تبليغاتX
Daisypath Anniversary Years Ticker روزهايي كه ميگذرند
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من

_ _ _ _ _

سلام
اين قسمت بالاي بالا پست امروزمه.بازم خوندن وبهاتونون وسوسم کرده.چيکار کنم ديگه مام زود جوگير ميشيم.ميگم نميدونم چرا تازگيا از قيافم منم چندان راضي نيستم.راستش حدود يه ماه پيش نشسته بوديم فيلم نامزديمونو با ر.ضا ميديديم که يدفعه اي آه از نهادم بلند شد.واي چقدر ابروهام خشگل بوده چقدر موهام مشکي و براق بوده.اييييي خدا الان بعد از يک سال و شش هفت ماه از ابروهاي بيچارم که چيزي نمونده موهامم از بس رنگ کردم اصلا معلوم نيستن چه رنگي ان نيمه کوتاه قهوه اي زرد عسلي.خلاصه خيلي دپرس شدم مخصوصا براي ابروهام آخه يادمه اون روزا هر جا ميرفتم توي فاميل بهم ميگفتن چقدر خشگل شدي ابروهات خيلي خوب شدن .يه چندتا عکس داريم دقيقا مال روز بعد از عقدمونه.با مانتو مشکي ام هستم هواهم اومده سرد بشه يه کاپشن آبي روشن کوتاه و مقنعه.اينقدر عکسهاشو دوست دارم اينقدر صورتم صاف و تميز و براقه.بعد هرچقدر جلوتر رفتم هي ابروهامو دادم دست اين آرايشگر اون آرايشگر آخه هيچ کدومشونو اينقدر کارشونو قبول نداشتم که براي هميشه برم پيشش.خلاصه مخصوصااااا فيلم روز عقد محضرم که ديگه نگو اينقدر خوبم.اما حالاچي؟!!خلاصه از اون روز ابروهامو گذاشتم در بياد يکي دو ماهي دستش نميزنم من ابروهاي خشگل خودمو ميخوام دارم هي  رزماري(براي تقويت موي سر و ابرو و جلوگيري از ريزششونه)استفاده ميکنم.موهاي سرمم شروع کردن به سفيد شدن(من وراثتي از 19-20 سالگي موهاي سرم شروع به سفيد شدن کردن)ولي اصلا دستشون نزدم رنگشونم نميکنم تا رنگ طبيعي موهام برگردن تا درست و قشنگ يه فکري به حالشون ميکنم.آقا هرروز ميرم سر آينه و وايميستم ابروهامو نگاه ميکنم و برسي ميکنم که تلاشم در جهت تقويت ابروهام و دوباره رشد کردنشون در چه حاله.يه ذره بيريخت شدما اما همين انگيزه ي کوچولو هم کلي سرمستم کرده اين روزا الان حدود يه ماهه کارم اينه.کاش خوب بشن


من هنوز کار پيدا نکردم .آقا چرا هيچ کاري با شرايط منه بيچاره پيدا نميشه آخههه.شايد از بزرگترين آرزوهام اين باشه که بتونم يه کار خوب و آبرومندانه و البته با حقوق خوب که دوستشم داشته باشم پيدا کنم

دارم چربي ميارم از شکمم هي دارم چاق ميشم و آقاي عزيز هم هي غر ميزنه.ميخوام برم کلاس ايروبيک ها ولي  از خونمون دوره تنهايي ام ميترسم صبحها برم آخه چند وقت پيش از همون مسير يه پسره ي عوضي رواني مزاحمم شد و چرندياتي ميگفت که داشتم سکته ميکردم از اون روزم ميترسم تنهايي از اون مسير برم و بيام

من رابطمو به طور کامل با مادرشوهرم اينا قطع کردم نه ميرم نه ميان اينجوري اعصابمم خيلي راحتره حداقل از عروس جديد و رفتارهاشون هيچ خبري ندارم که عصبي و افسرده بشم.ر.ضا خودش گاهي خونشون يه سري ميزنه ولي خيلي خيلي کم.مثلا حداکثر يه نيم ساعتي ميمونه و مياد.هرروز که ميگذره بيشتر کارهاشون يادم مياد و بيشتر ازشون متنفر ميشم.خانوم هروقت با پسرش کار داره يا زنگ ميزنه محل کار ر.ضا يا به گوشي.هيچ وقت خونه زنگ نميزنه.منم به ر.ضا گفتم اگه يدفعه ديگه زنگ زد به گوشي و ر.ضا نبود عمدا  خاموشش ميکنم تا بفهمه با کي طرفه.بگذريم خير سرمون از ديروز تصميم گرفتم به کمک شوشو ديگه غيبت نکنما.اما شماها که نميشناسيدشون مگه نه.

کاش يه کاري پيدا ميکردم.اين بانکها هم نميدونم ديگه استخدام ندارن که هيچ خبري ازشون نيست؟!!

چقدر بده.من از آرايش و اين حرفا اصلا سر در نميارم کل هنرم يه رژ زدنه و يذره هم پشت چشمامو رنگي رنگي کنم.دستم ميلرزه اصلا که خط چشم نميتونم بکشم اينقدر دلم ميخواد بلد بودم حوصله ي دوره ي خودارايي رفتن ندارم تازه زورمم مياره پول بدم براي اين کار.خودمم هنري ندارم که با تمرين بشه درستش کرد.البته اگه پول خوداراييش کم بود ميرفتما اما يه دوستام ميره اصلا خوشم از کارشون نيومد کلي پول ميگرفتن خيلي هم زشت و بيخود کار يادش ميدادن

دلم تنگ شده با دوستام برم بيرون.اما هيچ کدومشون بيکار و در دسترس نيستن.ديشب نميدونم چرا خواب يه دختري رو ميديدم که دبستان باهمديگه هم کلاسي بوديم اسمش زهره بود.آقا يه چاخانهايي تحويل من ميداد و منم باورم ميشد هرچقدر مامانم ميگفت مامان الکي ميگه ميگفتم نخري.مثلا بهم ميگفت من يه رختخواب دارم که يه سوييچ داره هروقت سوييچشو ميزنم  پهن ميشه و بعدم خودش جمع ميشه يا يه جعبه مداد رنگي دارم که مثلا ميگم زرد خود مداد زرد ميپره بالا و ميگه سلام زهره ...خلاصه ما عالمي داشتيم اون روزا با اين زهره خانوم.تا آخر دبستانم بيشتر باهم نبوديم البته بعدنا هم گاهي از اين و اون ازش خبر ميگرفتم ميدونم يکي دو سال پيش ازدواج کرده رفته شمال.اما چرا ديشب يهويي خوابشو ديدم؟؟؟؟دلم براي دبستانم براي مهر صدافرينهامون براي گچ و پاي تابلو رفتنها تنگ شده...هيچ وقت دلتنگي براي گذشته رو دوست ندارم چون حسش که ديگه قابل بازگشت نيست عذابم ميده

اومدم وبلاگ همتون معذرت کامنت نذاشتم لينکهامو يکي يکي سرزدم و به بچه هاي ديگه هم که توي فيوريتهام هستن و وبهاشونو دوست دارم هم سرزدم.ممنون يه جوري مينويسيد که آدمو به هوس ميندازيد که باز بنويسه.همتونو با اينکه هيچ وقت نديدم و شايد هيچ وقت هم نبينم دوست دارم

+ تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:46 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________

سلام
امروز آقاي عزيز سرکار بود و منم ناهار رو اومدم خونه ي مامانم.احساس ميکنم فضاي وبم خيلي غمگين و بد شده.اصلا دوستش ندارم .مدتي بود که حال و حوصله ي نوشتن نداشتم امروزم قصدم سرزدن به وبلاگها و نوشتن نبود يذره هم دلتنگ و دپرس بودم اما همين طور که داشتم کامي رو يه کنترلي ميکردم چشمم افتاد به چند تا عکس از  يکي دو هفته ي پيش که رفته بوديم باغ يکي از دوستاي پدرم.من  و آقايي کنار همديگه در حالتهاي مختلف در حالي که همه جا داريم ميخنديم و توي بغل همديگه ايم.خدا رو شکر ميکنم که زندگي خوبي دارم خدا رو به خاطر داشتن همسر خوب و مهربونم شکر ميکنم همسري که در همه حال توي هرکاري پشتيبان و مشوق و همراهمه.وقتي عکسشو ديدم با اون لبخند زيباش چقدر دلم براش تنگ شد آخه يکي دو روزي ميشه که بازرسي دارن و از شش صبح که ميره شش و نيم هفت شب مياد خونه و من بايد تنهايي ناهار بخورم.من در کل هميشه توي خونه بچه ي شيطون و پر ادا اطواري بودم الانم که کم کم دارم وارد 26 سالگيم ميشم هنوزم همون جور کارهاي بچگانم ادامه داره البته شوهري جون کلي از اين مسخره بازيهام خوشش مياد و کلي باهم ميخنديم مثلا اين روزا کارم شده اينکه وقتي صداي شوش رو ميشنوم که داره وارد خونه ميشه يه جايي قايم ميشم و ميترسونمش پريروز وقتي فهميدم داره مياد داخل رفتم دمپايهامو از پشت در قايم کردم و چادرمم از وسط سالن برداشتم ولي گوشيمو يادم رفت قايم کنم ميخواستم ر.ضا فکر کنه رفتم يه سري خونه ي مامانم ايناوخلاصه دمپاييها و چادر توي دستام پشت در آشپزخونه قايم شدم و کمين کردم به محض اينکه شوشو اومد بره توي اتاق خواب،آقا چنان پريدم بيرون و پخي کردم توي دلش که يک متر و نيم پريد بالا و جيغ کشيد واي داشتم از خنده ميمردم اونم نامردی نکرد و گوشمو تا تونست تابوند

دوباره سلام.قسمت بالا رو دیروز داشتم خونه ی مامان اینا مینوشتم که یهویی برق رفت .الان 9 صبحه و قبل از اینکه داداش کوچیکه ی فضولم بیاد سر کامپیوتر اومدم  پستش کنم و از روی سیستم پاکش کنم.برم که خیلی گرسنمه.امروزم دوباره ظهری شوشو نمیاد خونه و من باز تنهایی باید ناهار بخورم

چقدر مسنجر خلوت شده.همه ی چراغها خاموشن.فضای وب خیلی غریبانه و تنها شده.چقدر بده.

از شمیم عزیزم ممنون که دیروز خوندن وبش باعث شد حال و هوام عوض بشه

خدایا کمکم کن روحیمو حفظ کنم و بتونم همیشه آروم و مهربون و صبور باشم

ر.ضای خوبم خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم عزیزدلم خشگلم مهربونم

+ تاريخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:16 نويسنده من |

__________________________ ______________ ____________________


""""

آمار وبلاگ

تعداد بازديدهای اين وبلاگ:

خدمات وبلاگ نویسان