<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهايي كه ميگذرند</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/</link>
<description>كوچه پس كوچه هاي زندگي تو+من</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 07 Nov 2009 08:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>سلام</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اومدم خونه ی مامانم تا تشتمو که اینجا جامونده ببرم و فنجونامو وایتکسی کنم ولی هوس کردم بعد از مدتها یکم درست بنویسم&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اگه خدا بخواد یکی دوروز دیگه اسباب کشی میکنیم خونه ی جدید.البته درسته بازم خونه ی خودمون نیست ولی یکی از مزیتهاش اینه که فقط ۴۰ تومن کرایه ازمون کم میشه و اینکه آپارتمانی هم نیست و ۴۰۰ مترو حیاط داره و دیگه اینکه تا شوشو منتقل بشه(که امیدوارم هیچ وقت منتقل نشه شهرهای دیگه)توی این خونه موندگاریم و بهترین مزیتش هم اینه که از اینجا یکمی دور میشیم وحتی اگه بازم مجبور به رفت و آمد با مامانش بشیم ازش دوریم و هرروز یه دستور صادر نمیکنه...این خونهه خیلی بزرگه البته ساختش قدیمیه چون خونه های ساز.مانی همشون قدیمی هستن ولی پر از درختای انگور خشگله و اینکه این یکی خونه استثنا آدم قبلی که توش نشسته بوده بهش رسیده و راست و ریستش کرده.خلاصه خوشحالم چون دارم همه ی وسایلمو بعد از این ۸ ماه عروسی دوباره تمیز و جمع و جور میکنم و خونه ی جدید اینقدر بزرگ هست که جا برای همه ی وسایلم داره و همه چیزمو میتونم دست بگیرم و یه خونه تکونی درست حسابی میخوام بکنم.خیلی خوبه نه؟همه چیز باز نو و تمیز میشه!.امروزم دارم شستشو و وایتکسی و تمیزکاری میکنم تا کم کم با مامانم وسایلمو جمع کنیم چون من بلد نیستم چطوری کارتن کنمو و جمع و جور کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;یک ماهی میشه که ماشین خریدیم .من سه سال پیش گواهیناممو گرفتم ولی اصلا نشستم پشت ماشین برای همین هیچی هیچی یادم نمونده.الان یکی دوروزی هست با ر.ضا میریم تمرین رانندگی .ر.ضا میگه خوب کار میکنم ولی از نظر خودم خیلی بده به خاطر همین یه جورایی دلزده شدم از رانندگی یاد گرفتن اصلا اون اشتیاق و ذوق و شوق و اعتماد به نفس سه سال پیشمو ندارم نمیدونم چرا اینجوری شدم.امروز قرار بود صبح ببرمش سرکارش تا یکم رانندگی کنم ولی حوصلشو نداشتم و نرفتم.کاش روحیه و اعتماد به نفسم باز برگرده وگرنه ترجیح میدم اصلا رانندگی یاد نگیرم.ولی چقدر بد میشه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سرکار رفتنم بعد از یک ماه کنسل شد.چون یکسره تا ۵ بعد از ظهر بود ر.ضا اذیت میشد و خودمم خیلی خسته میشدم حالا انشاءالله رفتیم  شا.هین ش.هرمیخوام هم یه کار نیمه وقت پیدا کنم هم حتما حتما برم کلاس ورزشی چیزی چون ناجور از شکم دارم چاق میشم و چقدرهم آدم بی ریخت میشه.البته کامپیوتر خودم که اینجا خونه ی مامانم اینا میمونه چون درسته یه روزی بابام برای من خریده بود ولی الان مال همه ی خانوادست پس قراره یکی دو ماه دیگه یکم پس انداز کنیم و کامپیوتر برای خودمون بخریم اینجوری میتونم خصوصی کامپیوتر هم مثل قبل تدریس کنم یه برنامه ی دیگه هم که دارم اینه که رانندگیمو درست کنم و سرویس مدرسه بشم.خوبه ها؟!برای خانوما به نظر من یه منبع درآمد راحت و خوبیه درسته همچین کارش کلاس نداره و یه جوریه ولی اگه آدم بیکار باشه به نظر من که کار خوبیه براش.حالا تا ببینیم خدا چی میخواد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ر.ضا آدم بچه دوستیه و عاشق بچه هاست یه مدته داره زمزمه میکنه که دلش بچه میخواد و همه ی دوستای هم سن و سالش حالا دیگه بچه دارن و داره براش دیر میشه و بچه دوست داره و این حرفا البته از نظر سنی دوتاییمون سنمون برای بچه دار شدن خوبه.ر.ضا ۳۲ سالشه منم که ۵ ماهه دیگه ۲۶ سالم میشه ولی تازه ۸-۹ ماهه عروسی کردیم و به نظر من زوده.حالا قراره تا عید فکرامو بکنم و یواش یواش آمادگی بچه داری و بچه ی خوب تربیت کردنو پیدا کنم تا اگه خدا خواست تیر اینا کم کم بریم توی فکرشو یه نی نی بیاریم.البته منم بچه دوست دارم ولی ر.ضا با بچه بزرگ کردنش دهن آدمو سرویس میکنه.همین الان هنوز هیچی نشده هی میگه این کارو نکن پس فردا بچمون از مامانش یاد میگیره ها این حرفو نزن بچه از مامانش حرف زدنو یاد میگیره اینو بخور کم خونی برای بعدنت خوبه ها اینو نخور  اووووووو.....قربون بابای خوبش من برم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/04.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خوب برم که کلی کار دارم.ببخشید کامنت نمیذارم چون فعلا فقط خواننده هستم تا خودمون کام بخریم و سرفرصت بتونم براتون کامنت بذارم.امیدوارم پاییز و زمستون پربرف و بارونی داشته باشید.ا.صفهان که چندروز پیش حسابی بارونی بود و همه از خوشحالی ریخته بودن بیرون.آب ز.اینده رودمونم که باز کردن البته خیلی گلی هست ولی شهر بازم زنده شده .خدارو شکر.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;روز خوبی داشته باشید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 08:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>چقدر دلم برای همه چیز تنگ شده</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 15:16:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;IMG height=143 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:5Xgqw2gtMGmW_M:http://fc05.deviantart.com/fs29/i/2008/089/f/2/Dark_love_by_AmMoon1k.jpg&quot; width=116 align=baseline border=0&gt;                      &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چيز خوب و آرومه.زندگي مهربون آروم و قشنگه.همه چيز خوبه خيلي خوبه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;يه هفته اي هست ميرم سركار.وقتي برميگردم خونه كوفته و داغونم.از صبح تا ۵ بعد از ظهر...ولي دوستش دارم.همه چيز خوبه خيلي خوبه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شوشو رو خيلي دوست دارم اونم منو دوست داره.خيلي خيلي دوست داره.ميخوايم ماشين بخريم.قراره بازم از اين خونه اسباب كشي كنيم.ار همه چيز دور ميشم ولي كرايمون نصف ميشه ميتونيم كلي پس انداز كنيم.قسط فرشمونم تموم ميشه خيلي خوبه خيلي خوب&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چيز خوبه همه چيز آرومه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مهرباني هست سيب هست ايمان هست &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                     خدايا شكرت...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;پ.ن:دوست دارم عشق من.خیلی خیلی دوست دارم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 12:58:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>با هم حرفمون شد.یه دعوای اساسی.کفشامو کندمو وسط خیابون پیاده راه افتادم.گذاشتم خونمون و به بابم گفت تا وقتی نمیدونم چی برنگرده خونه ی من.دیروز برگشتم خونم.باهاش حرف نمیزنم.در مورد طلاق حرف زدیم.مسخرست.خودمونم میدونیم بچه بازیه.فعلا سکوته.</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 09:53:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اپ مربوط به روز بعد از نیمه ی شعبان</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>مراسم ازدواج برادرشوهري هم جمعه تموم شد و مام بلاخره شرکت کرديم البته بماند که تا خونه خيلي خودمو کنترل کردم که گريه نکنم و مامانم چيزي از حال و روحيه ي داغونم نفهمه گرچه خودشم بعد از ديدن اونهمه کلاس براي عروس جديد و ناديده گرفته شدنم توسط مادرشوهرم خيلي برام غصه خورد و هي با همسري موقع برگشت چرت و پرت ميگفتن تا روحيمو عوض کنن و هواسمو از عقد پرت کنن.وقتي رسيديم خونه همه ي لباسامو در اوردمو ريختم روي تخت .ر.ضا رو که هي بغلم ميکرد و زور ميزد بخندونتم هل دادم اونور و گفتم ولم کنه و دست از سرم برداره.داشتم از غصه خفه ميشدم.همه ي کارهايي که براي من نکرده بودن به کنار اين اصلا برام مهم نبود اما وقتي خداحافظي کردم حتي نگفتن ميخوايم بريم عروس کشون و توام بيا .سوار بر ماشينهاي باکلاس کرايه کردشون شدن و رفتن و من موندم و مامانم و ر.ضا و موتورمون که دم در منتظرمون بود.بالشمو برداشتم و اومدم وسط سالن دراز کشيدم .ر.ضا اومد کنارم دراز کشيد پرسيد چته  عزيزم چرا غصه ميخوري الکي ،که يدفعه اي زدم زير گريه.هرکاري ميکردم نميتونستم جلوي گريه اي که از دل سوختم ميزد بيرونو بگيرم.بازومو گذاشته بودم روي چشمام  تا صورتمو نبينه و با صدا زار ميزدم دلم سوخته بود بدجوري سوخته بود.ر.ضا هم بغلم کرده بود و گريه ميکرد.اصلا نميتونم اشکاشو ببينم دلم براي اينهمه تنهايي و غريبيش ميسوزه .عشق نازنين من چقدر تنها و غريبه.سرم توي بغلش بود و گريه ميکردم اشکاش که ريخت روي صورتم نگاش کردم با بغض گفتم من نميخوام تو گريه کني و چسبيدم بهش و دو تايي براي همديگه براي تنهاييمون براي بي انصافيهاشون براي دل هم گريه کرديم......ديشب مهموناشون که از ا.هواز اومده بودن اومدن خونمون براي شام.داييهاش و زن و بچه هاشون و نوه ها و چندتايي از فاميلهاي ديگه که براي عقد برادرشوهر اومده بودن .خيلي خسته شديم دست تنها.الانم صبح که از خواب پاشدم ر.ضا رفته بود و برام ياداشت گذاشته بود همه ي خونه ريخته پاشه ولي اينقدر خسته بودم که اومدم خونه ي مامانم تا يکم روحيم عوض بشه.همه ي فاميل ر.ضا منو خيلي دوست دارن عمه هاش روز عقد کلي ازم پيش مامانم تعريف کردن از اينکه اينقدر خونگرمم و باهاشون صميمي ام.باهاشون کلي رقصيدم.به مامانم گفتن اين دخترتون چيکار کرده که ما اينقدر دوستش داريم.داييهاش زن داييهاش همشون من و ر.ضا رو خيلي دوست دارن.از اول سعي کردم باهاشون قاطي بشم و دوستشون داشته باشم.کلي براي دوتاييمون دعا کردن و ارزوي خوشبختي.ولي خوب,يه چيزايي آدمو خيلي زود از پا در مياره.فقط خدا رو شکر که ر.ضا رو دارم که درکم ميکنه و ميفهمتم.ديشب هزار بار به خاطر توي زحمت افتادنم تشکر کرد و قربون صدقم رفت.هربار ميومد توي آشپزخونه قايمکي ميبوسيدم و بغلم ميکرد.دلم براي اينهمه پاکيش اينهمه تنهاييش ميسوزه.وقتي پيشم از دل غمگين و تنهاش از مادرش و برادراش از آوارگيهاي 15 سالش گريه ميکنه چقدر ميسوزم...&lt;BR&gt;امروز حال روحيم بهتره خوبم.دکترم هم از مرخصي برگشته و فردا ميرم پيشش معاينم کنه ببينه بخيه هام اوضاعشون چه جوريه.يکم پاهام ميخاره و سوزشش اذيتم ميکنه ولي خدا رو هزار مرتبه شکر بعد از عملم خيلي حالم بهتره.خستم ,برم خونم يکم بخوابم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:دلم براي خيلي چيزا تنگ شده&lt;BR&gt;پ.ن:امروز اگه بشه بعد از ظهر ر.ضا جونم يکم استراحت کنه و براي روحيمون بريم يکم بيرون.شايد برسيم بريم دل خون رو ببينيم.کاش زود بياد خونه.دلم براش تنگ شده.دلم آغوش مهربونشو ميخواد&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 15 Aug 2009 09:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>خونه مامانم اینا هستم.همسری قراره ببرتم لباس بخرم.نیمه ی شعبان عقد برادرشوهره و شاید ما هم رفتیم ولی فعلا بعد از این مریضی خیلی روحیم گرفته برای عوض شدن حال و هوام میخوام یکم برم خیابون گردی البته اگه این آقای عزیز بعد از دو ساعت آماده بشه.آب خونمون قطعه و اومده بود بعد از شستن رخش عزیزش بره اینجا خونه ی ما حمام.اووووو صدای در میاد فکر کنم اومدش....نههههه مامانم بود.خوب فعلا برم.دارم با خانومیه عزیز چت میکنم.باعث خوشحالیه.خیلی وقته ندیده بودمش.</description>
<pubDate>Tue, 28 Jul 2009 15:42:17 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیماری/عشق</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>سلام.بازم اومدنم طولانی شد.دو سه هفته ای بود به خاطر کیست ناگهانی رحم بستری بودم و نمیتونستم از جام تکون بخورم.روزای بد و طولانی ای بودن تا بلاخره بعد از دو هفته پنجشنبه عمل شدم و دیروز هم مرخص شدم حالم خدا رو شکر بهتره ولی باید خیلی مواظب باشم چون کیستم عفونی بود و هنوز ترشح میکروبها ادامه دارن.وقتی ادم بیمار میشه از همه ی زندگی و دنیا سیر میشه.با ارزوی سلامتی برای همه ی بیمارهایی که این روزای طولانی و گرم رو مجبورن روی تخت بیمارستان سژری کنند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.ن:برای همسرم برای همراه زندگیم برای عشق همیشگیم ر.ضا که توی این روزهای سخت همش هوامو داشت و دلداریم داد و کمکم کرد کمتر غصه بخورم.برای هر روزش که بغلم میکرد و امیدواریم میداد.عشق من ر.ضای خوب و مهربونم این روزا هزار بار بهت گفتم نمیدونستم اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم.نامه ی ژارسال همین موقعت رو داشتم میخوندم که از هم دور بودیم.چقدر خدا رو شکر میکنم که ژیشمی.هزار بار میگم دوست دارم و بازم با مسخرگی توی بغلت تنگ گوشت میگم:what whoud i do without you&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 26 Jul 2009 17:18:58 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;اين قسمت بالاي بالا پست امروزمه.بازم خوندن وبهاتونون وسوسم کرده.چيکار کنم ديگه مام زود جوگير ميشيم.ميگم نميدونم چرا تازگيا از قيافم منم چندان راضي نيستم.راستش حدود يه ماه پيش نشسته بوديم فيلم نامزديمونو با ر.ضا ميديديم که يدفعه اي آه از نهادم بلند شد.واي چقدر ابروهام خشگل بوده چقدر موهام مشکي و براق بوده.اييييي خدا الان بعد از يک سال و شش هفت ماه از ابروهاي بيچارم که چيزي نمونده موهامم از بس رنگ کردم اصلا معلوم نيستن چه رنگي ان نيمه کوتاه قهوه اي زرد عسلي.خلاصه خيلي دپرس شدم مخصوصا براي ابروهام آخه يادمه اون روزا هر جا ميرفتم توي فاميل بهم ميگفتن چقدر خشگل شدي ابروهات خيلي خوب شدن .يه چندتا عکس داريم دقيقا مال روز بعد از عقدمونه.با مانتو مشکي ام هستم هواهم اومده سرد بشه يه کاپشن آبي روشن کوتاه و مقنعه.اينقدر عکسهاشو دوست دارم اينقدر صورتم صاف و تميز و براقه.بعد هرچقدر جلوتر رفتم هي ابروهامو دادم دست اين آرايشگر اون آرايشگر آخه هيچ کدومشونو اينقدر کارشونو قبول نداشتم که براي هميشه برم پيشش.خلاصه مخصوصااااا فيلم روز عقد محضرم که ديگه نگو اينقدر خوبم.اما حالاچي؟!!خلاصه از اون روز ابروهامو گذاشتم در بياد يکي دو ماهي دستش نميزنم من ابروهاي خشگل خودمو ميخوام دارم هي  رزماري(براي تقويت موي سر و ابرو و جلوگيري از ريزششونه)استفاده ميکنم.موهاي سرمم شروع کردن به سفيد شدن(من وراثتي از 19-20 سالگي موهاي سرم شروع به سفيد شدن کردن)ولي اصلا دستشون نزدم رنگشونم نميکنم تا رنگ طبيعي موهام برگردن تا درست و قشنگ يه فکري به حالشون ميکنم.آقا هرروز ميرم سر آينه و وايميستم ابروهامو نگاه ميکنم و برسي ميکنم که تلاشم در جهت تقويت ابروهام و دوباره رشد کردنشون در چه حاله.يه ذره بيريخت شدما اما همين انگيزه ي کوچولو هم کلي سرمستم کرده اين روزا الان حدود يه ماهه کارم اينه.