|
كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من |
من هنوز کار پيدا نکردم .آقا چرا هيچ کاري با شرايط منه بيچاره پيدا نميشه آخههه.شايد از بزرگترين آرزوهام اين باشه که بتونم يه کار خوب و آبرومندانه و البته با حقوق خوب که دوستشم داشته باشم پيدا کنم
دارم چربي ميارم از شکمم هي دارم چاق ميشم و آقاي عزيز هم هي غر ميزنه.ميخوام برم کلاس ايروبيک ها ولي از خونمون دوره تنهايي ام ميترسم صبحها برم آخه چند وقت پيش از همون مسير يه پسره ي عوضي رواني مزاحمم شد و چرندياتي ميگفت که داشتم سکته ميکردم از اون روزم ميترسم تنهايي از اون مسير برم و بيام
من رابطمو به طور کامل با مادرشوهرم اينا قطع کردم نه ميرم نه ميان اينجوري اعصابمم خيلي راحتره حداقل از عروس جديد و رفتارهاشون هيچ خبري ندارم که عصبي و افسرده بشم.ر.ضا خودش گاهي خونشون يه سري ميزنه ولي خيلي خيلي کم.مثلا حداکثر يه نيم ساعتي ميمونه و مياد.هرروز که ميگذره بيشتر کارهاشون يادم مياد و بيشتر ازشون متنفر ميشم.خانوم هروقت با پسرش کار داره يا زنگ ميزنه محل کار ر.ضا يا به گوشي.هيچ وقت خونه زنگ نميزنه.منم به ر.ضا گفتم اگه يدفعه ديگه زنگ زد به گوشي و ر.ضا نبود عمدا خاموشش ميکنم تا بفهمه با کي طرفه.بگذريم خير سرمون از ديروز تصميم گرفتم به کمک شوشو ديگه غيبت نکنما.اما شماها که نميشناسيدشون مگه نه.
کاش يه کاري پيدا ميکردم.اين بانکها هم نميدونم ديگه استخدام ندارن که هيچ خبري ازشون نيست؟!!
چقدر بده.من از آرايش و اين حرفا اصلا سر در نميارم کل هنرم يه رژ زدنه و يذره هم پشت چشمامو رنگي رنگي کنم.دستم ميلرزه اصلا که خط چشم نميتونم بکشم اينقدر دلم ميخواد بلد بودم حوصله ي دوره ي خودارايي رفتن ندارم تازه زورمم مياره پول بدم براي اين کار.خودمم هنري ندارم که با تمرين بشه درستش کرد.البته اگه پول خوداراييش کم بود ميرفتما اما يه دوستام ميره اصلا خوشم از کارشون نيومد کلي پول ميگرفتن خيلي هم زشت و بيخود کار يادش ميدادن
دلم تنگ شده با دوستام برم بيرون.اما هيچ کدومشون بيکار و در دسترس نيستن.ديشب نميدونم چرا خواب يه دختري رو ميديدم که دبستان باهمديگه هم کلاسي بوديم اسمش زهره بود.آقا يه چاخانهايي تحويل من ميداد و منم باورم ميشد هرچقدر مامانم ميگفت مامان الکي ميگه ميگفتم نخري.مثلا بهم ميگفت من يه رختخواب دارم که يه سوييچ داره هروقت سوييچشو ميزنم پهن ميشه و بعدم خودش جمع ميشه يا يه جعبه مداد رنگي دارم که مثلا ميگم زرد خود مداد زرد ميپره بالا و ميگه سلام زهره ...خلاصه ما عالمي داشتيم اون روزا با اين زهره خانوم.تا آخر دبستانم بيشتر باهم نبوديم البته بعدنا هم گاهي از اين و اون ازش خبر ميگرفتم ميدونم يکي دو سال پيش ازدواج کرده رفته شمال.اما چرا ديشب يهويي خوابشو ديدم؟؟؟؟دلم براي دبستانم براي مهر صدافرينهامون براي گچ و پاي تابلو رفتنها تنگ شده...هيچ وقت دلتنگي براي گذشته رو دوست ندارم چون حسش که ديگه قابل بازگشت نيست عذابم ميده
اومدم وبلاگ همتون معذرت کامنت نذاشتم لينکهامو يکي يکي سرزدم و به بچه هاي ديگه هم که توي فيوريتهام هستن و وبهاشونو دوست دارم هم سرزدم.ممنون يه جوري مينويسيد که آدمو به هوس ميندازيد که باز بنويسه.همتونو با اينکه هيچ وقت نديدم و شايد هيچ وقت هم نبينم دوست دارم
دوباره سلام.قسمت بالا رو دیروز داشتم خونه ی مامان اینا مینوشتم که یهویی برق رفت .الان 9 صبحه و قبل از اینکه داداش کوچیکه ی فضولم بیاد سر کامپیوتر اومدم پستش کنم و از روی سیستم پاکش کنم.برم که خیلی گرسنمه.امروزم دوباره ظهری شوشو نمیاد خونه و من باز تنهایی باید ناهار بخورم![]()
چقدر مسنجر خلوت شده.همه ی چراغها خاموشن.فضای وب خیلی غریبانه و تنها شده.چقدر بده.
از شمیم عزیزم ممنون که دیروز خوندن وبش باعث شد حال و هوام عوض بشه
خدایا کمکم کن روحیمو حفظ کنم و بتونم همیشه آروم و مهربون و صبور باشم
ر.ضای خوبم خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم عزیزدلم خشگلم مهربونم![]()
![]()
![]()
آمار وبلاگ
تعداد بازديدهای اين وبلاگ: