با هم حرفمون شد.یه دعوای اساسی.کفشامو کندمو وسط خیابون پیاده راه افتادم.گذاشتم خونمون و به بابم گفت تا وقتی نمیدونم چی برنگرده خونه ی من.دیروز برگشتم خونم.باهاش حرف نمیزنم.در مورد طلاق حرف زدیم.مسخرست.خودمونم میدونیم بچه بازیه.فعلا سکوته.
+ تاريخ
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
ساعت 13:24
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
مراسم ازدواج برادرشوهري هم جمعه تموم شد و مام بلاخره شرکت کرديم البته بماند که تا خونه خيلي خودمو کنترل کردم که گريه نکنم و مامانم چيزي از حال و روحيه ي داغونم نفهمه گرچه خودشم بعد از ديدن اونهمه کلاس براي عروس جديد و ناديده گرفته شدنم توسط مادرشوهرم خيلي برام غصه خورد و هي با همسري موقع برگشت چرت و پرت ميگفتن تا روحيمو عوض کنن و هواسمو از عقد پرت کنن.وقتي رسيديم خونه همه ي لباسامو در اوردمو ريختم روي تخت .ر.ضا رو که هي بغلم ميکرد و زور ميزد بخندونتم هل دادم اونور و گفتم ولم کنه و دست از سرم برداره.داشتم از غصه خفه ميشدم.همه ي کارهايي که براي من نکرده بودن به کنار اين اصلا برام مهم نبود اما وقتي خداحافظي کردم حتي نگفتن ميخوايم بريم عروس کشون و توام بيا .سوار بر ماشينهاي باکلاس کرايه کردشون شدن و رفتن و من موندم و مامانم و ر.ضا و موتورمون که دم در منتظرمون بود.بالشمو برداشتم و اومدم وسط سالن دراز کشيدم .ر.ضا اومد کنارم دراز کشيد پرسيد چته عزيزم چرا غصه ميخوري الکي ،که يدفعه اي زدم زير گريه.هرکاري ميکردم نميتونستم جلوي گريه اي که از دل سوختم ميزد بيرونو بگيرم.بازومو گذاشته بودم روي چشمام تا صورتمو نبينه و با صدا زار ميزدم دلم سوخته بود بدجوري سوخته بود.ر.ضا هم بغلم کرده بود و گريه ميکرد.اصلا نميتونم اشکاشو ببينم دلم براي اينهمه تنهايي و غريبيش ميسوزه .عشق نازنين من چقدر تنها و غريبه.سرم توي بغلش بود و گريه ميکردم اشکاش که ريخت روي صورتم نگاش کردم با بغض گفتم من نميخوام تو گريه کني و چسبيدم بهش و دو تايي براي همديگه براي تنهاييمون براي بي انصافيهاشون براي دل هم گريه کرديم......ديشب مهموناشون که از ا.هواز اومده بودن اومدن خونمون براي شام.داييهاش و زن و بچه هاشون و نوه ها و چندتايي از فاميلهاي ديگه که براي عقد برادرشوهر اومده بودن .خيلي خسته شديم دست تنها.الانم صبح که از خواب پاشدم ر.ضا رفته بود و برام ياداشت گذاشته بود همه ي خونه ريخته پاشه ولي اينقدر خسته بودم که اومدم خونه ي مامانم تا يکم روحيم عوض بشه.همه ي فاميل ر.ضا منو خيلي دوست دارن عمه هاش روز عقد کلي ازم پيش مامانم تعريف کردن از اينکه اينقدر خونگرمم و باهاشون صميمي ام.باهاشون کلي رقصيدم.به مامانم گفتن اين دخترتون چيکار کرده که ما اينقدر دوستش داريم.داييهاش زن داييهاش همشون من و ر.ضا رو خيلي دوست دارن.از اول سعي کردم باهاشون قاطي بشم و دوستشون داشته باشم.کلي براي دوتاييمون دعا کردن و ارزوي خوشبختي.ولي خوب,يه چيزايي آدمو خيلي زود از پا در مياره.فقط خدا رو شکر که ر.ضا رو دارم که درکم ميکنه و ميفهمتم.ديشب هزار بار به خاطر توي زحمت افتادنم تشکر کرد و قربون صدقم رفت.هربار ميومد توي آشپزخونه قايمکي ميبوسيدم و بغلم ميکرد.دلم براي اينهمه پاکيش اينهمه تنهاييش ميسوزه.وقتي پيشم از دل غمگين و تنهاش از مادرش و برادراش از آوارگيهاي 15 سالش گريه ميکنه چقدر ميسوزم...
امروز حال روحيم بهتره خوبم.دکترم هم از مرخصي برگشته و فردا ميرم پيشش معاينم کنه ببينه بخيه هام اوضاعشون چه جوريه.يکم پاهام ميخاره و سوزشش اذيتم ميکنه ولي خدا رو هزار مرتبه شکر بعد از عملم خيلي حالم بهتره.خستم ,برم خونم يکم بخوابم
پ.ن:دلم براي خيلي چيزا تنگ شده
پ.ن:امروز اگه بشه بعد از ظهر ر.ضا جونم يکم استراحت کنه و براي روحيمون بريم يکم بيرون.شايد برسيم بريم دل خون رو ببينيم.کاش زود بياد خونه.دلم براش تنگ شده.دلم آغوش مهربونشو ميخواد
+ تاريخ
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388
ساعت 13:22
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
خونه مامانم اینا هستم.همسری قراره ببرتم لباس بخرم.نیمه ی شعبان عقد برادرشوهره و شاید ما هم رفتیم ولی فعلا بعد از این مریضی خیلی روحیم گرفته برای عوض شدن حال و هوام میخوام یکم برم خیابون گردی البته اگه این آقای عزیز بعد از دو ساعت آماده بشه.آب خونمون قطعه و اومده بود بعد از شستن رخش عزیزش بره اینجا خونه ی ما حمام.اووووو صدای در میاد فکر کنم اومدش....نههههه مامانم بود.خوب فعلا برم.دارم با خانومیه عزیز چت میکنم.باعث خوشحالیه.خیلی وقته ندیده بودمش.
+ تاريخ
سه شنبه ششم مرداد 1388
ساعت 19:12
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________
سلام.بازم اومدنم طولانی شد.دو سه هفته ای بود به خاطر کیست ناگهانی رحم بستری بودم و نمیتونستم از جام تکون بخورم.روزای بد و طولانی ای بودن تا بلاخره بعد از دو هفته پنجشنبه عمل شدم و دیروز هم مرخص شدم حالم خدا رو شکر بهتره ولی باید خیلی مواظب باشم چون کیستم عفونی بود و هنوز ترشح میکروبها ادامه دارن.وقتی ادم بیمار میشه از همه ی زندگی و دنیا سیر میشه.با ارزوی سلامتی برای همه ی بیمارهایی که این روزای طولانی و گرم رو مجبورن روی تخت بیمارستان سژری کنند
پ.ن:برای همسرم برای همراه زندگیم برای عشق همیشگیم ر.ضا که توی این روزهای سخت همش هوامو داشت و دلداریم داد و کمکم کرد کمتر غصه بخورم.برای هر روزش که بغلم میکرد و امیدواریم میداد.عشق من ر.ضای خوب و مهربونم این روزا هزار بار بهت گفتم نمیدونستم اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم.نامه ی ژارسال همین موقعت رو داشتم میخوندم که از هم دور بودیم.چقدر خدا رو شکر میکنم که ژیشمی.هزار بار میگم دوست دارم و بازم با مسخرگی توی بغلت تنگ گوشت میگم:what whoud i do without you
+ تاريخ
یکشنبه چهارم مرداد 1388
ساعت 20:49
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________