی دردسر پیش اومد و بلاخره قراره مامان اینام روز جهازبرونم فامیل خودمونو شام بدن و بعدشم بدونه جشن یا مسافرت ما بریم خونمون.خانوادم راضی نیستن.حق میدم بهشون من بچه ی اولشونم و از اول تمام ارزوهاشون برام نابود شد ولی دیگه خسته شدم میخوام راحت بشمو و شبا توی بغل عشقم خوابم ببره گرچه بین خودمون باشه به قول یکی از دوستام مراسم عروسیهای الان فرمالیته ست(چشمک).فعلا این تقریبا 20-25 روز باقیمونده ر.ضا رو تحریم کردم تا پیش هم نخوابیم تا عروسی مام برامون حداقل یه حس خوبی داشته باشه البته فکر نمیکنم این تحریم دوام چندانی بیاره چون من خودم از ر.ضا بدترم.فکر نکنم بیشتر از یکی دو روز بتونم دوری از بغل گرم و نرمشو تحمل کنم.این روزا همش مشغول جهاز خریدنم راستی امشب هم یه موتورسیکلت خریدیم که عید آواره نباشیم همش بعد از ظهرا با هم ولوییم توی خیابونا تا من ظرفای جینگولوی رنگی و وسایل تزیینی بخرم و الحق هم که ر.ضای خوبم پا به پاممیاد امشبم دو تا ظرف خیلی خشگل نارنجی خریدیم تا با میوه ی تازه تزیینش کنیم و برای جهازم بذارم توی یخچال کلی از این گلهای ژله ای و شمع و گل خشک و اینا خریدیم با هم تازه امروز یه چادر مسافرتی 8 نفره خریدیم اینقدر خشگله رنگش صورتی خیلی نازیه اگه فردا هوا خوب بود میخوایم بریم شهرضا ات و آشغال و کندله مندله بخریم و شبم چادر بزنیم همون جا و سه شنبه برگردیم خونه.از جهازمم چوبیهام مونده و سرویس نسوزم و بلورم و توی ویترینم البته همشو پسندیدم.ر.ضا هم تی ویش رو با زیرش چندروز پیش خرید یه ال سی دی 22 اینچ سامسونگ بعدم با مامانش و خانوم یه دوستاش و سارا یکی از فامیلاشون رفتیم خرید لوازم ارایشم که بدبختانه از لباس خوابم چندان خوشم نیومد با اینکه خودم پسندیدمش ولی چیزی رو که میخواستم گیر نیاوردم اصلا ازش خوشم نمیاد عین لباسای حاملگیه.ر.ضا میگه بیا بریم یکی دیگه بخر ولی من زورم میاه اخه اینقدر لباس میخوام چیکار کنم...متاسفانه به ر.ضا خونه دادن شاهین.شهر اما چه خونه ای افتضاح بود و ما مجبور شدیم خونه ی همسایه ی روبروی خودمونو اجاره کنیم که زنش یکم مشکل اعصاب داره و دو تا بچه ی مزخرف و جیغ جیغو اصلا حوصله ی زنشو ندارم دلم اصلا راضی نیست تازه نزدیک مادرشوهرمم هستم و دوست ندارم اینو ترجیح میدم از خانوادمم که شده دور باشم ولی از دست خانوادش راحت باشم.خوب بسه دیگه خوابم گرفت شب بخیر برای ماهم دعا کنید.به همتون سرزدم ولی حوصله و وقت کامنت گذاشتن ندارم از همتون معذرت میخوام قول میدم اوضاع یکم اروم تر که شد کامنت بذارم

پ.ن:برای تمام کسایی که دوست داشتیم و از این دنیا پرکشیدند و رفتند و نتونستند بمونن و روزهای خوشمون رو ببینند لطفا یه فاتحه بخونید.امیدوارم همشون اروم خوابیده باشن

همه ی زندگی من دوست دارم.رضای ِمن با تمام وجودم میخوامت از اینهمه مهربونیت ممنون عشق تنهای من

+ تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 0:58 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________


""""

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان