با اینکه خونمون درست روبروی روبروی خونه ی مامانمه ولی نمیدونم چرا اصلا حوصله ندارم پاشم بیام سر کامپیوترم که اینجا جامونده.امروز سرم یکم درد میکنه اومدم اینجا دنبال یه کاری ولی سرک کشیدم توی وبهای بچه ها.نمیدونم ولی حوصله ی حتی خوندن ندارم حتی نوشتنم نمیاد برای اینکه بعدنا بخونم مینویسم که مادرشوهرم داره عروس جدید میاره و از همین الان با دو تا پسراش منو کامل حذف کردن.خانوادشو کلی تحویل میگیره همه ی ادا اطوارایی که برای من و خانواده ی بدبختم درآوردن تعطیل شده سیصد هزار تومن گل تا حالا خریده شده برای عروس خوشبختشون و برای اینکه نمیدونم منو خر کنن یا وجدان خودشونو آروم کنن به منی که دو ماه از موقع خاستگاری تا عقد رسمیمون طول کشید میگن گل خریدنشون برای من به این خاطر توی این یک سال و نیم تنها یکبار بوده که موقعیتش پیش نیومده.من و ر.ضا نادیده گرفته میشیم و بعد از چهار ماه که اتفاقی برادرشوهری که بعد از شوهر منه کوچیکتره ولی خان داداش نام دارد رو با نامزدشون توی خیابون میبینیم فرداش زنگ میزنن و خبر نامزدیشونو به ما هم میگن.مراسم باشکوه تعیین مهریه و مهریه ی زیاد عروس جدید و برادر شوهر کوچکم که میفرمایند این مهریه در مقابل مهریهی خانوادگی عروس خانم چیزی نبوده و یادشون میره که برای من مهریه منو با مهریه ی دختر دایی خودشون مقایسه کردن و نسبت به اون تعیین شد.منی که یک هفته باهام قهر بودن و فقط ر.ضا رو اجازه میدادن بره خونشون(خونه ای که مال من و ر.ضاست ولی اونا توش زندگی میکنن و ما اجاره نشین تشریف داریم)یدفعه باهام آشتی میکنن و فرشی که بهمون به عنوان هدیهی عروسی مادرشوهر عزیز داده رو میان میبرن برای تزیین خانه ی خان داداش...انفجار من بعد از یک سال و نیم خفه خون گرفتن و تحمل کردن وقتی باز پای مامان بیگناهم وسط کشیده میشه و دعوای من با مادرشوهر و پسر کوچکترش و اینکه چرا این جوجه اردک خیگی که یک سال و نیمه توی زندگی ما دخالت میکنه.شکایت به مادرشوهرم از خان داداشی که بدون دلیل سه ماه به من و سلامهام محل نمیذاشته بدونه اینکه بدونم چیکار کردم و بعد بفهمم که یک بار حواسم نبوده و جلوی پای آقا بلند نشده ام و حالا که موقع خرحمالی ها شده منم آدم شدم و جواب مادرشوهر که:عزیزم هرکسی یه اخلاقی داره و سوختن من...
من و ر.ضا با هم خوبیم زندگیمون خوبه.ر.ضا بینهایت کمک و همراهیم میکنه اصلا از بابت کنترل زندگی توی فشار نیستم دوستم داره دوستش دارم بوسه هاش پر از محبته ولی خانوادش یک سال و نیمه داغونم کردن.فکر میکردم عروس بیاره میفهمه من چقدر گذشت کردم به خاطرشون ولی خوب عروس جدید پولداره و پول همه چیز زندگیه...
ازتون متنفرم.
اگه تو عادلی اگه عدالت دسته توییه پدرشونو در بیار بهشون بفهمون این مادر و دو تا پسر چطور زندگی منو داغون کردن چطور شب عروسیمو با گریه و جیغ و داد پر کردن چطور کاری کردن که هر عروسی منو به گریه مینداره و توی هر مراسمی باید بغض کنم...
چطور میتونی با پسر بزرگ خودت پسری که از ۱۷ سالگی ازت دور بوده از شهر و زندگیش همیشه سختی کشیده اینجوری رفتار کنی چطور اجازه میدی اینجوری نادیده گرفته بشه؟میشونمتون سر جاتون تک تکتونو نابود میکنم تا بفهمین با ما چیکار کردین.تازه شروع کاره...
+ تاريخ
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388
ساعت 10:26
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________