کاش خوب بشن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;من هنوز کار پيدا نکردم .آقا چرا هيچ کاري با شرايط منه بيچاره پيدا نميشه آخههه.شايد از بزرگترين آرزوهام اين باشه که بتونم يه کار خوب و آبرومندانه و البته با حقوق خوب که دوستشم داشته باشم پيدا کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دارم چربي ميارم از شکمم هي دارم چاق ميشم و آقاي عزيز هم هي غر ميزنه.ميخوام برم کلاس ايروبيک ها ولي  از خونمون دوره تنهايي ام ميترسم صبحها برم آخه چند وقت پيش از همون مسير يه پسره ي عوضي رواني مزاحمم شد و چرندياتي ميگفت که داشتم سکته ميکردم از اون روزم ميترسم تنهايي از اون مسير برم و بيام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من رابطمو به طور کامل با مادرشوهرم اينا قطع کردم نه ميرم نه ميان اينجوري اعصابمم خيلي راحتره حداقل از عروس جديد و رفتارهاشون هيچ خبري ندارم که عصبي و افسرده بشم.ر.ضا خودش گاهي خونشون يه سري ميزنه ولي خيلي خيلي کم.مثلا حداکثر يه نيم ساعتي ميمونه و مياد.هرروز که ميگذره بيشتر کارهاشون يادم مياد و بيشتر ازشون متنفر ميشم.خانوم هروقت با پسرش کار داره يا زنگ ميزنه محل کار ر.ضا يا به گوشي.هيچ وقت خونه زنگ نميزنه.منم به ر.ضا گفتم اگه يدفعه ديگه زنگ زد به گوشي و ر.ضا نبود عمدا  خاموشش ميکنم تا بفهمه با کي طرفه.بگذريم خير سرمون از ديروز تصميم گرفتم به کمک شوشو ديگه غيبت نکنما.اما شماها که نميشناسيدشون مگه نه.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش يه کاري پيدا ميکردم.اين بانکها هم نميدونم ديگه استخدام ندارن که هيچ خبري ازشون نيست؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر بده.من از آرايش و اين حرفا اصلا سر در نميارم کل هنرم يه رژ زدنه و يذره هم پشت چشمامو رنگي رنگي کنم.دستم ميلرزه اصلا که خط چشم نميتونم بکشم اينقدر دلم ميخواد بلد بودم حوصله ي دوره ي خودارايي رفتن ندارم تازه زورمم مياره پول بدم براي اين کار.خودمم هنري ندارم که با تمرين بشه درستش کرد.البته اگه پول خوداراييش کم بود ميرفتما اما يه دوستام ميره اصلا خوشم از کارشون نيومد کلي پول ميگرفتن خيلي هم زشت و بيخود کار يادش ميدادن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دلم تنگ شده با دوستام برم بيرون.اما هيچ کدومشون بيکار و در دسترس نيستن.ديشب نميدونم چرا خواب يه دختري رو ميديدم که دبستان باهمديگه هم کلاسي بوديم اسمش زهره بود.آقا يه چاخانهايي تحويل من ميداد و منم باورم ميشد هرچقدر مامانم ميگفت مامان الکي ميگه ميگفتم نخري.مثلا بهم ميگفت من يه رختخواب دارم که يه سوييچ داره هروقت سوييچشو ميزنم  پهن ميشه و بعدم خودش جمع ميشه يا يه جعبه مداد رنگي دارم که مثلا ميگم زرد خود مداد زرد ميپره بالا و ميگه سلام زهره ...خلاصه ما عالمي داشتيم اون روزا با اين زهره خانوم.تا آخر دبستانم بيشتر باهم نبوديم البته بعدنا هم گاهي از اين و اون ازش خبر ميگرفتم ميدونم يکي دو سال پيش ازدواج کرده رفته شمال.اما چرا ديشب يهويي خوابشو ديدم؟؟؟؟دلم براي دبستانم براي مهر صدافرينهامون براي گچ و پاي تابلو رفتنها تنگ شده...هيچ وقت دلتنگي براي گذشته رو دوست ندارم چون حسش که ديگه قابل بازگشت نيست عذابم ميده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اومدم وبلاگ همتون معذرت کامنت نذاشتم لينکهامو يکي يکي سرزدم و به بچه هاي ديگه هم که توي فيوريتهام هستن و وبهاشونو دوست دارم هم سرزدم.ممنون يه جوري مينويسيد که آدمو به هوس ميندازيد که باز بنويسه.همتونو با اينکه هيچ وقت نديدم و شايد هيچ وقت هم نبينم دوست دارم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Jun 2009 17:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ر.ضای مهربونم خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم</title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>سلام&lt;BR&gt;امروز آقاي عزيز سرکار بود و منم ناهار رو اومدم خونه ي مامانم.احساس ميکنم فضاي وبم خيلي غمگين و بد شده.اصلا دوستش ندارم .مدتي بود که حال و حوصله ي نوشتن نداشتم امروزم قصدم سرزدن به وبلاگها و نوشتن نبود يذره هم دلتنگ و دپرس بودم اما همين طور که داشتم کامي رو يه کنترلي ميکردم چشمم افتاد به چند تا عکس از  يکي دو هفته ي پيش که رفته بوديم باغ يکي از دوستاي پدرم.من  و آقايي کنار همديگه در حالتهاي مختلف در حالي که همه جا داريم ميخنديم و توي بغل همديگه ايم.خدا رو شکر ميکنم که زندگي خوبي دارم خدا رو به خاطر داشتن همسر خوب و مهربونم شکر ميکنم همسري که در همه حال توي هرکاري پشتيبان و مشوق و همراهمه.وقتي عکسشو ديدم با اون لبخند زيباش چقدر دلم براش تنگ شد آخه يکي دو روزي ميشه که بازرسي دارن و از شش صبح که ميره شش و نيم هفت شب مياد خونه و من بايد تنهايي ناهار بخورم.من در کل هميشه توي خونه بچه ي شيطون و پر ادا اطواري بودم الانم که کم کم دارم وارد 26 سالگيم ميشم هنوزم همون جور کارهاي بچگانم ادامه داره البته شوهري جون کلي از اين مسخره بازيهام خوشش مياد و کلي باهم ميخنديم مثلا اين روزا کارم شده اينکه وقتي صداي شوش رو ميشنوم که داره وارد خونه ميشه يه جايي قايم ميشم و ميترسونمش پريروز وقتي فهميدم داره مياد داخل رفتم دمپايهامو از پشت در قايم کردم و چادرمم از وسط سالن برداشتم ولي گوشيمو يادم رفت قايم کنم ميخواستم ر.ضا فکر کنه رفتم يه سري خونه ي مامانم ايناوخلاصه دمپاييها و چادر توي دستام پشت در آشپزخونه قايم شدم و کمين کردم به محض اينکه شوشو اومد بره توي اتاق خواب،آقا چنان پريدم بيرون و پخي کردم توي دلش که يک متر و نيم پريد بالا و جيغ کشيد واي داشتم از خنده ميمردم اونم نامردی نکرد و گوشمو تا تونست تابوند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره سلام.قسمت بالا رو دیروز داشتم خونه ی مامان اینا مینوشتم که یهویی برق رفت .الان 9 صبحه و قبل از اینکه داداش کوچیکه ی فضولم بیاد سر کامپیوتر اومدم  پستش کنم و از روی سیستم پاکش کنم.برم که خیلی گرسنمه.امروزم دوباره ظهری شوشو نمیاد خونه و من باز تنهایی باید ناهار بخورم&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/06.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چقدر مسنجر خلوت شده.همه ی چراغها خاموشن.فضای وب خیلی غریبانه و تنها شده.چقدر بده.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از شمیم عزیزم ممنون که دیروز خوندن وبش باعث شد حال و هوام عوض بشه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدایا کمکم کن روحیمو حفظ کنم و بتونم همیشه آروم و مهربون و صبور باشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#cc0000&gt;ر.ضای خوبم خوشحالم که تو رو توی زندگیم دارم عزیزدلم خشگلم مهربونم&lt;/FONT&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/24.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot;&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 22 Jun 2009 05:45:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://setarehu.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>دلم برات تنگ شده</description>
<pubDate>Wed, 10 Jun 2009 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=setarehu&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>setarehu</dc:creator>
<guid>http://setarehu.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
