به خاطر یکسری حرفها و بحثها و چیزایی که بازم مال قبل بود امسال هم مثل سال قبل و البته بیشتر هم به خواست خودم شب یلدا نداشتیم.عشقم ولی باهام قرار گذاشت و دوتایی رفتیم بیرون.این روزا رابطمون خدا رو شکر آروم و ساکته یه آرامشی که دوستش دارم هرچقدر بیشتر میگذره بیشتر همدیگه رو درک میکنیم و حس میکنم بیشتر از قبل حتی یکماه پیش دوستم داره.گاهی وقتا که برعکس میشه و من دستمو میذارم زیر سرش و میگیرمش توی بغلم و چشمای بستش رو با انگشتام حس میکنم دلم براش میسوزه برای غریبیش برای سختیهایی که مجبوره تحمل کنه وقتی مثل یه جوجه گنجیشک کوچیک توی بغلم خوابه سرشو میچسبونم به سینم و ساعتها خوابم نمیبره و فکر میکنم.دوتایی شب یلدای خوبی داشتیم از این مراسمای اومد و رفت و تدارکات نداشتیم ولی اول رفتیم بیرون توی همون کافی شاپ توی ا.نقلاب من یه شیرموزعسلی با پسته و کیک خامه ای خوردم و ر.ضا هم مثل بیشتر موقع ها شیر داغ خورد.بعدم کلی پیاده قدم زدیم.این عروسک قشنگ خشگل هدیه ی باارزش شب یلدای منه خیلی ازم خواست چیز دیگه ای بخرم میخواستم یه چیزی برای خونه ی آیندمون بردارم ولی چیز خاصی نبود بعدم کلی پاساژا و مغازه ها رو گشت زدیم .چ.هارباغ عین همیشه قلقله بود رفت و امد مردم به آدم هیجان میده بعدم خونه ی ما و آجیل و پسته و لبو و شلغم شب یلدا که خود مهربونش خرید.واقعا برام پول مهم نیست احساس خوبی که این عروسک کوچیک بهم داد دستامون که توی هم گره خورده بود از هرچیزی توی دنیا بیشتر شادم میکرد.قراره بعداز ظهر بیاد بریم باهم بیرون خرید میخوام یه تابلو بخرم و بدوزمش برای خونه ی آیندمون.راستی اگه خدا بخواد قراره ماشین بخریم.درسته یه رنو کوچولو بیشتر نمیتونیم فعلا بخریم ولی اینم برای ما در حال حاضر عالیه یکساله از اینهمه پیاده رفتن خسته شدیم میخواستیم یه موتور فعلا برداریم تا بعد ولی دیدیم این سرما اجازه ی خرید اونو نمیده.دو سه ساله گواهینامه داریم ولی از وقتی ماشین بابامو همون دفعه ی اول زدم توی تیرچراغ برق دیگه ترسیدم و سوار نشدم.ر.ضا هنوز گواهینامه نداره پس قراره من بشم راننده ی رنوی کوچیکمون.یکم استرس دارم ولی ترسم از بین رفته و دوباره علاقه ی شدیدم به رانندگی برگشته وقتی فکر میکنم صبحها میبرمش سر کار و بعد از ظهرها هم میرم دنبالش و باهم میایم حس خوبی پیدا میکنموامیدوارم خدا بخواد و برامون جور بشه.دوتاییمون خسته شده ایم .ر.ضا داره اذیت میشه چون با اینکه ا.صفهانه ولی توی خونه ی خودشون مامانش دست از سرمون هنوز برنداشته در ظاهر با من خوبه ولی در باطن انگار هنوز حرف از گذشته هاست و تازگیها فهمیدم باز گیر داده و ر.ضا هم از خونه زده بیرون و چندشبی نرفته خونه و مونده پا.یگاه.خیلی دنبال خونه ایم پولی برای اجاره کردن نداریم و خونه های سازمانی هم اینجوری که بوش میاد حالا حالاها جور نمیشه.یه همسایه داریم که طبقه ی پایین خونشون خالیه مامان پیشنهاد داد باهاش صحبت کنیم و اگه راضی بشه که پول پیش ندیم خونشونو فعلا کرایه کنیم تا نتونیم از این وضع فعلا راحت بشیم و عروسی کنیم همسایمون مرد خیلی خوبیه وضع مالیش خوبه و طبقه ی پایینشون بدونه استفاده افتاده فکر نکنم حرفی داشته باشه ولی ر.ضا نمیدونم راضی به اینکار میشه یا نه چون فاصلش با محل کارش هم زیاد میشه.دوست ندارم زندگیمو بچینم و هنوز یک سال نگذشته مجبور بشم جابه جا بشم دعا کنید خونمون جور بشه تا مجبور به اینکار نشیم فراموش نکنم امروز این موضوع رو با ر.ضا در میون بذارم
خوب.یذرم از خودم بگم.حالم خدا رو شکر خوبه هم جسمی هم روحی.چهارشنبه هم رفتیم ی.زد .شهرهای کوچیک همیشه برام افسرده کننده هستن خیلی شهرشو دوست نداشتم ما به شلوغی خیابونا و چراغای رنگارنگ مغازه ها و رفت و آمد مردم توی شبای عید و غیر عید عادت کردیم و کلی انرژی میگیریم شهر ساکت ی.زد غمگینم میکرد.به هر حال اونم گذشت و تموم شد
پ.ن:گیتی جون میدونم شما اهل ی.زد هستید قصد توهین نداشتم فقط حسمو گفتم وگرنه میدونم هرکسی شهرش و مردمش براش عزیز هستن
راستی مشکلمونم خدا رو شکر حل شد از دعاهاتون ممنون دوست جونا
کلی از جهیزیم رو گرفتم و عکس هم گرفتم که بذارم اینجا ولی فعلا حوصله ی آپلود ندارم فقط یکمی از تزینیجاتمو عکسشو میذارم بقیش بمونه برای بعد
سماورمن
گل هدیه پریشب
تزیینات1
تزینات2 تزینات2
هدیه ی شب یلدا-جوجو
سینی(3 تیکه)
+ تاريخ
یکشنبه یکم دی 1387
ساعت 14:51
نويسنده من
|
__________________________ ______________
____________________